آدمی که مرده ولی مردنش را قبول نمی‌کنه


.
چند سال پیش در لندن رفته بودم، تماشای تئاتری که نامش خاطرم نیست. قصه در یک شهر کوچکی می‌گذشت که دختر جوانی در آنجا مرده بود. دختر اما اجازه گرفته بود که برای ۲۴ ساعت به زندگی برگردد بدون اینکه کسی بداند و یادش باشد که او مرده است. خودش اما، حتی در همان ۲۴ ساعتی که زنده شده بود هم می‌دانست که دیگر بخشی از این دنیا نیست و به آن زندگی‌‌ای که جلوی چشمانش می‌گذرد تعلق ندارد. من خیلی وقت‌ها در این ۱۵ سال مثل همان دخترک بوده‌ام. هستم اما نیستم. هستم اما دستم به آدم‌های زندگی‌ام نمی‌رسد.
امروز وقتی همکارانم را در مقابل دادگاه انقلاب دیدم که منتظر نیلوفر بودند. دیروز وقتی خواندم‌شان که رفته بودند جلوی آن دادگاه لعنتی انقلاب که حتی اگه شده از دور کنار الهه باشند، دوباره همان آدمی بودم که همه‌‌ی وجودش تمنای بودن است و دستش از دنیا کوتاه.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...