موقع تحویل سال نو کنار خانواده دومم هستم و چه بهتر از این. هر مهاجری باید یک خانه و خانواده دومی داشته باشه که وقت دلتنگی و شادی و عید کنارشون بشینه. صبح‌ها سر میز مفصل صبحانه که هر روز نان تازه و مربای خانگی داره٬ همه دلتنگی‌هایش را از یاد ببره و ظهرها سر اجاق٬ فوت و فن‌های تازه آشپزی یاد بگیره وایراد کارش گرفته بشه. خانه‌ای که حتمن مادر داشته باشه و بشه  مثل آن زمان که دختربچه ۱۰ ساله‌ای بود تند و تند  برایش از همه چی‌ و همه جا تعریف کنه و غر فامیل و دوست و آشنا را بزنه.  هرمهاجری باید یک خانواده دومی داشته باشه که بتونه براشون هفت سین بچینه و موقع سال تحویل کنارشون عکس یادگاری بگیره و به بچه‌های کوچک فامیل عیدی بده. 

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...