حواس پرت شدهام و خیلی چیزها یادم نمیآید. چند روز پیش به یکی که میخواست به پرتغال و فارو سفر کند٬ گفتم که گول تبلیغات آن جزیره نزدیک فارو را نخورید٬ جز یک رستوران گران و معمولی چیز خاص دیگری ندارد. الان یادم به آن خواب خوش روی شنهای ساحل آن جزیره افتاد و حس گمشدگی و رهاشدگی دلچسبش. هرچه فکر میکنم که بود که توصیه عجولانهام را پس بگیرم٬ یادم نمیآید. کاش خاطرههای دورتر هم همینقدر راحت دور شوند و دود. کاش بشوم آدم بیحواس و حافظهای که فقط در همین لحظه زندگی میکند و هیچ یادش نمیآید از هیچچیز.