دیشب خوابت را دیدم. تکرار لحظه ای بود که توی واقعیت از دست دادمش.از وقتی بیدار شدم، مدام آن چند دقیقه جلوی چشمم هست و معنیاش را نمی فهمم. چرا من این همه خواب تو را می بینم؟ نه که بخوام فراموشت کنم، اما این همه دلتنگی برای کسی که رفته آدم را داغون میکنه. من از خیلی وقت پیش تصمیم گرفتم همه چیز را فراموش کنم. دوست داشتنت هیچ وقت فراموش نمیشه. حسرت نداشتنت هم همینطور. تصمیم گرفتم فقط نبودنت را فراموش کنم. تصمیمم آگاهانه نبود و هزار تا پیچ و خم داشت . آشکارترین نمادش هم درآوردن عکست از توی کیف پولم بود. طاقت نگاه کردن به چشمهات را نداشتم.درآوردنش اما چاره نبود، جای خالی عکست هم اذیتم می کرد. آخرش همه عکسهایی که توی کیفم داشتم بیرون آوردم و صورت مسئله را پاک کردم. پاک کن من اما فقط توی بیداری جواب می ده.
تمام مدتی که داشت تعریف کرد چطوری بعد از 13 سال رفته بود خونه، من هی بغض قورت می دادم. قلپ قلپ و پشت سرهم. گریه نکردم. اما حواسم بود که قلبم چطوری می زنه وقتی از ترسش توی فرودگاه می گفت از اینکه یه دفعه ای رفته دم در خونه شون. از اینکه می ترسیده بچه های کوچک فامیل فراموشش کرده باشن و نکرده بودن. از اینکه چه خوب بوده اون رفتن به خونه
گریه نکردم اما حواسم بود که این غمی را که توی دلم هست انکار نکنم. ازش خجالت نکشم. فکر نکنم که از سر ضعف هست یا حتی فوران احساس. بعد از دست دادن "س" و اون بغض بزرگی که موقع تعریف های آقای "ف" توی گلوم بود، هی دارم به خودم می گم که غمت را انکار نکن. باهاش کنار بیا و غصه نخور که نمیشه به تمامی شاد باشی.
لحظه های شادی هنوز زیاده. لحظه های ساده ای مثل دیروز که با هم دیگه وسط کوچه پس کوچه های لندن قدم می زدیم، یا با "ر" می شنیم به غر زدن از عالم و ادم و هی مسخره بازی درمیاریم. لحظه های ساده ای مثل وقتهایی که زندگی می کنم. یک مرز باریکی اما همیشه وسط دلم هست.پررنگ نیست. اما اینقدری رنگ داره که نشه انکارش کرد
از خواندن: هنوز مشغول یادداشتهای شاهرخ مسکوب هستم. یک جاهایی آینه الان ماست، آنجایی که از سردرگمیهایش مینویسد. یک جاهایی شاید آینده ما باشد، آنجا که تهران زیر بمب و موشک است و او در پاریس نگرانیهایش را کلمه میکند و خیلی جاها هم آینهای است برای دیدن روزهای زندگی نویسندهای در پاریس، فارغ از ملیت و پیشینه اش. از پاریس می نویسد، از آدمها، فیلمها، نمایشگاهها، خیابانها و آنچه میخواند و میبیند. یک چیزی که در این روزنوشتها دوست دارم، نزدیک شدن به سلیقه آدمی است که دارم میخوانمش. همین چند روزه، چندتا موسیقی خوب و نقاش خوب و کتاب خواندنی از لابلای نوشتههای مسکوب پیدا کردهام.
از آدمها: شش روزی هست که از خانه بیرون نرفتهام. توانش را نداشتهام یعنی. نشستهام پای لپ تاپده می رقصیدم. یک کارهایی را مجبورم روزانه بکنم، چون کار است و نمیشود از زیرش در رفت. یک چیزهایی را هم باید اجباری بنویسم، چون قول داده ام و ددلاین دارم و نمیشود هم زیرش زد. بقیه اش را یا کتاب می خوانم. یا سریال می بینم یا الکی توی وب چرخ می زنم. کار دیگری در توانم نیست این روزها و اخر تلاشم این است که به جای الکی وقت تلف کردن در وب، کتاب بخوانم.
می دانم که باید خودم را جمع و جور کنم. می دانم که همه اش هم به خاطر داغ مرگ نیست. قبلش هم نزده می رقصیدم. حالا بهانه ام بیشتر شده. اینها را نوشتم که معلوم شود، هیچ کس را ندیده ام. حوصله دیدن ندارم اصلا. اگر به خودم باشد نای حرف زدن با ش را هم ندارم. به خودم نیست طبیعتا و مجبورم می کند که حرف بزنم و خوب هم می کند احتمالا.
از نوشتن: ماجرای این قانون جدید مجازات اسلامی داغ شده دوباره و باید یک چیزهایی بنویسم درباره اش. ابهام زیاد دارد و ملت الکی خوشحالند. خودم هم اگر دو ماه تمام رویش کار نکرده بودم، حواسم به نقاط مبهمش نبود. بیشتر در شکل تغییر کرده تا محتوا. اگر یک تکانی به خودم بدهم می شود قبل از انتشار آن مقاله مفصل، چند تا گزارش کوتاه درباره اش بنویسم. فعلا که همه چیز را موکول کرده ام به ادیت نهایی متن های مدرسه، امشب که آنها را تمام کنم، بهانه هایم هم برای نوشتن تمام می شود.
این تیتر "از نوشتن" را هم گذاشته ام اینجا که مجبور شوم گزارش نوشتن هایم را هم بدم. دلم می خواهد داستان ان زنها را ادامه بدهم.دو تا گزارش تا ماه مارچ باید بنویسم. چهار پنج تا مصاحبه پیاده نشده، منتظرم هستند. این گزارش های مجازات اسلامی هم که اضافه شده. باید بنویسم دوباره. مدتها است هرچه می نویسم یا برای پایان نامه است و یا ادیت کارهای دیگران. می ترسم نوشتن یادم برود.
از شنیدن: بتهوون گوش می کنم این روزها. اینقدر که مسکوب هی نوشت، دوای روح پریشان است و راست هم می گفت.
چند روز پیش برای اولین بار، خیلی جدی دلم بچه خواست. بچهای که خودم به دنیا بیارمش و بزرگش کنم. همون موقع وسط همون احساسات هم چند دقیقه که فکر کردم دیدم نمیشه و وسط این زندگی شلوغ و تکه پاره من جایی برای بچه نیست. اما اون حس. اون حسی که خیلی واقعی بود و خیلی پررنگ؛ یه گوشه جاخوش کرده.
حالم خوب نیست و تعریفش که بخوام بکنم، بی قرارم. چی آرامم می کنه الان؟ آرام معنیاش این نیست که الان یادم بره و چند ساعت یا چند روز دیگه دوباره جلز و ولز کنم. آرام یعنی اینکه آرام بگیرم.
