زلزله

دوشنبه ۲۸ آذر ۸۴

حتي مني كه عاشق تغييرم و سرعت، اين چند روزه در برابر سرعت و حجم بالاي تغييرات كم آورده بودم و يك جورايي احساس مي‌كردم زير پام خالي شده. با اينكه ديروز تقريبا هيچ كاري نكرده بودم، اما شب آنقدر خسته بودم كه انگار يك ماهنامه را يك‌شبه بسته‌ام. حالا بهترم البته.هرچند هيچ چيز مثل قبل نيست و اين نه كه بد باشد، فقط كمي سخت است و سازگاري با آن كمي زمان مي‌برد.اما خوب زندگي‌ است ديگر.
فقط مي‌دانم كه همه‌مان روز و شب خيلي بدي را گذرانديم. خيلي بد. حال‌مان درست مثل فرداي انتخابات بود. بهت زده. عصباني. غمگين و اشكي كه هر چند لحظه از چشم يكي سرازير مي‌شد. هرچه بود گذشت، اما هنوز نه انرژي كه از وجودم خالي شده برگشته سر جاش و نه هنوز مي‌تونم جلو لرزش صدا و قلبم را وقتي كه از آن شب حرف مي‌زنم بگيرم. درست مثل آدمي كه يك زلزله را پشت سر گذاشته و با وجود سالم بودن همه عزيزانش و ايستادن زمين، هنوز احساس امنيت نمي‌كنه. 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...