چهارشنبه ۳۰ آذر ۸۴
دو شبه كه كابوس ميبينم.از آن كابوسهايي كه نفسم را بند ميارن. از خواب هم كه ميپرم به محض روي هم رفتن چشمهام كابوس محترم دوباره شروع ميشه. فرار هم كه ميدونين ممكن نيست. ديشب خانه كه رفتم خودم را سرگرم كردم به آشپزي و فيلم ديدن و نزديك 2 شب كه رفتم به خوابم فكر كردم تا صبح مثل مردهها ميافتم. اما از همان دقيقه اول كابوس لعنتي شروع شد. آن قدر آشفته بود كه قابل تعريف نيست ولي چيزي بود شبيه دهه شصت، همان كه بزرگترهايمان از هر مرام و مسلكي كه باشن وقتي شروع به غر زدن ميكنيم، آنقدر از آن دهه طلايي تعريف ميكنند و ميگن اينها كه الان دارين ميبينيد در برابر آن وقتها، هيچ است كه ما كلي از ناسپاسي و پرتوقعي!! خودمان شرمنده ميشويم.
پينوشت:شعرپاييني از «سهيلا ميرزايي» عزيز است. شهاب وقتي پست «چند پارهام اين روزها» را ديد، گفت بيشتر شبيه ذوزنقهاي و اين شعر قشنگ را داد تا بگذارمش اينجا.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر