یک وقتهایی است که هی از خودت می پرسی من اینجا دارم چکار می کنم؟ حس می کنی همه چیز بیهوده است. که اگر هم بیهوده نیست تو از پسش برنمیایی. می ترسی، فرو می ری توی چاه  و هی همه جا تاریک می شه...... می گذره ها. همه این حس ها فردا صبح یا هفته بعد یا خیلی طول بکشه ماه بعد از بین می ره. اما اون ترس و ناتوانی که پشت این حسه است هیچ وقت فراموش نمیشه.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...