چند پاره‌ام اين روزها

چهارشنبه ۲۳ آذر ۸۴

با «من» شروع به نوشتن مي‌كنم، اما هنوز جمله به آخر نرسيده پاكش مي‌كنم. احساس چند پاره بودن و اينكه هر يك از زنان درونم دارند ساز خودشان را مي‌زنند، آتقدر روشن و واضح است كه هيچ طوري نمي‌شود، هوا و هوس‌هاي يكي از آنها را به عنوان خواسته «من» جا بزنم. نمي‌دانم شايد هم مي‌خواهم شانه خالي كنم از زير بار شيطنت‌ها و بي‌خيالي‌ها و سركشي‌ها و تنبلي‌هاي خودم.
يكي از زن‌ها اين روزها سخت مرتب و منظم است، زود سر كار مي‌آيد. خوب كار مي‌كند، خانه هم كه مي‌رود مثل يك دختر خوب ميز را مي‌چيند و تازه كارهاي بانكي را هم فراموش نمي‌كند. حواسش هم هست كه نخزد گوشه اتاقش و كانون گرم خانواده و از اين حرف‌ها هم يادش باشد.
آن يكي ديگر اما اين روزها دارد نقشه يك برنامه مطالعاتي جانانه را براي خودش مي‌ريزد و هيچ عين خيالش نيست كه فرم كنكور كارشناسي ارشد را پست كرده و كتاب‌ گيدنز بدجوري منتظرش است. او دلش مي‌خواهد درباره دموكراسي بخواند و روشنفكري، آن هم از جهانبگلو و دكتر بشريه. دلش مي‌خواهد كتاب‌هاي كوچكي كه آقاي سيد آبادي درباره دموكراسي و حقوق بشر و شهروندي و اين حرفها چاپ كرده را نيز بخواند و يك چندتايي هم رمان از ويرجينيا وولف و گلي ترقي و مارسل پروست و يعقوب نادعلي و ميلان كوندرا و آلبر كامو و سارتر. بيشترشان را هم خريده و چيده جلوي چشمش. تازه بعد از اين‌ها هم براي خاطرات 4 جلدي سيومن دوبوار نقشه كشيده و تاريخ دوقرن جنبش فمنيسيم كه نصفه كاره رهايش كرده. خلاصه دخترك كتابخوانم هيچ وقتي براي كنكور ندارد. هرقدر هم كه بابا و مامان به همه روش‌هايي كه بلدند تشويقم كنند و نوشين عزيز بگويد كه الان بهترين موقع براي درس خواندن است، فايده اي ندارد و من را تا جايي جلو مي‌برد كه فقط پول بدهم تا كسي برايم فرم ثبت نام بخرد...
يكي ديگر از زن‌ها احساسات نوستالژيكش گل كرده و دلش مي‌خواهد اگر وقت ديدن دوستان قديمي‌اش را ندارد لااقل هر شب به يكي‌شان تلفن يا حتي ايميل بزند. اما امان از .... نه، تقصير گرفتاري و كار زياد و اين‌ها نيست. يك جاي ديگر كار مي‌لنگد. يك ميل عجيب به تنهايي و انزوا و سكوت . يك چيزي كه ناخواسته بر همه دلتنگي‌هايم غلبه مي‌كند.

آن يكي هم كه با خودش خوش است، مي نويسد و پاره مي‌كند. مي نويسد وگوشه صندوق‌چه مي‌اندازد. مي‌نويسد و ديليت مي‌كند. بعد يك چند وقتي مي زند به رگ بي‌خيالي ، بعد دوباره مي‌گويد بايد تصميم قاطع بگيرم. بعد چند روز كه به هيچ قطعيتي نمي‌رسد متوسل به زمان مي شود. وقتي هم يادش مي‌افتد كه زمان هيچ وقت برايش راهگشا نبوده، خودش را گول مي‌زند كه دارم حس‌هاي مختلف را تجربه مي‌كنم. خلاصه مثل موج دريا كه مي‌رود و مي‌آيد دارد همه راه‌ها را با چاشني صبوري تجربه مي‌كند . گفتم پيش روانكاو برو، گوش نكرد. به كتاب‌هاي روانشناسي هم كه مي‌خندد. قيد مشورت با ديگران را هم زده و ديگر مثل سابق درگير تكه‌هاي پازلش نيست، حالا چه وقت بزند زير همه چيز و خيال خودش و من را راحت كند، نمي دانم.
در اين گير ووير يكي از زن‌ها هم دنبال تجربه‌هاي جديد است و كلي شوق و ذوق براي برنامه‌هايش دارد و يكي‌شان هم خيال برش داشته كه مي‌تواند داستان نويس خوبي باشد و با ديدن ورق پاره‌هاي كه چند طرح را بر آن‌ها سياه كرده مي‌خواهد چيزكي بنويسد كه شايد اسمش داستان باشد.

خلاصه هركدام‌مان داريم ساز خودمان را مي‌زنيم. عجيب چند پاره‌ام اين روزه

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...