بند

آدم هرقدر خودش را از بند‌ها سبک می‌کنه و رها می‌شه، تازه بیشتر سنگینی‌ای هر بندی را احساس می‌کنه و مدام میل به رها کردن و سبک شدن داره. فقط هم سبک‌تر شدن این چمدان۱۵-۲۰ کیلویی که همه زندگی‌ام را در آن جا داده‌ام نیست، لباس‌هایی که به تنم می‌کشم هم هستن. آن‌طوری که توی خیابان راه می‌روم هم است. دلم هم است. 
این آخری از همه سخت‌تر است. 
شکسته و بندش زده‌ام‌ و این بند را دوست ندارم. 
با فراموشی، با بستن درها، با کشیدن همه پرده‌ها بندش زده‌ام که بماند و این بندها خفه‌اش می‌کند.

از بودن‌ها

بودنش چه خوبه. شنیدن صداش و دیدن صورت ماهش حتی اندازه چند ثانیه، چقدر به من جون می‌ده و زنده‌ام می‌کنه.
قشنگ با دردش، دردم میاد و با خنده‌هاش دلم شاد می‌شه.
چه خوب که پیداش کردم. 
چقدر عجیبه که غم و شادی آدم این‌طوری به یکی دیگه گره می‌خوره.


یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.


هیچی سرجای خودش نیست


مشکل این نیست که ارتباط مغزم و احساسم و انگشت‌هام قطع شده و دیگه نمی‌تونم حس‌هام را کلمه کنم. مشکل کلمه‌هایی هستن که دیگه به درد نمی‌خورن و پشت سر هرکدومشون باید یک قطار توضیح روانه کرد.
خونه، وطن، عشق، دلتنگی و حتی یک دوستت دارم ساده، هیچ‌کدام اونهایی نیستن که قبلا بودن. قبلا خونه، خونه بود و وطن جاش معلوم و عشق، لنگری که نگذاره لق بزنم و دلتنگی، اونی که مانع رفتنم می‌شد. حالا اما هیچی سرجای خودش نیست و اصلا کی می‌دونه که جای هر چیزی کجا بوده؟

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...