.
با هيچ كس حرف نمي زنم. نه درباره ترس هام نه درباره ارزوهام نه اون اتشي كه درون دلم هست. اگر هم چيزي بگم فقط از همون لايه اولش مي گم. لايه اول از ده لايه اي كه شايد عمقش بيشتر هم باشه. نه كسي خيلي حوصله شنيدنش را داره و نه من حتي شوق تعريف كردن را. با ادمها، با بيشتر و حتي همه ادمها، حتي همه چند نفر محدود نزديكم فقط درباره روزمره ها حرف مي زنم و بيشتر گوش مي كنم. چيزي براي تعريف كردن ندارم. اتشي كه هي هرمش كم و زياد مي شود گفتن ندارد، نوشتن هم ندارد حتي.


بيخود دست و پا مي زنم. خودم هم مي دانم. اين دنيا اصلا جاي من نيست. از اولش هم نبوده. اينجا و انجا هم ندارد. هميشه همين سرگرداني بودم كه هستم. همين قدر تنها. همينطور پريشان و در ارزوي كولي شدن. كولي سرگردان شدن. شايد هم يك روز واقعن رفتم. شايد كوله سبز رنگم را پر كردم با چند دست لباس و چندتا كتاب و يك پتو و كيسه اب گرم و ... هه نمي شود خودم هم مي دانم نمي شود يا مي شود و من نمي توانم. مثل همان خيالات ديگري كه نمي شود كه نمي شود چون همين الانش هم پر از احساس گناهم و اين زندگي واقعيتش اين است كه مال من نيست.كه اگر مال من بود براي تمام كردنش و اتش زدنش اين همه دستم بسته نبود. اين همه مجبور نبودم به ادمهاي ديگر فكر كنم به جاي خودم. به ادمهايي كه دلشان مي خواهد فقط باشم گيرم كه هزار تا نقاب سوار كرده باشم روي صورتم كه انها هيچ نبينند

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...