من الان باید اونجا بودم. نه به خاطر اونها، همه عادت کردن به نبودنم دیگه. به خاطر خودم. باید همون موقعی که همه شون بهت زده و مات هق هق می کردن، اونجا بودم و باهاشون اشک می ریختم. باید وقتی که داشتن می بردنش هم قدم با بقیه دنبالش می رفتم. باید حجم سنگین انبوه اون لحظه ای که گذاشتن توی خاک را کنارشون تحمل می کردم. نبودم اما.. حتی خبر هم نداشتم و وقتی فهمیدم که می تونستن موقع حرف زدن با من گریه نکنن. می دونم که گریه هاشون تمام نشده و نمیشه اما من شریکش نیستم. با من که حرف می زنن انگار هیچی نشده. ارام هستن. گریه نمی کنن. می خندن حتی. نیستم وسط اندوهشون. دورم خیلی دور. وسط یک سکوت عمیق تنها نشستم و همه لحظه هایی را که باید می بودم و نبودم را پشت سر هم تصور می کنم. دنیام از هر صدایی خالیه و هزار تا تصویر بهم ریخته که نمی دونم چقدر شبیه واقعیتی هست که اتفاق افتاده ردیف شده جلوی چشمام
من هنوز همون آدم 10 سال پیشم که جلوی مرگ مات و حیرون میمونم. یعنی چی که دیگه نیستی؟ یعنی که چی حالا اسم تو را هم روی یه سنگ سیاه نوشتن پسر جون؟ یعنی چی که دیگه صدای خنده های بریده بریده ات را نمی شنوم. یعنی چی که دیگه نیستی؟
مثل همون 10 سال پیشم گیجم. همون شبی که رفتی و من خبر نداشتم هم گفتم که هنوز مرگ را نمی فهممم و بعد ده سال مثل بچه ها منتظرم که "م" برگرده. واقعا منتظرم. نخند بهم. منتظرم برگرده، همونطوری که منتظر بودم تو راه بیافتی بچه جون؟ می دونی چندبار خواب دیدم داری راه می ری؟ می دونی که تنها معجزه ای که توی تموم عمرم منتظرش بودم و بهش امید بسته بودم، راه رفتن تو بود؟ ..... حالا ..... حالا دیگه هیچ امید معجزتی ندارم.
بودنت، با همون تن نحیف نشسته روی تخت، امید زندگی بود برای ما. آدمای دیگه نمی فهمیدن که چطور یه پسربچه ده ساله می تونه زندگی را به اون همه دل مرده از داغ مرگ، برگردونه. من اما می فهمیدم. من می دیدم که مادر تو و مادر من، برای خنده های توئه که زندگی می کنن. من می دیدم که زندگی دور تخت تو بود که نور می گرفت و صدای خنده ازش بلند می شد.
حالا حتما هروقت دلشون تنگ زندگی می شه، سراغش را از گوشه اون حیاط قدیمی می گیرن که تو را... من چی بگم اخه؟ بگم دفنت کردن؟ چطوری بگم؟چطوری بگم وقتی باورم نمیشه؟ چطوری بگم وقتی هرچی تصویر از اونجا دارم، پر از صدای خنده های توئه.
چه خوب که نبودم اصلا. شاید بشه که این یکی را هم هیچ وقت باور نکنم و اصلا هی منتظر باشم که یه روز راه بیافتی و قدم را باهات اندازه بگیرم و ببنیم چه هوا بلندتری از من.
مثل آدمی ام که سرقبر عزیزش گریه نکرده... نه چرا مثل...خود آدمی ام که سر قبر عزیزش گریه نکرده.. که سه روز بعد بهش خبر دادن و نمی دونستن که تمام اون سه روز را بال بال می زده و هی می گفته من چه مرگمه اخه؟ نمی دونستن که همون پنج شنبه، دم دمای صبح خواب دیده "م" برگشته و انگار اومده دنبال چیزی و اون اینجا از امیدش برای دروغ بودن مرگ نوشته بود. دروغ نبود اما عزیز من. این بار باید محکم وایستم جلوی خودم و بگم که دروغ نیست. من اینبار هیچی ندیدم. نه چیزی را که اسمش تابوته. نه سنگی را که اسمش قبره. نه آدمایی که اسمت را زبون بگیرن و اشک بریزن..... من اینبار هیچی ندیدم. حتی با من که حرف می زدن گریه هم نمی کردن. می خاواستن توی غربت غصه نخورم، که آرام باشم. که اونا کنار هم هستن و روی شونههای همدیگه زار می زنن و من اینجا نشستم و بلد نیستم تنهایی عزاداری کنم. اینو گذاشتم و هی گوش می کنم و هی ... هی نمی دونم باید چی کار کنم. دلم می خواد زنگ بزنم تهران و با یکی یکی ادمایی که می دونم قلبشون داره می ترکه حرف بزنم و گریه کنم و نمی تونم. تازه آرام شدن بعد از سه روز.ارام شدن؟ بعد از سه روز؟؟؟ می دونم که دارن برام فیلم بازی می کنن که مثلا توی غربتم.
