زن خوب فرمانبر پارسا
عاشق و متنفر
یکشنبه ۴ دی ۸۴
عاشق به متنفر گفت: به خاطر تنفرت اين خنجر را بگير ومن را بكش. متنفر نتوانست، چون متنفر خوبي نبود.
پس عاشق، خنجر ر ا گرفت وگفت: اما من عاشق تو ام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري، خودم را ميكشم.
و عاشق خودش را كشت. چون عاشق خوبي بود.
زلزله
دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴
فقط ميدانم كه همهمان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حالمان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير ميشد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز ميتونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف ميزنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نميكنه.
چند پارهام اين روزها
چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴
آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره ميكند. مي نويسد وگوشه صندوقچه مياندازد. مينويسد و ديليت ميكند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بيخيالي ، بعد دوباره ميگويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نميرسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش ميافتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول ميزند كه دارم حسهاي مختلف را تجربه ميكنم. خلاصه مثل موج دريا كه ميرود و ميآيد دارد همه راهها را با چاشني صبوري تجربه ميكند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتابهاي روانشناسي هم كه ميخندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكههاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.
كابوس دهه شصت
چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴
دو شبه كه كابوس ميبينم.از آن كابوسهايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه ميپرم به محض روي هم رفتن چشمهام كابوس محترم دوباره شروع ميشه. فرار هم كه ميدونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مردهها ميافتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن ميكنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف ميكنند و ميگن اينها كه الان دارين ميبينيد در برابر آن وقتها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده ميشويم.
به جاي مويه، اعتراض كنيم
پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار ميكرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه ميخوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب ميگه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بودهشون. از اينكه يكيشون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نميتونم جلوي اشكهام را بگيرم. اونها را نميشناختم. اما معناي مرگ را خوب ميدانم...
خوب ميدانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب ميدانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما ميخندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جادهها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا ميافتد.»
دوستان روزنامهنگار، حرفهایها، نيمهحرفهایها، غير حرفهایها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ میدهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامهنگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بودهاند به كشتن ميدهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.
ورود زنان ممنوع
یکشنبه ۱۳ آذر ۸۴
می پرسم: خب حالا چرا ممنوعش کردین می اییم چای مان را می خوریم و می ریم دیگه. می گه: برای ما که فرقی نمی کنه اما اماکن گیر میده. دوبار که برامون گزارش رد کنند در اینجا را تخته می کنن. بعد هم که می بینه من سمج بازی در می آرم میگه حالا شما یک چای مهمون ما باش. شما ایراد نداری منظور اصلی ما دخترهای تنهای بدحجاب است.اشاره به همکارم می کنه و می گه شما که تنها نیستی مرد همراهته. من اما دیگه دل و دماغش را ندارم ، زیر نگاه سنگین مردانی که با خیال راحت چای می خورند و دود قلیانشان را هوا می کنن، چرخی در قهوه خانه می زنم و عکسی می گیرم و می روم.
من، دخترك، سفر، ايدز، شجريان
سه شنبه ۸ آذر ۸۴
از اصفهان كه برگردم شايد يكي از همين راههاي تازه و البته سخت در انتظارم باشد و شايد هم يك تصميم تازه در كنارش.
اما حرفش را مينويسم چون به ازاي اين احساسش هيچ چيز نميخواد. شايد فقط ميخواد ثبت كنه اين روزي را كه داره ميره سفر و دلش ميخواد قبل رفتن مثل هميشه با دوستش يك خداحافظي مبسوط كنه. اما اين كار را نميكنه و در حقيقت مسئلهاش بيشتر از اينكه خداحافظي كردن يا نكردن باشه. اينه كه چرا اينكار را نميكنيم و آيا واكنشمون درسته يا نه؟ دخترك مدام از من ميپرسه چرا نبايد بهش زنگ بزنم و من جواب ميدهم براي اينكه اون دلش نميخواد! بعد دخترك ميگه : «ولي من كه دلم ميخواد» و من نميتونم به زباني كه براش قابل فهم باشه بگم اين كار تو هم خودخواهيه و هم شايد آويزان شدن به آدمي كه بين خودش و ما يك ديوار بلند كشيده.
در قاموس دخترك من، اين حرفها معني نداره، كه اگه داشت حتما كارم به اينجا نميكشيد. دخترك مثل بچهها صاف و ساده است. مثل بچهها معناي كينه و تنفر و بدخواهي را نميداند. طعنه و كنايه حالياش نميشود و اگر هم طرف آن قدر واضح بگويد كه بفهمد، زودي فراموش ميكند و به دل گرفتن در مرامش نيست. دير عاشق ميشود و عاشق كه شد دير دل ميكند و دل كه كند مرغ وحشياش حالا حالاها برنميگردد و نميتواند ترك چيني را ناديده بگيرد و بهش دلخوش كند. خلاصه دخترك است ديگر..... و البته من هم كه همه عنان زندگيام را به او نداده ام، اما خيلي وقتها هم طاقت نمياورم و ملامت عقل را به جان ميخرم و همراه با دختركم شيطنت ميكنم و زندگي ميكنم و لذت ميبرم و البته غصه ميخورم.
سرخوشي روزهاي تعطيل
دوشنبه ۷ آذر ۸۴
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانهام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتابخانه و خودم را وسط خطهاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اينها اين براي وقتهاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفهاي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار ميدهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست ميكنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريفهاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه ميگذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه هاجر دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريفها تا مدتها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرفها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت ميكنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشتههاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را ميبينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سالهايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكتتر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفتهاي نيستم و ميدانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.
جاي خالي مردم
چهارشنبه ۲ آذر ۸۴
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره ميگفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده ميخواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده ميگفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيلهاي را كه دور خودمان پيچيدهايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكريمان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيستهاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسويهايي كه به شهرستانها و روستاها ميرفتند و براي مردم روزنامه ميخواندند.حرفم تقليد از اين روشها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديكتر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.
ترويج خشونت، در روز نفي خشونت عليه زنان
جمعه ۴ آذر ۸۴
اما چشمتان روز بد نبيند وزارت كشوري ها كه نيامدند و حسابي ما را سركار گذاشتند. سخنرانها هم حسابي روز نفي خشونت عليه زنان را گرامي داشتند.
كامبيز نوروزي كه خيلي شيك و با اطمينان گفت: ما در قوانين مان اصلا خشونت عليه زنان نداريم و تنها مورد طلاق است كه البته آن هم يك مورد منحصر به فرد است!!
آقاي خانيكي هم كلي درباره رواداري و مدارا حرف زد و با اينكه در آخر جلسه گفت منظورش رواداري از سيو مردان بوده ولي صحبتش خيلي دوپهلو بود و اصلا به ويژگي هاي خشونت عليه زنان صحبت نكرد و مثلا اگر مي خواست درباره خشونت در جنگ يا نزاعهاي خياباني هم سخنراني كند، مي توانست همان متن را بخواند.
روانشناسي هم كه در همايش حرف زد معتقد بود وقتي كسي مورد خشونت قرار ميگيرد خودش مقصر است و يك ارتباط نزديك، يك لبخند و يك آرايش در آغاز تجاوزموثر است.
جالب ترين بخش قضيه هم حرفهاي ميزبان جلسه بود كه گفت مردها خيلي به ما لطف مي كنند كه در اين جلسات مي آيند و من پايشان را ميبوسم.
خلاصه جلسهاي بود.... يك چيزي بين كمدي و تراژدي.
پي نوشت 2: اين مطلب زهره ارزني را هم كه در روزنوشت گذاشتهام جوابيه مناسبي براي حرفهاي كامبيز نوروزي است كه البته يك ماه پيش نوشته بود و انتشارش مصادف شد با درافشاني هاي اين جلسه.حرفهاي بقيه هم كه اينقدر خنده دار و شايد هم گريه دار و تكراري است نيازي به جوابيه ندارد.
دامبلدر
گاهي اوقات هم اين قدح انديشه گوشهاي يك دوسته براي شنيدن. مثل ما كه ديروز همه كارها و قرارهايمان را كنسل كرديم و رفتيم تا تونستيم خوش گذرانديم و افطاري خورديم، اون هم با بربري داغي كه نيم ساعت برايش صف ايستاده بوديم و صداي ضرب زورخونهاي مرشد سفره خانه سر طالقاني و مهمتر از همه كلي وراجي و دردل و مشاوره و خنده و حل كردن تمام مشكلات بشري خودمون دوتا.
