از استیصال

.

عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخند‌های بزرگ و صدای پرامیدش دوباره رفت زندان. 
یکی از دردناک‌ترین رنج‌هایی که در تمام زندگی‌ام تجربه کرده‌ام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را می‌خورد و هم‌زمان می‌دانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.

از کابوس‌ها

.
یاد گرفتم که توی کابوس‌هام هم خودم را نجات بدم. دیشب اینقدر موندم که هم بتونم بالاخره به پلیس زنگ بزنم و هم حتی صبر کنم که پلیس بیاد. تازه قبل از اومدن پلیس هم خودم ماجرا را حل کرده بودم. اخرش دیگه کمدی شده بود و‌ کابوس نبود اما برای من انگار مهم بود که نصفه‌کاره از خواب نپرم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...