.
این عزای طولانی و عمیق را فقط بعد از مرگ دایی تجربه کرده بودم. صبحها، چشمهام را که باز میکردم تازه یادم میافتاد چی شده و میزدم زیر گریه، وسط روز، بیدلیل بارها و بارها، اینقدر طولانی شده بود که مطمئن بودم دیگه هیچوقت نمیتونم بخندم. یک بار سر سفره ناهار من ومامان و هاجر، یک دفعه توی چشمهای هم نگاه کردیم و سه تایی زدیم زیر گریه. امروز وقتی توی آینه به چشمهای خودم نگاه کردم و زدم زیر گریه، یادم افتاد.
فرقش با اون بار اینه که همونقدری که عزا دارم، خشم هم دارم. فرقش اینه که مثل اون دفعه فلج نشدهام و میدونم که فرصتی برای فرو رفتن نیست. فرقش با اون دفعه اینه که هزاران فرسنگ از جایی که باید باشم دورترم و این دوری مثل یک وزنهی سنگین آویزان قلبم شده.