یک وقتهایی است که هی از خودت می پرسی من اینجا دارم چکار می کنم؟ حس می کنی همه چیز بیهوده است. که اگر هم بیهوده نیست تو از پسش برنمیایی. می ترسی، فرو می ری توی چاه و هی همه جا تاریک می شه...... می گذره ها. همه این حس ها فردا صبح یا هفته بعد یا خیلی طول بکشه ماه بعد از بین می ره. اما اون ترس و ناتوانی که پشت این حسه است هیچ وقت فراموش نمیشه.
شد چند روز؟
شد چند روز؟ حالا دیگر از سال هم گذشته... باورم نمی شود همه این روزها را از سرگذراندم. باید می نوشتمشان. باید همه آن ترس ها، آن تلخی ها، آن امیدها و آن جان سختی هایم را می نوشتم. باید همه آن روزهایی که هرقدر سختبودند نتوانستند پشیمانم کنند. همه آن لحظه هایی که تواسنتم شاد باشم و بخندم.... باید همه شان را می نوشتم. تا برسم به اینجایی که بالاخره چمدانم را باز کردم و فهمیدم اصلا من آدم زندگی چمدانی هستم.
آدمی که خانه را خیلی دوست دارد. ریشه هایش خیلی محکم چسبیده به خاک. اما یک جا نشین که می شود می ترسد. می ترسد ریشه هایش بپوسند.... خیلی طول کشید تا اینها را بفهمم. که بفهمم از تنهایی نباید ترسید. که هیچ باید ونبایدی در دنیا وجود ندارد. که چقدر قوی هستم.
اصلا بهترین چیزی که این یک سال و چند ماه به من داد این بود که دوباره با خودم اشتی کردم. که آن زن سخت جانی که از هیچ کس و هیچ چیز نمی ترسید و هیچ «نشدی» برایش وجود نداشت، دوباره زنده شد.
دوباره زنده شد و یاد گرفت هرجا که بود بخندد. که چشمهایش را خوب باز کند و لذت ببرد از زندگی.
خیلی وقتها نمی شود. می دانم. مثل آن شب کریسمسی که رفتم وسط خیابانهای شهر کوچک زیبای ساحلی ام وخودم را غرق شادی آدمها کردم و وقتی برگشتم دیدی یکی دیگر رفته پشت میله های بلند اوین. همه شادی ام از دماغم آمد خب.
یا مثل آن یکی روز که کلی برای خود غمگینم هدیه خریدم که بخندد و نرسیده به خانه رادیویی که می گفت خیابانهای شهر من دوباره خون آلودند؛ همه شادی را زهرم کرد.
من اما آنقدر قوی شده ام که بدانم برای زنده ماندن باید بخندم. نه که زنده ماندن تحفه ای باشد. حالا سالهاست که از مرگ نمی ترسم و برایم سفری دیگر است. اما از زنده بودن هم دیگر نمی ترسم. یعنی یاد گرفته ام زندگی کردن را.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...