خوبياش به اين بود كه هردومون ميدونستيم حرف ميزنيم براي اينكه نياز به گفتن و شنيده شدن داريم نه نياز به كمك براي يافتن راهحل چرا كه بعضي چيزها را هيچ كس جز خود آدم نميتونه حل كنه.اما وقتي با يك دوست در موردش حرف مي زني، از طريق اين گفتن خودت را پيدا ميكني و چيزهايي را ميگي كه بريا خودت هم تازگي داشته.اما هرچه كه بود كلي خوش گذشت. يك مهموني دونفره دخترانه با يك پيادهروي شبانه.
حالا كه قراره به زنان ايران لينك بدم. اين را هم بگم كه چقدر بابت لغو شدن حكم اعدام ليلا خوشحالم. ميدونم كه اين تلاشهاي موردي چاره كار نيستند. اما وقتي همين كار از ما برميآيد نبايد از آن دريغ كنيم. هرچند كه همين اعتراض هاي موردي و به ثمر نشستنشان مشروعيت صدور اينگونه حكمها را كم كم سست ميكند.
اي از روزمرگي و كار و مناسبات رسمي مخفي شده بود.
ديدن آدمها
پنجشنبه ۲۴ آذر ۸۴
. در كليساي گريكور، «لاله» پيرزن ارمني كه 57 سال است در كليساهاي ايران زندگي ميكند و در تمام 27 سالي كه به اصفهان آمده پايش را از منطقه جلفا بيرون نگذاشته، بيشتر از همه جاذبههاي جلفا مرا به فكر برد و هنوز دارم از خودم ميپرسم چطور ميشود كه آدم 27 سال در اصفهان زندگي كند و نه سي و سه پل را ديده باشد، نه ميدان نقش جهان را، نه كاخ چهل ستون را و نه هيچ جاي ديگر اين شهر قشنگ را؟
اين بار اينقدر درگير آدمها شدهام كه وقتي بخواهم از عالي قاپو بنويسم اول از همه از مردي مي نويسم كه شش سال است در آنجا تار ميزند و ليد گزارش «زورخانه» هم حتما مرشدي خواهد بود كه بر سر در زورخانهاش نوشته است: «لطفا سيگارتان را خاموش كنيد.» اما هم قويترين ورزشكارش معتاد بود و هم پيشكسوت زورخانهاش...
حتي در روستاي زيباي كلهرود هم بيشتر از همه زيباييهاي آنجا پيرمردها و پيرزنهايي را ديدم كه با پشتي خميده كار ميكردند و همه غصهشان از خالي شدن روستا و رفتنبچههايشان بود و اينكه ديگر كسي نمانده كه در شبهاي دراز زمستان پاي قصههاي آنها بنشيند.
فقط اينها نيست، آن پيرمرد هنرمندي كه در گوشه امامزاده «درب امام» روي سفال وشيشه و چوب و كاشي نقاشي ميكرد و چون به قول پسرش قدرت بيانش خوب نبود، هيچ شاگردي هم نداشت و نگران از ياد رفتن هنرش بود. آن يكي كه مينياتوركار بود و ميگفت اينها را فقط توريستها ميخرند.حتي آن قهوهچيهايي كه مرا راه ندادند و آن پيرزني كه در امام زاده يك قلعه متروك زندگي ميكرد و نميگذاشت عكسش را بگيريم. همه را ديدم. حرفهايشان را شنيدم و نوشتم و حتي اگر در خبرگزاريمان نتوانم از آنها بنويسم در اينجا خواهم نوشت.
اين ديدن آدمها، شنيدن حرفهايشان و به خاطر سپردن آن برايم تجربهاي تازه است. قبل از اين من، بيشتر از آنكه آدمها را ببينم از آنها ميگذشتم. خيلي وقتها اين رد شدن ناخودآگاه بود، اما وجود داشت و هميشه وقتي متوجهاش ميشدم كه از هم گذشته بوديم. اين بار اما شايد به خاطر همسفرم بود كه بيشتر از همه چيز «آدمها» را ديدم. به خاطر همسفري كه به هركه ميرسيد، خيلي گرم و خودماني سلام ميكرد و با آنها حرف ميزد. آدمها را ميديد و حتي دلش ميخواست از بناهاي تاريخي هم با حضور آدمها عكاسي كند.
برايم جالب بود كه حتي موقع كله جوش خوردن در يك خانه روستايي هم با پيرزني كلهرودي از آزادي و عدالت ميگفت و اينكه ارزش انسان بودن از همه چيز بالاتر است و مثل من نميترسيد كه حرف زدن با مردمي كه سواد سياسي ندارند بيفايده باشد و نتوانيم حرف هم را بفهميم و همان بهتر كه سكوت كنيم.
محدود کردن اشتغال زنان به بهانه اعطاي تسهيلات ارفاقي!
در اين ديدگاه اشتغال زنان نه براي استفاده از تواناييها و كارآمدي آنها در اداره امور جامعه كه بيشتر به عنوان يك فعاليت مكمل وظيفه اصلي زنان، انگاشته ميشود. تا آنجا كه ...
من سردم است و انگار هيچ وقت گرم نخواهم شد
پنجشنبه ۵ آبان ۸۴
قبلا وقتي به هم ميريختم، چند وقتي همه چيز تعطيل ميشد. پوست اندازي ميكردم و دوباره با هياتي نو شروع ميكردم. ول حالا درست مثل آدم بزرگها رفتار ميكنم. «هيچ چيز نبايد تعطيل بشه، به هيچ قيمتي!» نه كه بد باشد. خوب است .از اين كه با همه خراب احواليام به مسئوليتهايم پايبندم خشنودم. اما از اينكه نميتوانم خودم را از اين شرايط آزار دهنده رها كنم، اذيت ميشوم و اينكه اين سرماي لعنتي دست از سرم برنميدارد، ميترساندم.
ميدانم بايد به اين وضعيت خاتمه بدهم. بايد هرطور كه شده ريشههايش را بشناسم و درمانش كنم. فكر ميكنم نشناختن خودم و موقعيتي كه در آن قرار دارم يكي از اصلي ترين دلائل ترس و اضطراب و سكون اين روزهايم باشد. من هشت ماه پيش آن قدر حيران دخترك پرشور وشري بودم كه به يكباره در وجودم متولد شده بود، كه بيمهابا جلو رفتم. نه كه پشيمان باشم. هرگز. اما... يادم رفته بود كه همه چيز من نيستم.يادم رفته بود به دختركم بگويم كه زندگي بي رحمتر از آني است كه تو گمان ميكني. يادم رفته بود برايش از دختركي بگويم كه يك سال پيش از تولد او دفنش كردم و هنوز گهگاه به خوابم ميآيد. نميدانم، شايد هم همه اينها يادم بود و ميخواستم دختركم همانطور كه شجاعانه جلو رفت و گفت من هستم و ميخواهم باشم. خودش و با چشمان خودش زندگي را ببيند و رنج ببرد و شادي كند.
فقط اين هم نيست. بهانهگيريهاي آن دخترك شيدا فقط قسمتي از ماجرا است. زخمهاي كهنهام هم اين روزها سرباز كردند و آن سوالهاي بنيادي لعنتي مدام خودشان را به رخم ميكشند. و من لجوجانه با «ثبات» توجيهشان ميكنم و عقب ميرانمشان.حقيقت اين است كه اين زندگي را دوست ندارم. حقيقت اين است كه اين حركت آرام لاكپشت وار راضيام نميكند. از كندي. از سكون. از صبر و از انتظار متنفرم.حقيقت اين است كه هر چقدر از رنگ زيباي اين ديوارها و برق ميلههاي سلولم و خوبي و مهرباني همبندانم تعريف كنم، از خفگيام كم نميشود.دارم خفه ميشوم و همه حقيقت همين است.
دلم سفر ميخواهد.دريا ميخواهد. باران ميخواهد و جادهاي كه انتها نداشته باشد.
جهاني ديگر هم ممكن است
جمعه ۱۵ مهر ۸۴
بچه كه بودم معناي حرفهاي آدم بزرگها را نميفهميدم. نميفهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدمها ازهمان جايي آمدهاند كه تو قبلا بودهاي و من نميفهميدم چطور آدم ميتواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم ميكند و اسمش را خورشيد گذاشتهاند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب ميديدم دارم از دنياي آدم ها فرار ميكنم. خواب ميديدم وسط جادهاي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستادهام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شدهام. در كابوسهايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذياش تا لب دره ميرفت و ميگفت ميخواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را ميگرفت و تا تهش ميرفت و من ميديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو ميشود. آن وقت همانطور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد ميزدم و التماس ميكردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب ميپريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه ميرود و دختركي كه در خواب فرياد ميزند.
كابوسهايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بالهاي كاغذياش كه با بمبي كه در حياط خانهشان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نميديدم.
بزرگتر كه شدم، چشمهايم به تاريكي عادت كرد.راه ميرفتم، غذا ميخوردم، حرف ميزدم و ميخنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهابهايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستارههايي كه اندازه نوك سوزن بودند و ميگفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدمها جلو نمي روند، دور خودشان ميچرخند. بعضي در حياط خانهشان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرمهاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستونهايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي ميكنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا ميرسيدند، مي ديدند كه قلهاي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرمها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له ميكنند. آدمها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان ميچرخيدند، در دايرههايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق ميكرد.
كرمها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگيشان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفتهاند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مياندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف ميكنند و يادشان ميرود كه براي پريدن به دنيا آمدهاند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدمهاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجهها و حالت تهوعهاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شدهاند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نميدانم واقعا از دنيا چه ميخواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اينها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم ميچرخم. در دايرههايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير ميكند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدمهاي سرخوش كه مثل آدمهاي مست و ديوانه است. حالا مدتها است كه سكوت كردهام و ديگرچرخش آدمها را به مسخره نميگيرم. حالا مدتها است كه سردرگميام را فرياد نمي زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا ميدهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيلهام را آغاز كنم و ميدانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدمها مسخرهام ميكنند، باورم نميكنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم ميكنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت ميگيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر ميكردم وقتيكه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدميكه فكر ميكني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستيات را ميپذيرد و تو شريكي براي سردرگميهايت پيدا ميكني. اما آدمها اهل منطقاند و حساب و كتاب و من اين را نميدانستم. فكر ميكردم همه آدم بزرگها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم ميشود ميرفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است
اولين طواف(2)
دوشنبه ۲ آبان ۸۴
اصلا طواف همين است. گشتن به دور محبوب و همان «دورت بگردم» خودمان.تنها رسمي كه بايد به ياد داشته باشي اين است كه از حجرالاسود آغاز كني و هفت دور بگردي و درآخر دو ركعت نماز پشت مقام ابراهيم آنجا كه ابراهيم بني آدم را به طواف خانه خدا دعوت كرده، بخواني. چه بگويي: هر چه دل تنگت ميخواهد. به چه زباني: به هر زباني كه خواستي.
تازه اين براي وقتي است كه نيت طواف كرده باشي و اگر آن را هم نخواستي اهميتي ندارد، بگرد و بگرد و بگرد و عاشقي كن.هر قدر كه دلت خواست، هر وقت كه دلت خواست. اصلا همه صفايش به همين است.درست همانطور كه مولانا گفته: «هيچ آدابي و ترتيبي مجوي، هر چه ميخواهد دل تنگت بگوي»
وارد حلقه حاجيان كه ميشوي، خودت را گم ميكني. ديگر تو نيستي كه ميگردي و درست مثل قطرهاي كه در دريا محو ميشود، از بند خود رها ميشوي.از بند ديگران هم، آنجا هركسي حال و هواي خودش را دارد، يكي تكبير گويان ميگردد، ديگري حمد پروردگار را ميگويد و آن يكي تسبيحش را و تو هر قدر كه دعا و ذكر براي طوافت همراه كرده باشي، هر چند لحظه ناخودآگاه با يك گروه همنوا ميشوي و قدم به قدمشان ميگردي. سرگشته و حيران و فارغ از خود.
آنجا كه باشي ميتواني پروردگارت را با صداي بلند صدا كني و آنقدر همه محو جلال اللهاند كه نه صداي تو مزاحم كسي است و نه ميپنداري كه شايد به حساب خودنمايي بگذارند. آنجا همه شيدايند و حواس كسي به تو نيست. لااقل در آن چند دقيقه طواف از هر قوم و قبيله و عقيدهاي كه باشي طوري در حوزه تشعشع لطف خدا قرار ميگيري كه ديگر در بند اين حرفها نيستي و فقط صاحب خانه را ميبيني و ميخواني و چه زيبا است اين يكي شدن آدمها و شكستن مرزهاي فقير و غني، عالم و جاهل، مرد و زن و سياه و سپيد.
اينها را كه نوشتم دلم براي خانه خدا تنگ شد و اگر صريحتر بخواهم بگويم: دلم براي خدا تنگ شد. نه كه خدا اينجا و حالا نباشد. منم كه نيستم. كه بودنش را از ياد ميبرم. اما آنجا كه باشي،آن خانه عزيز و دوست داشتني بودن خدا را هر لحظه به يادت مياورد. در طواف كه بودم گاه به گاه ميشد پاهايم ميچرخيد و زبانم ميگفت و قلبم… در سوداي خويش بود و به يك لحظه رو كه برميگرداندنم و آن مكعب سياه پوش را ميديدم يادم ميآمد كه كجايم و دور چه ميگردم و آن موقع بود كه از داشتنش غرق لذت ميشدم و با همه وجودم ميگفتم: «خدايا خانه خانه توست؛ حرم،حرم تو و بنده، بنده تو و اينجا جايگاه پناه جوي و پناهنده به توست.» چه لذتي داشت اين خود را بنده خدا دانستن. اصلا همه لحظههاي آن سفر لذت بود و من وقتي اولين عمرهام را به جاي آوردم بسان كودكي بودم كه به مهماني بزرگي دعوت شده و تا توانسته خوش گذرانده.
اولين طواف(1)
شنبه ۳۰ مهر ۸۴
دعوت كه شدم، اگر ميتوانستم رد ميكردم. اما كسي از من نپرسيد كه ميآيي يا نه؟من دعوت شدم و فقط ميبايد اجابت ميكردم.
قبل از سفر مدام ميگفتم ميخواهم بروم ببينم آنجا چه خبر است؟ و مردم به چه شوقي از فرسنگها راه به زيارت خانه كسي ميآيند كه لامكان است و مدام ميگفتم اين شايد تنها سفر حج من باشد براي درك واقعيتي كه وجود دارد...
همه اينها اما قبل از سفر بود. قبل از آنكه پا به مسجد الحرام بگذارم. قبل از آنكه چشمم به آن خانه سنگي سياه پوش بيافتد. قبل از آنكه در برابر خانه خدا، سجده كه نه! به خاك بيافتم...
صبح اولين طواف سراپا اضطراب بودم و اتفاق بزرگي را انتظار ميكشيدم. آنقدر كه از ترس جا ماندن چند ساعت زودتر از موعد قرار بيدار شدم. وارد مسجدالحرام كه شدم، اما آرام شدم. آنجات كه رسيدم ديگر نه ترس بود. نه اضطراب و نه حتي شوق. فقط انتظار بود و انتظار.
گام به گام جلو ميرفتم و نه چشمانم كه همه وجودم خانه خدا را جستجو ميكرد. ما از در «فهد» وارد مسجدالحرام شديم . از تنها دري كه مستقيم به خانه خدا ميرسد. كعبه در وسط مسجدالحرام است و در گودي. از مسجد كه وارد شوي، بايد رواقها را ردكني تا كعبه را در برابرت بيابي.مكعبي ساده، بي هيچ مناره و گلدسته وگنبدي. با پردهاي سياه و ناوداني طلا. ساده و نزديك و دست يافتني وامن.
به ما گفته بودند خانه خدا را كه ديديد در برابرش سجده كنيد. اما آنجا كه برسيد نه نيازي به گفتن است و نه نيازي به اراده براي سجده كردن.خانه خدا را كه ببينيد به خاك ميافتيد در برابر آنهمه عظمت و لطف و تازه آن وقت است كه معناي را سجده را مي شود فهميد. آنجا كه سجاده و محراب و قبله يكي است. سر از سجده كه برداشتم، محو تماشا بودم. غرق در بيحسي و خلاء.انگار نه انگار كه آنجا همان خانه پرشكوه و با هيبتي است كه بارها عكس و تصويرش را ديده بودم. آن لحظه آنجا فقط و فقط برايم خانه خدا بود. همان خدايي كه از رگ گردن به من نزديكتر است.همان خدايي كه خداي من است و هميشه با من است.
توصيفش سخت است. اصلا از آن لحظههايي نيست كه بشود به مدد كلمات بيانش كرد كه فقط بايد رفت و ديد و فهميد. همه عظمت و شكوه آنجا از پس فاصله تصوير وعكس است و آنجا كه باشي انگار نه انگار كه آنجا خانه خداوند متعال است و تو براي اولين بار به اينجا آمدهاي. خانه ساده است و دست يافتني و تو انگار سالها است كه اينجا بودهاي. از اول عالم و آن وقت است كه با همه وجودت ميگويي: «الله اكبر» خداوند بزرگتر است. بزرگتر از هر چيز و هركس.
تا طواف شروع نشده. آدم گيج است. شناور در بهت آن همه عظمت و اولين دور طواف كه آغاز مي شود تازه ميفهمي كجا آمدهاي.
سرخوشي روزهاي تعطيل
بعدش با زرنگي زودتر از همه صبحانهام را تمام كنم و شيرجه بروم پاي كامپيوترو به جاي خبر و گزارش و مصاحبه، چت كنم و موسيقي گوش كنم و مثل يك وبگرد سرگردون از اين طرف به آْن طرف بروم .
بعد هم اگر مامان نخواست مثل كوزت از ما كار بكشه و مجبورمان كنه كه اتاق تكاني كنيم، برم سراغ كتابخانه و خودم را وسط خطهاي سياه كتاب گم كنم. البته همه اينها اين براي وقتهاييه كه نخواهم آشپزي كنم و به فكر برنج آبكش كردن ومرغ سرخ كردن و سيب زميني خرد كردن نباشم..خانه ما با بودن مادر و خواهرم دو تا آشپز حرفهاي داره و نيازي به آشپزي من نيست. اما من هم هر چند وقت يكبار افتخار ميدهم و روزهاي تعطيل يك غذاي دبش درست ميكنم. دروغ هم چرا بيشتر از اينكه آشپزي يادم نره و غذا درست كردن را دوست داشته باشم به خاطر تعريفهاي بابا است كه چند ساعتي را در آشپزخانه ميگذرانم. به خاطر اينكه اول سر به سرم بگذاره و به خواهرم بگه دستت درد نكنه دست پختت مثل هميشه حرف نداره و بعد وقتي چشمش به من بيفته كه دارم مثل بچه پرروها نگاهش مي كنم بگه اصلا غذاهه داد مي زنه كه تو درستش كردي و هم صدا با مامان(كه هرچي بپزم برايش بهترين غذاي دنيا است) كلي از خوشمزه بودن غذا و جاافتادنش بگويند كه البته من خر نمي شوم و همين تعريفها تا مدتها برايم كافي است و بقيه هفته را به همان چيدن ميز و شستن ظرفها و البته خوردن غذا و لذت بردن از آن كه همه خستگي هر آشپزي را از تنش به در مي كند، كفايت ميكنم.
بعد ناهار هم چرت ظهرگاهي كه هميشه ازش محرومم و سرو كله زدن با نوشتههاي ناتمام و وراجي با هاجر و شستن توالت و خلاصه در خدمت خانواده و وقت را به خوشي گذراندن و فارغ ازهمه خبرهاي خوب و بد دنيا بودن.
عاشق روزهاي تعطيلم براي اينكه روزهاي ديگه كم همديگر را ميبينيم، براي اينكه هنوز روزهاي تعطيل تمام سالهايي كه بابا نبود و روزهاي تعطيل ما از همه روزها ساكتتر بود از يادم نرفته.براي اينكه دارم مي روم سفر و يك هفتهاي نيستم و ميدانم كه دلم براي خانه تنگ مي شه.
جاي خالي مردم
خيابان سعدي پر از ماشين بود و پر از مردم.پر از آدمهايي كه با عجله در رفت و آمد بودند و حواسشان نبود كه كمي آن طرف تر داخل يك كوچه تنگ و باريك در خيابان هدايت چه خبر است.
ناهيد عزيز اما همين كه سوار تاكسي شديم، شروع به صحبت با راننده كرد و از فروهرها گفت و اينكه امشب سالگرد كشته شدن است و چرا نيامديد؟
زهره ميگفت از يك هفته پيش حرف زدن با مردم از راننده تاكسي ها گرفته تا مسافرانشان، شده كار ناهيد و امشب هم كه مراسم تمام شده بود از راننده ميخواست كه هفته بعد به ياد مختاري و پوينده به امام زداه طاهر بيايد.
ناهيد به راننده ميگفت: «اگر امروز بنشينيم خانه و سكوت كنيم، فردا شايد سرنوشتي مشابه عراق در انتظارمان باشد.» و من او را و تلاشش براي گفت و گو با مردم را اينطور براي خودم ترجمه كردم كه: « بايد اين پيلهاي را كه دور خودمان پيچيدهايم پاره كنيم و فراتر از وبلاگ، اينترنت، روزنامه و محافل روشنفكريمان با مردم حرف بزنيم.»
مثل فمنيستهاي آمريكا كه يك سال تمام براي گرفتن حق راي زنان دورتا دور امريكا را با قطار گشتند و در هر ايستگاه با مردم صحبت كردند يا مثل فرانسويهايي كه به شهرستانها و روستاها ميرفتند و براي مردم روزنامه ميخواندند.حرفم تقليد از اين روشها نيست فقط معتقدم كه فعالان اجتماعي و روشنفكران بايد رابطه شان را با مردم نزديكتر كنند.بايد كمي بلند تر حرف بزنند، آنقدر بلند كه به غير از خودشان و چند نفر آدم ثابتي كه دور و برشان هستند، بقيه هم صدايشان را بشنوند.
تنهايي
پيكاسو و ونگوگ در تهران
اگر ميخواهيد شاهكارهاي هنرمندان بزرگي همچون پيكاسو، ونگوگ، فرانسيس بيكن، سالوادور دالى، اندى وارهول، جاسپر جونز، ژان دوكوپه، براك، لژه، رنه مگريت، پل گوگن، كلود مونه، هانرى لوترك و ادوارد مونژ و رنه مگريت را تماشا كنيد، سري به موزه هنرها معاصر بزنيد تا گنجينه اي كه در آن، از امپرسيونيسم و پست امپرسيونيسم گرفته تا اكسپرسيونيسم، فوتوريسم، فوويسم، سوررئاليسم و پاپ آرتيك يك جا جمع شده است را در برابر چشمانتان داشته باشيد.
براي لذت بردن از اين مجموعه كم نظير هم حتما نبايد اهل هنر باشيد و اين سبكهايي كه نوشتم يا حتي اين هنرمندان را بشناسيد، اين نمايشگاه آنقدر زيبايي داد كه آدمي مثل من هم كه به غير از پيكاسو و ونگوگ اسم بقيه اين آدمها را نشنيده بود و از سبكهايي كه گفتم هم فقط خواندن و نوشتنشان را بلد بود و ميدانست كه ربطي به نقاشي دارند، آنقدر لذت برده كه حتما يكبار ديگر هم به ديدن 170 تابلوي نقاشي و 15 مجسمه اين مجموعه خواهد رفت.
اين مجموعه كه آثاري از سالهاي 1870 تا 1980 است، قبل از انقلاب از سوي فرح ديبا خريداري شده است و بعد از سالها ماندن در گوشه انبار براي اولين بار به نمايش گذاشته شدهاند.
البته اگر شما هم مثل من چيزي از نقاشي سرتان نميشود يا ساعت 3 روزهاي زوج برويد و همراه با راهنما از نمايشگاه ديدن كنيد يا كسي را كه لااقل كمي به نقاشي وارد باشد با خودتان ببريد تا وقتي تابلوهايي را كه انگار سطل رنگ را هم زدهاند و خالي كردند روي بوم ديديد و شنيديد كه جزو گرانترين تابلوهاي مجموعه هستند يا به تابلوي «مارسل دوشان» كه شبيه حل كردن يك مسئله فيزيك است رسيديد و گفتند كه جزو مهمترين آثار پست مدرن است، به اندازه من تعجب نكنيد.
با اينكه از خيلي ازتابلوها را نفهميدم، اما تعداد آن هايي كه ازشان لذت بردم خيلي بيشتر بود.
تابلوي «راه آسمان» رنه مارگريت يكي از زيباترين آثار مجموعه بود. يك برگ كرم خورده در يك سنگلاخ كه شبيه درخت شده و بالاتر از همه كوهها و خانههاي اطراف به آسمان رسيده با رودي كه از اولين كوه به سويش جاري است.
«پنجرهاي باز به خيابان» پيكاسو هم محشر بود. اين تابلو پازلي بود از زندگي شهري و آپارتمان نشيني ما. تكههايي از پنجره، نرده، خيابان، برگ، كف زمين، نماي ساختمان، چراغ رانما و چمن كنارخيابان و يك جوري شبيه ذهن آشفته ما بود كه تكههايي از زندگي بي هيچ نظم و ترتيبي كنار هم قرر گرفته اند و درست مثل آن تابلو منظم و به هم ريخته هستند.
از كار «ميكل آنجلو پيستو لتو» هم خيلي خوشم آمد. اسمش را يادم نيست اما تابلويي بود كه هر لحظه تغيير شكل مي داد. زمينهاي همچون آينه با پردهاي سبز در دو طرفش. پنجرهاي كه آنچه در برابرش ميگذرد در آن منعكس ميشود و همه تابلو همين است.
كار ونگوگ هم كه اسمش يادم نيست، مردي بود در خود فرورفته كهانگار مثل خيلي از ما حيران احوالات دنيا بود و انقدر زيبا كه مرا چند لحظهاي ميخكوب كرد.
از همه جالبتر هم تابلوهاي متعلق به سبك «اكسپرسيونسيم انتزاعي» بود. اول كه وارد اين سالن شدم و تابلو هايي را ديدم كه مثلا يكيشان يك تابلو با زمينه نارنجي و چند خط ساده روي آن بود، يا تابلويي كه شبيه خطيخطي هاي يك آدم عصبي روي بوم بود. يا آن يكي كه در ظاهر فقط حركت رنگها روي بوم بود، هيچ نفهميدم ولي بعد كه توضيح جلوي سالن را خواندم متوجه شدم كه اين تابلوها آثار يك سري هنرمند نوگرا است كه به قراردادها و سنتهاي رايج يورش كردهاند و اتكايشان به سطوح رنگي است و كلا سبك خيلي مهمي است و از آنجا كه من هم هر وقت بيحوصله يا عصبي مي شوم يك همچين چيزهايي ميكشم فهميدم كه من هم يك سر سوزن ذوق استعداد دارم و خودم خبر نداشتهام. به خصوص يك تابلويي كه گويا گران ترين تابلوي مجموعه بود و نقاشش روي يك زمينه قرمز با رنگهاي مختلف خط خطي كرده بود خيلي شبيه به نقاشيهايي است كه من موقع بي حوصلگي با موس كامپيوترم ميكشم.
البته بعضي از اين تابلوها هم گويا بايد در يك فضاي مناسبي از لحاظ نورپردازي باشند تا معنايشان مشخص شود كه اينجا ما امكانش را نداريم.
تابلوهاي بخش «پاپ» هم كه راحت تر ميشد فهميدشان قشنگ بودند.
ويژگي اين تابلوها استفاده از روش هاي تركيبي بود.«خودكشي» اثر اندي وارهول كه نمايي از يك نفر است كه خودش را از بلندي به پائين انداخته،7 تابلو از مائو در رنگآميزيهاي مختلف وتابلوي بزرگي كه تركيبي از جنگ و زندگي بود و از متن هم در آن استفاده شده است از زيباترين تابلوهاي اين بخش بود.
يك سري از تابلوها هم كه خيلي توجهم را به خودشان جلب كردند، تابلوهايي بودن كه در ظاهر خيلي خيلي ساده بودند و فقط وقتي به آنها نزديك بشويم پيچيدگي و ظرافت به كار رفته در آنها مشخص ميشود. مثل تابلوي «كارل گرستنر»كه از دور يك صفحه بنفش ساده بودومن حتي فكر كردم يك قاب خالي است، اما وقتي نزديك شدم ديدم كه هفت مربع با تركيب رنگي متفاوت در آن كار شده است.
البته اين نمايشگاه هم مثل بيشتر اتفاقات فرهنگي و هنري ما ازتيغ سانسور در امان نمانده و علاوه بر دو اثر از دو هنرمند بزرگ فرانسوی يعنی تابلوی «گابريل با تور» اثر اگوست رنوار و تابلوی «دوران طلايی» اثر آندره دوران که به دليل داشتن تصاوير مغاير با شئون اخلاقی_اسلامی، نمايش داده نشدهاند، در تابلوهاي سه گانه «فرانسيس بيکن»که دو مرد را در رختخواب نشان می دهد نيز جاي تابلوي وسطي خالی است و گويا پس از روز افتتاحيه به دستور مقامات ذيربط به دليل مغايرت با شئون اخلاقی از روی ديوار برداشته شده است.
جالب اين كه من با ديدن و شنيدن اين ماجرا وقتي تابلوهاي «رابرت راشنبرگ« با عنوان بدرقه را ديدم كه در وسط هر كدامشان يك صفحه سياهي كار شده بود، فكر كردم اينها هم تصاوير مخالف شئون اخلاقي داشته اند و مثل سردر سينما ها كه در روزهاي عزا روي عكس هنرپيشه هاي زن پرده سياه مي اندازند،اين صفحههاي سياه را گذاشته اند كه ما به گناه نيافتيم كه البته اين طور نيست و اين يك هنر تركيبي است كه چون سخت بود، با وجود دوبار توضيح دوست هنرمندم، فقط در همين حد متوجه شدم .
خلاصه اين كه اين نمايشگاه را از دست ندهيد كه گفته مي شود جزو يکی از 10 گنجينه برتر هنر مدرن جهان است و حتي آنطور كه رئيس سابق موزه هنرهاي معاصر ميگويد زمانی که اين کلکسيون گردآوری شده يعنی حدود 27 سال پيش، جزو 4 کلکسيون برتر دنيا بود منتهی نه از حيث ارزش کلی مجموعه بلکه از نظر جامعيت و فراگيری آن که دربرگيرنده مهمترين چهرههای هنری و تقريبا تمام جريانها و سبکها و نقاط عطفی است که در تاريخ هنر مدرن از زمان امپرسيونيست ها تا مينی ماليست ها به وقوع پيوسته است.
«نمايشگاه جنبش هنر مدرن» تا آخر آبانماه تمديد شده است و اگر براي اولين بار از آن ديدن ميكنيد و مثل من چيزي از نقاشي نميدانيد، حواستان باشد در ابتداي هر سالن حتما توضيحاتي را كه درباره سبك آثار آن سالن نوشته شده بخوانيد. البته من به يمن توضيحات فني و حرفهاي بهار عزيز ازبياطلاعي محض بيرون آمدم وآنقدر فهميدم كه بتوانم اين چند خط را بنويسم، با اين وجود اگر در اين گزارش چيزي را راجع به سبكها و تابلوها اشتباه نوشته ام به بيسوادي من در زمينه نقاشي ببخشيد كه فقط خواستم لذتي را كه برده ام با ديگران قسمت كنم.
جهاني ديگر هم ممكن است
اولين باري كه چشمم را باز كردم آنقدر همه جا تاريك بود كه دلم مي خواست برگردم سرجاي قبلي خودم اما نميشد، من آمده بودم و بازگشتي در كار نبود.آن اوايل هيچ نميفهميدم كه آدمها چطور در اين ظلمت مطلق راه ميروند، غذا ميخورند، حرف مي زنند و ميخندند.
بچه كه بودم معناي حرفهاي آدم بزرگها را نميفهميدم. نميفهميدم شب و روز با هم چه فرقي دارد به من گفته بودند همه آدمها ازهمان جايي آمدهاند كه تو قبلا بودهاي و من نميفهميدم چطور آدم ميتواند اينقدر زود آن همه روشنايي را ازياد ببرد و به كورسويي كه از غلظت تاريكي كم ميكند و اسمش را خورشيد گذاشتهاند دل ببندد.
بچه كه بودم هر شب خواب ميديدم دارم از دنياي آدم ها فرار ميكنم. خواب ميديدم وسط جادهاي كه يك طرفش دره است و طرف ديگرش بيابان ايستادهام و همه جا تاريك تاريك است، درست مثل جايي كه به آن پرتاب شدهام. در كابوسهايم تنها نبودم. علي هم بود. پسركي از جنس نور كه هميشه با بال هاي كاغذياش تا لب دره ميرفت و ميگفت ميخواهد بپرد، اما به جاي پريدن راست جاده را ميگرفت و تا تهش ميرفت و من ميديدم كه روشني او در نور انتهاي جاده محو ميشود. آن وقت همانطور كه بر جايم ميخكوب شده بودم و توان برداشتن يك قدم هم نداشتم اسمش را فرياد ميزدم و التماس ميكردم كه مرا هم با خود ببرد.اما فايده اي نداشت، او رفته بود.
هر شب سراسيمه از خواب ميپريدم و چند شب بعد دوباره من بودم و جاده و مسافري كه ميرود و دختركي كه در خواب فرياد ميزند.
كابوسهايم وقتي تمام شد كه هفت ساله بودم و علي رفته بود، نه با بالهاي كاغذياش كه با بمبي كه در حياط خانهشان افتاده بود و من با رفتن او همه اميدم را براي رهايي از اين تاريكي وحشتناك كه همه دنيا را پوشانده بود، ازدست داده بودم و ديگر حتي خواب رفتن را هم نميديدم.
بزرگتر كه شدم، چشمهايم به تاريكي عادت كرد.راه ميرفتم، غذا ميخوردم، حرف ميزدم و ميخنديدم. دلم را خوش كرده بودم به شهابهايي كه گاه به گاه رد مي شدند و ستارههايي كه اندازه نوك سوزن بودند و ميگفتند كه اين دايره تنگ و تاريك همه دنيا نيست.
تازه آن وقت بود كه فهميدم آدمها جلو نمي روند، دور خودشان ميچرخند. بعضي در حياط خانهشان و بعضي در سرتاسر كره زمين. درست مثل كرمهاي كتاب « درتكاپوي معنا» كه از ستونهايي كه آخرش پيدا نبود بالا مي رفتند و فكر مي كردند دارند زندگي ميكنند، اما وقتي با هزار مرارت به بالا ميرسيدند، مي ديدند كه قلهاي وجود ندارد و ستون عظيم الجثه، اجتماعي از كرمها است كه براي بالا رفتن و به هيچ رسيدن همديگر را له ميكنند. آدمها هم همينطور بودند، فقط به جاي بالا رفتن دور خودشان ميچرخيدند، در دايرههايي كه فقط اندازه شعاعشان با هم فرق ميكرد.
كرمها براي پروانه شدن به دنيا آمده بودند، اما پرواز بزرگتر از آن بود كه بتوانند باورش كنند.آنها پذيرفته بودند كه زندگيشان زمين و بالا رفتن است و راه ديگري وجود ندارد، درست مثل آدم ها كه چرخيدن را پذيرفتهاند و خيلي كه شجاع باشند مثل كرمي كه خود را از بالاي ستون به هيچ رسيده به پايين مياندازد، خودشان را از چرخه گردون زندگي حذف ميكنند و يادشان ميرود كه براي پريدن به دنيا آمدهاند، براي اينكه پروانه شوند و شوق پرواز را در دل آدمهاي ديگر هم زنده كنند.
من اما هيچ وقت نتوانستم به اين تاريكي و به اين چرخيدن عادت كنم. شايد سرگيجهها و حالت تهوعهاي تمامي ناپذيرم كه از 15 سالگي آغاز شدهاند براي همين باشد.من هم درست مثل كرم كوچولويي كه عاقبت پروانه شد، نميدانم واقعا از دنيا چه ميخواهم؟ اما مي دانم كه «بايد بيش از اينها باشد.»
حالا من هم مثل همه آدم ها دارم ميچرخم. در دايرههايي كه گاه به گاه شعاعش تغيير ميكند، اما گيج گيجم و چرخيدنم نه مثل آدمهاي سرخوش كه مثل آدمهاي مست و ديوانه است. حالا مدتها است كه سكوت كردهام و ديگرچرخش آدمها را به مسخره نميگيرم. حالا مدتها است كه سردرگميام را فرياد نمي زنم و تا آنجا كه بشود خودم را در نظم ابلهانه دنيا جا ميدهم.اما مي دانم يكي ازهمين روزها بايد ساختن پيلهام را آغاز كنم و ميدانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم.
آدمها مسخرهام ميكنند، باورم نميكنند و خيلي كه مهربان و فهميده باشند نصيحتم ميكنند كه زندگي همين است، دخترجان. بيخود سخت ميگيري و خودت را به درو ديوار مي كوبي.
فكر ميكردم وقتيكه مثل شازده كوچولو جلو بروي و به آدميكه فكر ميكني هواي پرواز در سر دارد بگويي كه بيا با هم دوست شويم، دوستيات را ميپذيرد و تو شريكي براي سردرگميهايت پيدا ميكني. اما آدمها اهل منطقاند و حساب و كتاب و من اين را نميدانستم. فكر ميكردم همه آدم بزرگها شبيه هم نيستند، اما هستند.
من اما ازابتدا مي دانستم كه بايد بروم و حالا مي دانم كه بايد تنها بروم. بايد ترسم را زير پا له كنم و باور كنم كه تنها هم ميشود ميرفت.سخت است اما ناممكن نيست. من با همه قلبم باور دارم كه جهاني ديگر هم ممكن است
پي نوشت: «همه» و«هيچ» متعلق به حسهاي لحظهاي و زود گذر است. مي دانم كه من بودم كه نوشتم »ميدانم كه ديگر به كسي چيزي نخواهم گفت و از هيچ آدمي نخواهم خواست كه با من دوست شود و با هم برويم» و مي دانم هم كه چرا نوشتم. اما حرفم را پس مي گيرم چون مي دانم كه هزار راه نرفته پيش رو دارم..
سمفوني مردگان
ترسهاي مادرانه
قطرهها باران روي گونهاش درست مثل شبنمي است كه روي گل نشسته باشد. خيس آب شده و مادرش انگار تقصير اوست كه يكدفعه باران گرفته، مدام قربان صدقهاش ميرود و ميبوسدش.
اتوبوس شلوغ است. اما زنها كمي جابجا ميشوند تا درصندلي آخر جايي هم براي او و بچهاش باز شود. دستش را ميگيرم تا از نيم پله جلوي صندلي بالا بيايد. همين كه كنارم مينشيند، بچه اش زل ميزند به چشمهايم و ميخندد. من هم بچه نديده و از خدا خواسته شروع ميكنم به ادا درآوردن. ازآن بچههاي خوش اخلاقي است كه تا يك كم برايشان دلقك بازي درآوري و زبانت را دراز كني، ازخنده ريسه ميروند. چشمهايش مثل بچگيهاي من است. درشت و سياه، مثل تيله. با دو تا لپ آويزان و ابروهاي بلندي كه خيلي باوقار درهم فرو رفتهاند.
تا من حواسم ميرود به باران و ترافيك و آدمهايي كه داخل اتوبوس درهم مچاله شدهاند، با دستهاي كوچولويش دو تا ميزند به شانهام كه يعني: حواست كجاست؟ داشتيم با هم بازي ميكرديم و تا نگاهش ميكنم و مي خندم و قهقههاش به هوا ميرود.
خوش به حال مادرش. اينطور كه محكم بچهاش را به خودش چسبانده و هر چند دقيقه با نوك انگشت قطره آبي را كه از روي موها به صورتش چكيده پاك ميكند، معلوم است كه خيلي دوستش دارد. اصلا از نگاهش و عزيزم گفتنهايي كه با يك بوسه كوچولو همراه است، ميشود فهميد كه چقدر عاشق بچهاش است.
وقتي يكي ديگر مي زند روي شانهام. از مادرش كه دختركي همسن و سال خودم است، مي پرسم:
_ دختره يا پسر؟
_ پسره، آقا آريا.
هميشه فكر ميكردم فقط دختر كوچولوها اينطوري ازآدم دل ميبرند، اما اين آقا پسر دست هرچي دختر است از پشت بسته. دلم ميخواهد بغلش كنم و ببوسمش. اما چيزي نميگويم. هم رويم نميشود، هم ميترسم يك دفعه ماشين ترمز كند و بچه بيافتد و هم اينكه... دلم نميآيد، دخترك طوري كودكش را در آغوش گرفته كه آدم ميترسد اگر بگويد:«خانم ميشه چند دقيقه بچهتان را بغل كنم.» جواب بدهد: «نه! بچه خودم است.» درست مثل دختر بچههايي كه عروسكهايشان را سفت بغل ميكنند و به هيچ كس هم نميدهند.
شايد اگر من هم يك فرشته كوچولويي به اين نازنيني داشتم، حتي براي يك لحظه هم از خودم جدا نميكردمش. اگر داشتم؟!! بچه.... يك بچه كوچولو كه مال خودم باشد و بعد كم كم بزرگ شود، بخندد، راه بيافتد، حرف بزند، بخواند و براي خودش خانمي شود يا شايد هم آقايي. يك مرد درست و حسابي.
