پنجشنبه ۱۷ آذر ۸۴
در يك خانه روستايي نزديك اصفهان هستيم. براي تهيه گزارش. گوينده اخبار ميگويد يك هواپيماي باري نظامي در يك شهرك مسكوني سقوط كرده. دلم هري پايين مي ريزد.خودم را اميدوار ميكنم كه باري بوده و مسافر نداشته. هيچ خبر ديگري نميتوانم بگيرم. اينجا موبايلها خط نميدهند.....
در راه برگشتيم، همين كه آنتن دهي شروع ميشود، موبايل حسين سلمانزاده ، عكاس خبرگزاري زنگ ميزند. خبرنگار بودن... عكاس... مي دوني مسافراش كيا بودن.... دروغ ميگي!!... حالشون چطوره.... يعني؟....و ديگه هيچي نميگه، پنچره پنچره. رنگ و روي حسين را كه ميبينم نگران بچههاي عكاسمان ميشوم. نكند آنها هم.... هواپيما پر از خبرنگار وعكاس بوده. نميشناسمشون. هيچ كدامشان را . اما چه فرقي ميكنه. ممكن بود هركدام از همكاران من جاي آنها باشند. مثل دو تا از دوستهاي حسين كه در هواپيما بودن. مثل عليرضا برادران و حسين غريب. باورش نميشه. مي خواهيم خودمون را دلخوش كنيم كه شايد زنده باشند. اما موبايل من زنگ مي زنه.«همه مسافرها سوختهاند.» همهشان.همه آدمهايي كه ميدانيم حاضرند با هر شرايطي شده خودشون را به حوزههاي خبري برسانند.
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار ميكرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه ميخوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب ميگه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بودهشون. از اينكه يكيشون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نميتونم جلوي اشكهام را بگيرم. اونها را نميشناختم. اما معناي مرگ را خوب ميدانم...
خوب ميدانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب ميدانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما ميخندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جادهها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا ميافتد.»
موبايل حسين مرتب زنگ مي خوره. مدتي در فارس كار ميكرده و حالا بعضي با شنيدن اسم فارس نگرانش شدن و بعضي ديگه ميخوان ازش خبر و آمار مسافران هواپيما را بگيرن.
حسين از عليرضا برادران وحسن غريب ميگه. از اينكه آخرين بار همين چند وقت پيش در برنامه تحويل هواپيماي رئيس جمهور ديده بودهشون. از اينكه يكيشون امسال برنده جايزه عكس اول مطبوعات شده بود و اون يكي همين چند روز پيش براش از دختر كوچولوهاي دوقلوش تعريف كرده بود و كمدي كه تازه براشون خريده و من نميتونم جلوي اشكهام را بگيرم. اونها را نميشناختم. اما معناي مرگ را خوب ميدانم...
خوب ميدانم كه اينجا جان آدمي هيچ ارزشي ندارد. خوب ميدانم حالا آنها كه بايد ازشرم وتاسف استعفا دهند دارند به ريش من وشما ميخندند و احتمالا اين بار هم با وقاحت خواهند گفت : «جادهها هر روز بي از اين كشته مي دهد.» يا شايد هم : «از اين اتفاقات همه جا ميافتد.»
از اول سفر هر وقت از بي نظمي ها و بي مبالاتي ها و كم كاري ها و هزار كوفت و زهرمار ديگربه جان آمده ام حسين سلمان زاده به يادم آورده كه «اينجا ايران است.» آري اينجا ايران است و اين اتفاق نه اولين است و نه آخرين. براي اينكه همين فردا ما هم فراموش مي كنيم. براي اينكه ما اصلا اعتراض كردن بلد نيستيم. و هيچ نميپرسيم چرا خبرنگاران را با چنين هواپيمايي فرستادهايد؟ چرا وقتي مي دانستيد هواپيما نقص فني دارد پرواز را متوقف نكردهايد؟ چرا هيچ كس از مردم عذر خواهي نميكند و آقايان فقط به همديگر تسليت ميگويند؟ چرا مسئول مربوطه استعفا نميدهد؟ چرا چنين حرف ميزنيد كه انگار اين آدمها آرزوي مرگ را داشته اند و حالا حاجت روا شده اند؟ چرا هيچ كس به روي خودش نمياورد كه اين آدمها به خاطر خطاي انساني ونه يك حادثه طبيعي كشته شده اند و دهها چرا ديگر؟...
پرستو پيشنهاد كرده اين بار ساكت و گوسفندوار از كنار ماجرا نگذريم. پيشنهاد كرده همه ما :
دوستان روزنامهنگار، حرفهایها، نيمهحرفهایها، غير حرفهایها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ میدهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامهنگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بودهاند به كشتن ميدهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.
دوستان روزنامهنگار، حرفهایها، نيمهحرفهایها، غير حرفهایها
از پای اين مونيتورهای مسخره که بوی مرگ میدهند، بلند شويم و در انجمن صنفي روزنامهنگران به اين ماجرا، به اينكه به همين راحتي با شرايطي ناامن و نامطمئن اين همه آدم را كه خبرنگار هم بودهاند به كشتن ميدهند اعتراض كنيم.زمان تجمع هم احتمالا شنبه ظهر است و خبر دقيق را احتمالا خود پرستو مي دهد.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر