این همه درفت منتشر کردم و هنوز چهل تا درفت دیگه دارم که وقتی ناخوشی و سرخوشی نوشتم و گذاشته بودم که اینجا بمونن. یک کاری را باید شروع کنم و برای اینکه شروعش نکنم دارم تن به هرکاری می دم، از خونه تکونی  و باغبانی و خرید تا هوا کردن چیزهایی که برای منتشر نشدن نوشته شده بودن :)
من آدم صفر و یکی هستم. یا باید راضی باشم و  ته دلم قرص، یا یک قیچی می گیرم دستم و شروع می کنم به کندن هرچی که آزارم می ده. گاهی اوقات هیچ نخ باریکی هم برایم باقی نمانده و الان که دارم به گذشته نگاه می کنم نمی دونم کارم را چطور ارزیابی کنم اما این را می دونم که اگه ته دلم قرص نباشه؛ اگه قرار به رنج بردنم باشه، بلد نیستم که بسوزم و بسازم و تحمل کنم. دمم را می گذارم روی کولم و  فرار می کنم.
نه که سختی کشیدن را طاقت نیارم، سختی کشیدن با رنج بردن فرق داره. من وقتی رنج می برم که ته دلم بلرزه، که زیر پاهام محکم نباشه. رنج که ببرم نه صبوری بلدم نه حتی عقلی توی کله ام می مونه، فقط می رم و می دونم که هرچی توی این دنیا کم باشه، جاده فراوانه.
فرقی نمی کنه که این موقعیت یک رابطه عاشقانه باشه، کارم باشه، یا یک رفاقت چند ساله، اصلا هرباری که همه چی را گذاشتم  و رفتم ماجرا همین بوده.


می پرسه تو کی برمی گردی؟ اصلا برمی گردی یا نه؟ 
اولش شوکه می شم. اولین باره که اینطوری می پرسه. 
چی دارم بگم من؟ چی می تونم بگم من؟ 
توی زندگی روزمره ام بهش فکر نمی کنم دیگه. قرار شده در "حال" زندگی کنم. 
جوابی براش ندارم.   نمی گم که همین دیشب دوباره به سرم زده بود و خل شده بودم . پلکهای پف کرده ام را که نمی تونه از پشت چت ببینه.
چه جوابی دارم وقتی دیگه توی زندگیش، توی زندگیشون نیستم و هیچ چیز بدتر از این نیست.
امروز هوا آفتابیه.
برام نوشته که تو شب‌ها خواب می‌دیدی دارن اعدامت می‌کنن و چهارپایه را از زیر پات می‌کشن.
هیچ جمله اضافه دیگه ای لازم نیست. پیامش را ده بار خونده‌ام تا حالا. هیچ غلطی هم نمی‌تونم بکنم. زور کی به اون طناب‌هایی می‌رسه که کابوس تو شدن؟  
طاقت رنج کشیدن آدم‌ها را ندارم. می‌دونم که من نمی‌تونم همه آدم‌های دنیا را خوشبخت کنم. همه آدمها که نه٬ حتی گاهی توان خوشحال کردن  آدم‌های زندگی‌خودم را هم ندارم. این علمم به واقعیتی که وجود داره و توان محدود من اما٬ چیزی از اون رنج کم نمی‌کنه. آدم‌ها رنج می‌کشن. رنج‌های واقعی و من فقط نظاره‌گرم.  

خودم را هیچ وقت اینجوری ندیده بودم. به خوبی یا بدی حالم برنمی‌گردد. یک چیزی دارد تغییر می‌کند٬ پوست می‌اندازد.خیلی عمیق و خیلی جدی. نشانه واقعی‌‌اش برای من پوست کف دستم است که اول تاول زد و دانه‌های ریز و بهم پیوسته تاولش تا روی انگشتانم هم رفت  تاول‌های آب دار و شفاف بی‌شمارشی که حالا یکی یکی خشک می‌شوند و با خشک شدنشان پوست دستم کم کم کنده می‌شود و پوست جدید نرم نرمک جایش را می‌گیرد. با درد. هر چند ساعت یکبار باید دستانم را چرب کنم که در کشاکش پوست‌اندازی‌اش کمتر درد بکشد. 
خودم٬ انجایی که مرکز فرماندهی زن‌های درونم است هم با همین پروسه درگیر است. فقط با چشم غیر مسلح  چیزی دیده نمی‌شود. مراقبش هستم هیچ چیز اما دردش را تمام نمی‌کند. انگار این بار را (مثل خیلی وقت‌های دیگر) باید درد بکشد تا رد شود. بقول روانکاوم باید تحمل کردن را یاد بگیرم. بدون انکه دنبال فراموشی باشم یا حتی دنبال حل کردنش.
دستهای ادم هرقدر که پر زور باشند یک روزهایی به هیچ جا نمی‌رسند. به هیچ که نمی‌رسند هیچ٬ بند بند انگشتانش تیر می‌کشد از درد. راهش هم فقط تیمار است. باید یاد بگیرم بیشتر از همیشه خودم را دوست داشته باشم. بیشتر از همیشه با خودم مهربان باشم. بیشتر از همیشه حواسم به خودم باشد. تلاش کنم که بخندم. بیشتر از همیشه. 

 من هنوز گیر این هستم که چی "واقعی" است و چه چیزی را خیال می کنم که "واقعی" است.  با همه تلاشی که "م" کرد تا بتونم تعریفی از چیزی که به نظرم واقعی میاد داشته باشم، هنوز بی تعریفم و در عین بی تعریف بودن، وحشت می کنم از این فاصله ای که بین واقعی های من و واقعی های دنیای واقعی وجود داره. 
دلم براش تنگ شده بود. براي همين كارهاي روزمره اش. براي نگاه كردنش وقتي كه مي خندد. چطور ماه به ماه دوري اش را طاقت مي اوردم؟
وسط فروشگاه سرگردانم و دنبال يك چيز سبك مي گردم كه رها باشد و موقع پوشيدنش روي تنم سنگيني نكند. احساس خفگي دارم و دلم مي خواد هرچه هست  از تن بكنم
دلم براي مامانم تنگ شده اما نمي تونم تلفن كنم ، مي ترسم صداش را كه بشنوم  نتونم جلوي گريه ام را بگيرم. عوضش آهنگ تركي گوش مي دهم و قلپ قلپ براي خودم توي تاريكي  اشك مي ريزم.
دو هفته زودتر پريود شدم و همه حس هايي كه همه اش تلاش مي كنم تحت كنترل باشن زدن بيرون. مثل ادمي كه فرمون از دستش در رفته و داره ريپ مي زنه. بالا و پایین می رم و البته بیشتر پایین. الان اگه روانكاوم اينو  مي خوند هي سوال پيچم مي كرد كه چرا مي ترسم فرمون دستم نباشه و چه عيبي داره پشت تلفن براي مامانم گريه كنم. بدي اش به اينه كه جوابي هم براي سوالش ندارم تمام اين پنج سال پشت تلفن فقط خنديدم براش و خنديده برام و گريه هایم هميشه توي تنهايي و بعد از گذاشتن گوشي بوده. شايد او هم همينطوره، نمي دونم. چرا مي ترسيم از شنيدن صداي  اشكهاي همديگه؟ چون بعدش نيستيم كه همديگه را بغل كنيم؟



.
با هيچ كس حرف نمي زنم. نه درباره ترس هام نه درباره ارزوهام نه اون اتشي كه درون دلم هست. اگر هم چيزي بگم فقط از همون لايه اولش مي گم. لايه اول از ده لايه اي كه شايد عمقش بيشتر هم باشه. نه كسي خيلي حوصله شنيدنش را داره و نه من حتي شوق تعريف كردن را. با ادمها، با بيشتر و حتي همه ادمها، حتي همه چند نفر محدود نزديكم فقط درباره روزمره ها حرف مي زنم و بيشتر گوش مي كنم. چيزي براي تعريف كردن ندارم. اتشي كه هي هرمش كم و زياد مي شود گفتن ندارد، نوشتن هم ندارد حتي.


بيخود دست و پا مي زنم. خودم هم مي دانم. اين دنيا اصلا جاي من نيست. از اولش هم نبوده. اينجا و انجا هم ندارد. هميشه همين سرگرداني بودم كه هستم. همين قدر تنها. همينطور پريشان و در ارزوي كولي شدن. كولي سرگردان شدن. شايد هم يك روز واقعن رفتم. شايد كوله سبز رنگم را پر كردم با چند دست لباس و چندتا كتاب و يك پتو و كيسه اب گرم و ... هه نمي شود خودم هم مي دانم نمي شود يا مي شود و من نمي توانم. مثل همان خيالات ديگري كه نمي شود كه نمي شود چون همين الانش هم پر از احساس گناهم و اين زندگي واقعيتش اين است كه مال من نيست.كه اگر مال من بود براي تمام كردنش و اتش زدنش اين همه دستم بسته نبود. اين همه مجبور نبودم به ادمهاي ديگر فكر كنم به جاي خودم. به ادمهايي كه دلشان مي خواهد فقط باشم گيرم كه هزار تا نقاب سوار كرده باشم روي صورتم كه انها هيچ نبينند

گیر کرده‌ام. بدجوری هم گیر کرده‌امم. می دونم چه جوری میشه که بلند شم اما نمی تونم. همه چی که به دونستن نیست .
شبها توی خواب داد نمی زنم دیگه اما می دوم مدام. جا می مانم. گم می شوم. می ترسم.  گم می کنم.

عکس‌های "خونه" را دیدم و هوایی شدم. اسمش دلتنگی نیست. نوستالژی هم نیست. دیدن عکس‌های جاییه که یک زمانی یک احساس تعلق شدید بهش داشتی و چهاردیواری امنت، توی همه دنیا بوده و حالا هیچ کدوم اینها نیست.
  توی عکس اما، همه چیز مثل قبله. همون دیوارهای گل‌بهی، که کلی با نقاش سر و کله زدم این رنگی دربیاد. همون کاناپه‌های قرمز با نقش‌و‌نگارهای طلایی که بعد از گشتن کل تهران از جلوی پارک ساعی خریدیم، همون پرده‌های توری هم‌رنگ دیوار که یک ماه قبل اومدنم مامان زیرش را پس‌دوزی کرد برام، همون چراغ گوشه دیوار سفید که  هما و هانی برامون کادو آوردن. همون لوسترهایی که روزهای آخر خریدیم،همون آبی‌رنگ  ماسوله‌ایه پنجره آشپزخونه که خرابکاری خودم بود. خوبی‌اش به اینه که جای هیچی عوض نشده. فنجون‌های رنگارنگم که حسن آقا آورده بود، همون هنوز همون گوشه اپن آشپزخونه هستن که خودم گذاشته بودمشون و قوری که توش چای دم میشه، هنوز همون قوری چاق سبزیه که بود. حتی گلیم سبز و قرمزم هم همون جایی پهن شده که آخرین بار پهن کردم. اگه من اونجا بودم حتما جای همه چی تا حالا هزار بار عوض شده بود، اگه از اون دو تا قاب عکس سرخ و سفیدی که سفارشش را داده بودم و بعد از من رسیدن فاکتور بگیرم، انگار فقط چند روزی از آخرین باری که توی آبان ماه 87 .برای صدمین بار تغییر دکور دادم، گذشته است
  هوایی شده‌ام، اما دلتنگش نیستم. یعنی قرار است که نباشم. قرار خود دلتنگم با خود واقع بین و معقولم است. این خونه نبش خیابونی که از دو سال پیش خونه‌ام شده،بیشتر از همه خونه‌هایی که توی هشت سال گذشته
داشتم بهم حس‌ آرامش و امنیت داده. اون دلتنگی دیوانه وار برای خونه خیابان بهار تهران هم بعد یک کابوس چند ساله‌ی رفتن و نرسیدن و گم کردن راه، بالاخره تموم شد. از اون روزی که وسط یکی از کابوس‌هام لوله‌های تفنگ‌هاشون را دیدم که شهاب را نشونه گرفته بودن و من  تنها چیزی که می‌خواستم این بود که حتی شده به قیمت جونم، از اونجا دورش کنم، تمام شد و بعد از اون هیچ وقت توی کابوس‌هام  بهش برنگشتم و توی بیداری، نگفتم که دلتنگش شدم.
شاید از فردای همون شب بود که به جای "خونه" گفتم "خونه‌ها" و اسم هرجایی که حتی شده چند ماه سقف بالای سرم شد و عکسهام را زدم به دیوارش گذاشتم خونه. خونه دن هاخ، خونه سردانگ، خونه کوالالامپور، خونه گالوی، خونه استانبول، خونه دابلین، خونه لندن.
شاید هم می‌خواستم  یادم بره چه آدم دل به خونه ببندی هستم و چه سخت‌گیرم که اسم جایی را خونه بگذارم. دلم را خوش کردم به همه این خونه ها و خاطراتشون، ککم هم نمی‌گزید وقتی که جایی می‌نویسم خونه و منظورم یکی از همین خونه‌های همه جا به غیر تهران و فومن است، هی علامت سوال  و تعجب کامنت می‌گیرم که اینا "خونه" نیستن.


 حالا اما بعد مدتها دوباره دلتنگش شدم. یک دلتنگی نرم و سبک. اینجور وقتها خیلی بی دلیل  یاد آن ساعت دو نصفه شبی می افتم که بعد از45 روز، برگشتم خونه و هی همه‌جایش می چرخیدم و نگاه می کردم و نگاه. جای همه شب‌هایی که خیالش کرده بودم.

خوشبختي

خوشبختي مي تونه لقمه نان و املتي باشه كه توي قطارهاي زيرزميني مي خوري وقتي كنار ادمي نشستي كه عاشقشي

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...