از فكرش هم دلم غنج ميرود. واقعا دلم بچه ميخواهد؟؟ البته بچهها را كه دوست دارم، يعني عاشقشان هستم. اما اينكه خودم بچه دار شوم... سوال خيلي سختي است. هنوز هم واقعا نميدانم دلم ميخواهد مادري را تجربه كنم يا نه؟ اصلا نميدانم آدمي مثل من، ميتواند مادر خوبي باشد؟ نميدانم با اين همه گرفتاري و كار و مشغله و جلسه اصلا وقتي براي بچهداري ميماند؟ بچهداري هم كه فقط سير كردن شكم و خواباندن و لباس عوض كردن نيست. بايد براي بچه وقت گذاشت. بايد ازهمان روز اول تربيتش كرد. اما آن وقت كارم را چه كنم؟ مادرم آن اوايل مدام ميگفت: «تو يكي بياور، بقيه اش با من، طوري نگهش ميدارم كه اصلا نفهمي كي بزرگ شد.»
اما من دلم ميخواست لحظه لحظه بزرگ شدن بچهام را بفهمم. دلم ميخواست اولين كسي باشم كه حرف زدنش را ميبيند، راه رفتنش را نظاره ميكند و نيش كوچولوي دندانش را لمس ميكند.
دوست نداشتم چشم باز كنم و ببينم نيني كوچولويي كه من به دنيا آورده ام دو، سه سالش شده و من هيچ چيز از بزرگ شدنش نفهميدهام. بعدش هم، آن وقت ديگر آن كوچولو، بچه من نيست، بچه مادرم است. چون او تربيتش كرده و البته به شيوهاي كه خودش ميپسندد. اصلا بي خيال بابا، حالا كو بچه. نه به دار است، نه به بار است دارم براي شيوه تربيتش نقشه ميكشم.
تلفنم زنگ ميزند. زنگش صداي قهقهه بچهاي است. تا صداي زنگ تلفنم بلند ميشود. آريا هم شروع به خنديدن ميكند. درست مثل بچهاي كه در گوشي من ميخندد. آنقدر محو خنده آريا ميشوم كه يادم ميرود تلفن را جواب بدهم. چال روي گونهاش را كه ميبينم، دوباره دلم ضعف ميرود و مي روم در عالم هپروت و شيوههاي تربيت كودك.
مشكل من اينجا است كه با اين شغلي كه دارم، بچه داري خيلي سخت است. نه ميشود كه بچه را پيش مادرم يا پرستار بگذارم و خودم هر چند ساعت يكبار بهش سر بزنم و نه ميتوانم بچه را با خودم سر كار ببرم. ولي اگر قيد خبرنگاري را بزنم يا مدتي حقالتحرير كار كنم شايد بشود. تازه شايد هم بروم سراغ تحقيق و براي مدتي در خانه كار كنم. آها! يك كار ديگر هم مي شود كرد، ميتوانم در يك موسسه كوچك كار پيدا كنم و بچه را هم با خودم ببرم. مثل آقاي مرادي كه هميشه نگين را با خودش ميآورد موسسه و به هركس هم مي خواست آدرس بدهد، مي گفت: «خيابان كارگر، بعد از پمپ بنزين، آن ساختمان سه طبقهاي كه كهنههاي بچه از بالكنش آويزان است.» و بعد هم با خنده اضافه ميكرد: «آخه نگين به هر نوع پوشك حساسيت دارد و كهنهاش را هم بايد زود به زود عوض كنم.»
آره اگر بخواهم به شيوه آقاي مرادي و خانمش بچه داري كنم، يكي كه هيچي ميتوانم دو تا بچه هم داشته باشم. خانم آقاي مرادي ناشر بود و خودش هم مترجم و محقق و مدرس و نويسنده وخلاصه آچار فرانسه. هر دوتا بچههايشان را هم در انتشاراتي خانم مرادي و موسساتي كه هر چند يك وقت آقاي مرادي در يكيشان كار ميكرد، بزرگ شدند. آقاي مرادي بچه را با خودش مي آورد موسسه، صبحانهاش را كه سر راه خريده بود ميداد و يك عالمه اسباب بازي و كتاب ميريخت جلويش و ميرفت سركارش. اصلا هم در قيد اين نبود كه بچه كف زمين نشسته و لباسش كثيف شده و اين حرفها. وسط كار براي بچهاش شعر هم ميخواند، پاي حرفش هم مينشست و كامپيوتر بازي هم يادش ميداد. زن و شوهر هرجا هم كه جلسه ميرفتند، نگين را سوار ماشين ميكردند و با خودشان ميبردند، طوري كه نگين پاي ثابت همه جلسات ناشران و محققان شده بود و تازه با پدرش ماموريت هم ميرفت. البته آنها هم از آن پدر و مادرهايي نبودند كه باكلاسبازي درآورند و تا بچه كمي شيطنت كند و لباسش كثيف باشد، بگويند واي آبرويمان رفت و بچه را دعوا كنند. اينقدر راحت نگين را وارد كارشان كرده بودند كه براي بقيه هم عادي شده بود. يادم است كه يكبار آقاي مرادي در يك جلسه مهم سخنراني داشت و مثل هميشه نگين را هم با خودش آورده بود. وسط جلسه نگين رفت روي سن و گير داد به پدرش كه بايد من را بغل كني. او هم انگار نه انگار اتفاقي افتاده نگين را بلند كرد، بوسيد، روي تريبون گذاشت و سخنراني اش را ادامه داد. همه كلي كيف كردند كه چه باباي مهرباني و عكاسها هم كلي از پدر و دختر عكس گرفتند.
آره، فكر كنم اين بهترين راه حل است. نه كه خيلي آسان باشد، اما بالاخره كار و بچه را با هم تلفيق ميكند. البته من هم بايد كمي از كارهاي جانبيام كم كنم. حداقل تا وقتي كه سه ساله بشود و بتوانم بگذارمش مهد.
اصلا مادر شدن كار خيلي سختي است. همه اش هم كه بچهداري نيست، آن نه ماه قبلش و آن چند دقيقهاي هم كه بدنيا ميآيد به گمانم خيلي سخت باشد.فكرش را بكن، اگر مثل مرجان مجبور شوم تمام نه ماه را استراحت مطلق كنم و در خانه بمانم چي؟ بيچاره مرجان! يك روزنامه نگار حرفهاي مثل او چه زجري كشيده در اين مدت. شايد هم همهاش لذت بوده. لذت اينكه يك موجود زنده را در بطنت داشته باشي و ذره ذره جان گرفتنش را با تمام وجود احساس كني. اين همه لذت حتما به آن همه خانه نشيني و از دست دادن كار و حالت تهوع مدام و هزار چيز ديگر ميارزد. لااقل من از صداي مرجان وقتي ازجنيني كه در شكم داشت، حرف مي زد اين را فهميدم.
«ديوانه شدهام نرگس، صبح تا غروب روي تخت درازكشيدهام و به دستور دكتر تكان هم نبايد بخورم. وروجك هنوز به دنيا نيامده خانهنشينم كرده... اما همين كه تكان ميخورد و به شكمم لگد ميزند، همين كه دكتر گوشي را روي شكمم ميگذارد و من تاپ تاپ قلب كوچكش را مي شنوم، همين كه بودنش را احساس مي كنم و برايش حرف ميزنم و شعر ميخوانم، همه اين عذابها يادم ميرود و لذتي كه با هيچ كلمهاي نميتوانم بيانش كنم همه وجودم را پر ميكند.»
روزي كه دختر كوچولوي مرجان به دنيا آمد و براي اولين بار در آغوش گرفتمش، براي اولين بار ازته قلبم آرزوي مادر شدن كردم. فكر همه چيزش را هم كردم. حتي فكر اينكه مثل مرجان براي مدتي كارم را از دست بدهم و يا يك جور ديگر كاركنم. اما عصري كه رفتم خانه هر چه كردم نتوانستم با امير حرف بزنم. اينقدر پر از شورو شوق مادري بودم كه ترسيدم امير نتواند خواستهام را رد كند. ترسيدم او بچه نخواهد و به خاطر من قبول كند.
اوايل ازدواجمان در اين رابطه خيلي صحبت كرده بوديم. آن وقتها من از بچه دار شدن مي ترسيدم. ازاينكه در اين دنياي وحشتناك كه نكبت و سياهي از همه جايش ميبارد، موجود ديگري را به دنيا بياورم هراس داشتم و فكر مي كردم پدرو مادرهايي كه بچه دار ميشوند يا خيلي شجاعند و يا خيلي احمق.
