‏نمایش پست‌ها با برچسب خاله جان دوره. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب خاله جان دوره. نمایش همه پست‌ها

 

.

یک عکسی را هم باید یادم باشد که قاب کنم و بزنم به دیوار خانه‌ام. مانلی، این دختربچه قشنگی که عکس #مهسا_امینی را به دست گرفته، از همون هشت سال پیش که به دنیا آمد، امید روشن من برای فرداها است. خیلی وقت‌ها که از آینده جهان وحشت می‌کنم، نگاه به خنده قشنگش می‌کنم و دلم قرص می‌شه که دنیا با آدم‌هایی مثل مانلی که از همین بچگی حواس‌شون به محیط‌زیست و مهربانی با آدم‌هاست، حتمن جای بهتری خواهد بود. این عکسش کنار منصوره #بهکیش عزیز، و آن پلاکارد #زن_زندگی_آزادی که به دست گرفته، قلبم را تکان داد. چند ماه پیش که دیدمش، داشت داستان سافرجت‌های ایرلندی را می‌خواند که سال‌ها پیش برای گرفتن حق رأی مبارزه می‌کردند. همون موقع به خودم قول دادم که قصه زن‌های شجاع ایرانی که همه این سال‌ها برای حق‌شون مبارزه کردند را برای مانلی و بچه‌های دیگه‌ای که مثل او، دنبال بارقه‌های نور هستن، بنویسم. حالا خودش یک پا سافرجت شده و  کنار منصوره بهکیش عزیز که همه این سال‌ها چراغ دادخواهی را روشن نگه‌داشته، وسط خیابان از آزادی می‌گه. کاش یک روزی ایران آزاد را کنار تو ببینم خاله جون.


.
نشستیم با هم نقاشی کشیدیم و غش‌غش خندیدیم و از اثر هنری‌مون عکس گرفتیم.
خاله‌ی سه تا بچه‌ قشنگ هستم که هربار کنارشون می‌خندم، یک جون بهم اضافه می‌شه.
خاله‌ی سه‌تا بچه‌ای هستم که تا حالا همدیگه را ندیدن. را فقط از پشت مانیتوری که روبروی من بوده دیدن، اما یک طور بامزه‌ای همدیگه را می‌شناسن و وسط حرف زدن با من هی از اون دو‌تای دیگه یاد می‌کنن. یکی از آرزوهام اینه که یک روزی دست سه تاشون را بگیرم و بریم سفر.

یه قصه می‌گی

«قصه یه دخترکوچولویی را بگو که آستینش درد می‌کنه»
اینودیشب از من خواست، وقتی که پای اسکایپ با اون چشم‌های قشنگ و درخشانش نگاهم کرد و گفت «یه قصه می‌گی؟»
دو و سال و شش ماهش است اما از حالا می‌دونه که جهان اطرافش را چطوری به دلخواه خودش بسازه. وسط قصه‌هایی که بیشتر از پای اسکایپ و هرچند ماه یک بار موقع خواب و غذاخوردن و دستشویی رفتن برایش تعریف می‌کنم، مثل یک کارگردان زبر دست هدایتم می‌کند. اسم ادم‌هاو حیوان‌های قصه را او می‌گذارد، او می‌گوید که کدامشان زن باشند و کدام مرد و راستش تعیین جنسیت‌هایش خیلی به تقسیم‌بندی های ما ربطی ندارد. جنسیت را می‌شناسد، اما گاهی دوست دارد که مثلا من آقای دکتر براون بیر باشم و پدرش خانم خرگوشه، عاشق قصه حسنی توی ده شلمرود است اما دوست دارد که مامان حسنی را هم بیاورد توی قصه و در مدرسه موش‌ها هم خانم معلم را جای آقا معلم نشانده است.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...