موقع تحویل سال نو کنار خانواده دومم هستم و چه بهتر از این. هر مهاجری باید یک خانه و خانواده دومی داشته باشه که وقت دلتنگی و شادی و عید کنارشون بشینه. صبحها سر میز مفصل صبحانه که هر روز نان تازه و مربای خانگی داره٬ همه دلتنگیهایش را از یاد ببره و ظهرها سر اجاق٬ فوت و فنهای تازه آشپزی یاد بگیره وایراد کارش گرفته بشه. خانهای که حتمن مادر داشته باشه و بشه مثل آن زمان که دختربچه ۱۰ سالهای بود تند و تند برایش از همه چی و همه جا تعریف کنه و غر فامیل و دوست و آشنا را بزنه. هرمهاجری باید یک خانواده دومی داشته باشه که بتونه براشون هفت سین بچینه و موقع سال تحویل کنارشون عکس یادگاری بگیره و به بچههای کوچک فامیل عیدی بده.
حواس پرت شدهام و خیلی چیزها یادم نمیآید. چند روز پیش به یکی که میخواست به پرتغال و فارو سفر کند٬ گفتم که گول تبلیغات آن جزیره نزدیک فارو را نخورید٬ جز یک رستوران گران و معمولی چیز خاص دیگری ندارد. الان یادم به آن خواب خوش روی شنهای ساحل آن جزیره افتاد و حس گمشدگی و رهاشدگی دلچسبش. هرچه فکر میکنم که بود که توصیه عجولانهام را پس بگیرم٬ یادم نمیآید. کاش خاطرههای دورتر هم همینقدر راحت دور شوند و دود. کاش بشوم آدم بیحواس و حافظهای که فقط در همین لحظه زندگی میکند و هیچ یادش نمیآید از هیچچیز.
منقبض و منبسط می شوم مدام٬ ازخوشحالی و دلتنگی و نگرانی و عشق.
فردا عروسی خواهرم است. عروسی عزیزترین آدمی که همیشه بیقید و شرط دوستش داشتهام و حالا که قرار است لباس سپید عروسی بپوشد٬ من کنارش نیستم که با همه عشقم دورش بگردم و نگذارم آب در دلش تکان بخورد. ... زندگی همین است. می دانم.
دختر کوچولوی نازنینی که شش هفته پیش به دنیا آمد و دنیایم و همه حس هایم را به طرز عجیب و غیرقابل باوری عوض کرد٬ اتاق بغلی من خوابیده است و من؟ آخ حسهایم اصلا گفتنی و نوشتنی است. اگر نبود حتما این روزها از زور این انقباض و انبساطهای مدام روحم٬ منفجر میشدم. میخندد و خنده اش همه غمهای عالم را دود میکند و نابود حتی.
مادر دخترک٬ بیمارستان است. همه دردهای او و نگرانیهای ما برای او یک طرف و اینکه نمیتواند دخترکش را در آغوش بگیرد یک طرف دیگر. دردش زیاد است. خیلی زیاد. الان باید فقط میخندید و با آن همه عشقی که همیشه در وجودش داشت و حالا با مادر شدنش هزاربرابر شده٬ دخترکش را میبوسید. اما نمیشود. طاقت درد کشیدنش را ندارم. دلم میخواست میشد دردمان را تقسیم کنیم. اصلا سهم بیشتر مال من. نمیشود اما. باید و نبایدهای دنیا جایی دورتر و پرزورتر از خواست ما ایستادهاند.
با همه اینها. با همه این دلتنگی و نگرانی و درد٬ وظیفه من٬ خوشحال بودن است. باید بخندم و شاد باشم. به خاطر دوتا خواهرهایم که یکی فردا عروس می شود و یکی تازه مادر شده.
وسط همه اینها باید نتیجه یک کار خوب چند ماهه را تا هشت مارس به ثمر برسانیم. برای پروژهای که اینقدر خوب به ثمر رساندیم٬ به خاطر کار گروهی دلچسبی که بعد از مدتها دوباره تجربه اش می کنم٬به خاطر هشت مارسی که دوباره دارد برای من هشت مارس می شود٬ خوشحالم و پرانرژی. فقط باید خوب و دقیق تکهپارههایم را جمع کنم که موقع کار٬ کارکنم. موقع شادی عروسی٬ شادی کنم. وقتی بیمارستانم٬ صبور و ارام باشم و وقتی خانه ام و پیش دخترکوچولوی نازنین مان٬سریع و حواس جمع باشم.
این روزها کلی بچه داری یاد گرفته ام. چطور شیشه شیرش را بشورم و استریل کنم. چطور شیر درست کنم. چطور جایش را عوض کنم٬. بخوابانمش٬. بغلش کنم و لباس هایش را بشورم. اخ از لباس هایش دل ادم غش می کند از خوشی. همین خوشی است که نمی گذارد هیچ انقباض و انبساطی آدم را بترکاند. باید سریع و حواس جمع باشم. بقیه را خوب بلدم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...