آن وقتها كارم و درسم هم برايم خيلي مهم بودند و نمي خواستم حتي براي يكسال هم كه شده از كارم دور بمانم. اما دختر مرجان را كه ديدم، فكر كردم يك سال و حتي چند سال بي خيال كار و خيلي چيزهاي ديگر شدن ارزش مادر شدن را دارد. تازه در آن مدت هم ميشود كلي مطالعه كرد و تحقيق كرد و يك جور ديگر زندگي را پشت سرگذاشت.
همهاش هم اين نبود، يك چيز ديگر بود كه حتي بيشتر از مادر شدن وسوسهام ميكرد. فكر داشتن بچهاي از امير دلم را ميلرزاند. بچهاي كه خون امير در رگهايش جاري و نيمي از وجودش از او باشد و آن وقت من، اين عزيزترين موجود دنيا را نه ماه در وجودم داشته باشم و يك عمر در كنارم. آن وقت هر موقع دلم براي امير تنگ ميشود و او نيست، كودكش را ، كودكمان را، در آغوش ميگيرم و ميبوسم. كودكي كه حتما قيافهاش، حرف زدنش، راه رفتنش و قد و قامتش شبيه امير است و ميشود سايهاي از امير را در او ديد.
با همه اينها، آن روز و روزهاي بعدش هرچه كردم نتوانستم با امير صبحت كنم. امير آن روزهايي كه من از مادر شدن ميترسيدم، اصلا سعي نكرده بود قانعم كند كه اشتباه ميكنم و دنيا آنقدرها هم جاي ترسناكي نيست. يعني او هم از بچه دار شدن ميترسيد؟ يا اصلا بچهها را دوست نداشت؟ چيزي نپرسيدم، چون ميترسيدم اگر عاشق بچه و پدر شدن باشد، به خاطر او هم كه شده همه ترسهايم را از ياد ببرم. آن موقع تازه چند ماه از ازدواج مان گذشته بود و چون براي بچه دار شدن خيلي زود بود، ديگر بحث را ادامه نداديم. اما من، آن روز ترسي را كه از نوع ترس خودم نبود در چشمان امير ديدم. احساس كردم امير هم با اينكه با استدلال من مخالف است، ولي از نتيجهاي كه گرفتهام راضي است. آن روز بعد حرفهاي من امير خيلي راحت گفت: «پس پروژه بچه حالا حالاها متوقف است.» و بعد هم سريع از اتاق بيرون رفت و كامپيوترش را روشن كرد و من هيچ وقت جرات نكردم، به خاطرترسهاي خودم نظر واقعي اش را درباره پدر شدن بپرسم، حتي آن روز كه دختر مرجان به دنيا آمده بود و من براي مادر شدن و داشتن بچهاي از امير لهله ميزدم.
آن شب زودتر ازهميشه خوابيدم و گفتم فردا خوب فكر ميكنم و طوري با امير حرف ميزنم كه نظر واقعياش را بدانم. اما فردا امير مجبور شد براي يك مورد پيش بيني نشده به ماموريت يك هفتهاي برود و وقتي در يك هفتهاي كه امير نبود، ضربه باتوم كم مانده بود رگهاي شكمم را پاره كند، دوباره ترديد و دو دلي حس غالب وجودم شد و از بچهدار شدن ترسيدم. در تمام مدتي كه از درد شكم به خودم ميپيچيدم و هيچ مسكني هم آرامم نميكرد، به اين فكر ميكردم كه اگر باردار بودم و جنيني در شكم داشتم، حالا حتما مرده بود يا شايد هم آن موقع مينشستم خانه و به روي خودم هم نميآوردم كه چه خبر است و بي خيال اعتراض و تجمع ميشدم و اصلا باتوم هم نميخوردم. آن روز وقتي آن مرد ساهپوش هلم داد و كم مانده بود زير دست و پاي جمعيت له شوم، خدا را شكر ميكردم بچهاي ندارم كه حالا نگران بيمادرش شدنش باشم. وقتي هم كه بعد چند روز دوباره بگير و ببندها شروع شد، خوشحال بودم كه بچهاي ندارم تا در چنين خفقاني بزرگ شود و زجر بكشد و تا مدتها فكر بچه را از سرم بيرون كردم.
بعد هم كه دوباره نگاهم عوض شد و ياد گرفتم در كنار سياهيها وزشتيها زيبايي ها را نيز ببينم و به زندگي و ساختن جهاني ديگر اميدوار باشم، ديگر مجالي براي اين آرزوها نبود. حالا هم همهاش تقصير اين آريا كوچولو است كه بيخ گوش من اينطور ميخندد و هواييام ميكند.
موهاي آريا خشك شده بود و داشت با مادرش دالي بازي ميكرد. محو تماشايش شده بودم كه خانم ميانسال كنار دستيام پرسيد:
_ ازدواج كردهاي؟
_ بله
_ بچه كه نداري؟
_ نه
_ چرا بچهدار نميشويد؟
خنديدم وگفتم: خب ديگه!
عاقله زني كه كنار مادر آريا نشسته بود، به جاي من جواب داد: اي خانم! جوون هاي امروزي كه حال و حوصله بچه دار شدن را ندارن. پسرم سه ساله عروسي كرده و هر وقت ميگم پس كي من مادربزرگ ميشم، جواب مي دن، دلت خوشه مادر، خودمون را بگردونيم هنر كرديم.
خانم بغل دستيام چشمكي زد و گفت: ولي اين يكي از قرار بچه دوسته. نكنه شوهرت مخالفه؟ و تا من دنبال جواب بگردم، خودش گفت: اين جور وقتها به حرف مردا زياد اعتنا نكن. اونا هم دلشون بچه ميخواد فقط ميترسن از پس خرجش و توقعاتش برنيان. يادشون رفته كه هرآنكس كه دندان دهد، نان دهد.
زني كه آرزوي مادربزرگ شدن داشت، سرش را كمي جلو آورد و آهسته گفت: راست ميگه مادر! بهترين راه اينه كه خودت كار را تموم كني و وقتي مطمئن شدي، جواب آزمايش را با يك جعبه شيريني و دسته گل بذاري جلوش. مردا وقتي در برابر كار انجام شده قرار بگيرن، از زير سنگ هم شده پولش را در مييارن.
_ نه حرف مخارجش نيست...
_ چه بدتر، جربزه پدر شدن ندارن جوون هاي امروزي. بهت برنخورهها پسر خودمو ميگم. تو چه گناهي كردي كه دلت بچه ميخواد.
چيزي نگفتم. لبخندي زدم واز جايم بلند شدم. يك ايستگاه ديگر ميرسيدم و بايد از همين الان كم كم جلو مي رفتم تا خودم را به در اتوبوس برسانم. با آريا بايباي كردم و از اتوبوس پياده شدم.
فكر بدي هم نيست. يك دسته گل و يك جعبه شيريني. البته نه اينكه آدم كار را تمام كند و بعد خبربدهد. ولي اي كاش آن دفعه اين راه حل را هم امتحان ميكردم.
يك جعبه شيريني نارگيلي از همانهايي كه امير دوست دارد، با يك دسته گل پر ازمريم و رز ميخريدم و تا امير در را باز ميكرد، ميگفتم: « اين گل و شيريني تقديم به بهترين پدر دنيا» آن وقت اگر خوشحال ميشد و مي پريد هوا و من را در آغوش ميكشيد، مي فهميدم كه او هم دلش بچه ميخواهد و با هم حرف مي زديم و اگر كپ ميكرد و نگاهش يخ ميزد و با لبخند ميگفت «مباركه» ميگفتم «شوخي كردم بابا، حالا چرا رنگت پريد، گل را براي روي ميزخريدم، شيريني هم بوش پيچيده بود تو كوچه هوس كردم.»
باران بند آمده، اما زمين هنوز بوي خاك ميدهد و حتي وسط عطر گلها هم بوي نم خاك آدم را مست ميكند.
_ سه شاخه گل مريم، سه شاخه هم رز.
بعد هم يك جعبه شيريني. شيريني نارگيلي.
ماشين را از تعميرگاه گرفتم و راه افتادم. دلم براي امير تنگ شده. بقول خودش «مثل هميشه»
ماشين را كه پارك مي كنم، گل وشيريني را برميدارم. در ماشين را مي بندم و چشمهايم را هم. دلم ميخواهد اين چند قدم را تا امير، با چشم بسته بروم و هيچ چيز نبينم. چشمهايم را كه باز ميكنم، دسته گل را مي گذارم روي سنگ. در شيريني را باز مي كنم. زانو مي زنم كنارش و خيره ميشوم به اسم قشنگش كه روي اين سنگ سياه حك شده.
امير پارسي
تولد 5/8/1358
وفات ...
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...