غربت شاید از همین جا شروع بشه اصلا. از روزی که عزیزم را خاک کردن و من.. تک و تنها یه گوشه دیگه دنیا، حتی سیاه نپوشیدم براش.... من اصلا چرا لباس سبز تنمه الان؟ من چرا اینجام الان؟
باید سیاه بپوشم. باید عزاداری کنم. باید چی کار کنم من الان؟
یک شنبه، وقتی حرف زندگی بود، می خواستم از تو بگم که ده سال پیش توی سخت ترین روزهای از دست دادن "م" با همون ویلچر سورمهایت اومدی توی زندگی ما و مامان را به زندگی برگردوندی. هیچ کس که ندونه، من خوب می دونم که تو، توی تمام این سالها یکی از ستونهای محکمی بودی که مامان را سرپا نگهداشتی. هردو تون تازه برادر جوون تون را از دست داده بودید و حیران بودید. دست همدیگه را گرفتید و قدم به قدم زندگی کردین. فقط 10 سالت بود اون روزها؟ چه فرقی می کنه، بهتر از یه آدم 40 ساله بلد بودی که چطور باید مرهم زخم آدمها شد. نمی تونستی راه بری و روز به روز، جسمت تحلیل می رفت؟ اره اما چه فرقی می کرد وقتی با همون تن خسته ات کوه انرژی بود و هیچ وقت نشنیدم که شکایت کنی. اون روزها دکترا گفته بودن چند ماه بیشتر نمی مونی، تو اما 10 سال جنگیدی. آخرین باری که باهات حرف زدم گفتی پس کی من دایی می شم. بعد از چند وقت ناخوشی سرحال بودی و دوباره می تونستم صدات را بشنوم. هیچ وقت بهت گفته بودم تمام عصرهایی که می امدم سراغت، چقدر انرژی می گرفتم ازت و بی خیال کل دنیا می شدم؟
یک شنبه اسمت تا نوک زبونم امد و حرفم را قورت دادم. می خواستم بگم بابا، سلامتی مامان را نذر تو کرده بود. یه چیزی ترسوندم از گفتنش.
سخته بچه جان. بچه که نه، مردی شده بودی برای خودت . شده بودی؟؟ زمان ماضی؟؟ سخته بچه جان. از دیشب هی اون صورت گرد و تپلت جلوی چشمام هست که 10 سال پیش توی اون خونه قدیمی میدون گلها دیدم. تمام عصرهایی که از دانشگاه و سرکار می امدم سراغت و با هم ریاضی و علوم و عربی می خوندیم و اول و اخر و وسطش هی هله هوله می خوردیم و می خندیدیم. گفتن نداره که حسرت اینکه این اخریها کمتر می دیدمت هم هیچ وقت از دلم پاک نمیشه. کاش گله می کردی حداقل. تو که اما اهل گله و شکایت نبودی عزیز من. می دونستی که چقدر دوستت داشتم همیشه، مگه نه؟
فکر کن، حالا باید با فعلهای ماضی از تو بنویسم. من همیشه می ترسم از فعلی که با قید گذشته صرف بشه. می ترسم از چیزی که گذشته و من ازش نگذشتم.
اینجا من حتی هیچ عکسی از تو ندارم و دیشب توی خیالم هی عکسات را توی آلبوم قهوهای بزرگه ورق می زدم. باید عکست را بزنم روی دیوار خونه ام. عکس تو را و حتی عکس "م" را.
عکس "م" را از دیوار پایین آورده بودم، چون نمی خواستم باور کنم که مرده. برای همینم بود که سرخاکش نمی رفتم. می خواستم فرار کنم از حقیقتی که جلوی چشمام بود. راه فراری نیست اما. باید لباس سیاهم را تن کنم و بگم که عکست را برام ایمیل کنن.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
