حافظه‌ای که مال ما هست و نیست

.

حافظه آدما لزوما اون چیزی نیست که با چشم و گوششون دیدن و شنیدن یا با پوست خودشون لمس کردن. حافظه انگار گاهی می‌تونه مال ادمای چند نسل قبل‌ترمون باشه یا مال جمعی که بهش متعلقیم. چند شب پیش موقع تماشای فیلم Blitz خیلی اشک ریختم. تعجبی نداره، صحنه‌های بمباران لندن در جنگ جهانی دوم و آنهمه ویرانی و بی‌پناهی آدما دردناکه، بخصوص این روزها که هر صبح چشم‌مون رو به روی خبرهای جنگ و کشتار باز می‌کنیم. خیلی‌های دیگه هم همین بودن و صدای آرام گریه‌شون را می‌شنیدم. آخر فیلم اما، وقتی که جرج، پسرک ۹ ساله شیرین، بالاخره بعد از هزار مرارت، ترس‌زده به خانه‌اش رسید و با اون حجم آوار و پیکر پدربزرگش مواجه شد، من به هق‌هق افتادم. اینقدر که فیلم اگه چند دقیقه بعدش تمام نمی‌شد باید از سینما بیرون می‌زدم. اون موقع نفهمیدم چی شده، فکر کردم یاد خانه‌های ویران شده بچه‌های فلسطینی و لبنانی اونطور من را بهم ریخت. آخر شب وقتی روی کاناپه سبز خودم نشسته بودم تازه فهمیدم که ماجرا چی بود. فقط برای جرج و بقیه بچه‌هایی که بک روزی مقابل خانه ویران شده‌شان با بمب ایستاده بودن، گریه نمی‌کردم، چیزی که روی پرده سینما دیده بودم، من را پرت کرده بود به هفت سالگی خودم، به اون روز سرد پاییزی که درست مثل همین فیلم از آسمان بمب بود که بر سر شهر می‌ریخت، همون روزی که مامان وسط صدای اژیر و بوی دود اومد دنبال ما، دنبال من و سمیه که دوست و همکلاسی بودیم و از بچگی با هم بزرگ شده بودیم، همون روزی که بمب افتاد درست وسط خانه سمیه‌اینا و بقیه‌اش فقط ویرانی و آوار بود.

من اون لحظه اول مواجهه با خانه ویران شده‌ای که پدر و مادر و‌خواهر و برادر سمیه زیرش بودند را با چشم خودم ندیدم، اما اون صحنه کاملا یک بخشی از حافظه منه. این رو امروز صبح مطمئن شدم.

من اون صحنه را ندیدم. مامان اول من را گذاشت خانه و سپرد به همسایه‌مان که ببردم در پناهگاه. بعد سمیه را برد خانه‌شان که یک کوچه پایین‌تر بود. ولی یک جایی آن خاطره جمعی مامان و سمیه و همه کسانی که آن روز عصر با آن ویرانه مواجه شده بودند، خاطره من هم شد. بعدها هربار که یواشکی با سمیه به خانه‌شان که دیگر فقط تلی از آوار بود رفتیم، انگار هرچه را وسط پچ‌پچ و گریه بزرگترها شنیده بودم، روی تصویر آن خانه ویران‌شده‌ی ته بن‌بست سوار کردم و جا دادم. آنقدر محکم که حالا ۳۷ سال بعد از آن روز وقتی روی پرده سینما کودکی را می‌بینم که به ناگهان زیر دود بمباران با خانه ویران‌شده‌اش مواجه می‌شود، اول به هق‌هق می‌افتم، شبش می‌فهمم که دارم برای خودم گریه می‌کنم، تا دو روز هربار یا آن صحنه می‌افتم زار می‌زنم و تازه روز سوم است که ا‌ول یادم می‌افتد من هیچ‌وقت با چشمان خودم آن لحظه‌ی ترسناک اولین مواجهه را ندیده‌ام (احتمالا ذهنم برای نجاتم از بازگشت‌های پیاپی به ان لحظه در حال پیدا کردن راهی برای دور کردنم از آن اتفاق بوده) و بعد، می‌فهمم که واقعا فرقی نمی‌کند که ان لحظه را با چشم خودم دیده باشم یا نه. آن لحظه با همه جزئیاتش و با همه دردش بخشی از حافظه من شده. مثل خیلی از دردها و شادی‌های دیگر که از جمع و نسلی که به آن متعلقیم به ما رسیده است.

















شبیه خودم

 .

حالا بیشتر از یک ساله که هرشب خواب می‌بینم. خواب‌های طولانی و مفصل، با جزئیات دقیق و متصل به‌همدیگه. گاه کابوس‌، گاه رویا و گاه بازی‌های ذهنی که توی بیداری یک جور دیگه جلو می‌ره و گاه هم فقط ادامه زندگی، با اتفاق‌هایی به غایت عادی و معمولی. هفته‌های اول ترسیده بودم و هی می‌شمردم‌شان. حالا دیگه پذیرفتمش. چندباری خواستم برم کلینیک خواب اما نگران بودم کاری کنند که دیگه خواب نبینم یا درست‌ترش اینکه دیگه خواب‌هایم یادم نمونه.
واقعیتش اینه که توی خواب‌هام بیشتر از بیداری شبیه خودم هستم. نه صورتک، روی چهره‌ام می‌گذارم، نه سنگ پشت سنگ روی قلبم می‌گذارم، نه هی آجر دور خودم می‌چینم و نه دست‌هایم همیشه مشت است. 
توی خواب‌های حالا هرشبه، تا دلم می‌خواهد می‌ترسم، فرار می‌کنم، بیزار می‌شوم.

مثل یک داستان کوتاه

 .

این می‌تونه شروع یک داستان کوتاه باشه؛


همه فکر می‌کردن من زنده‌ام اما من مرده بودم.


مثل پاییز و زمستان همان سالی که همه فکر می‌کردن من مرده‌ام اما من زنده بودم.

بی‌خانمان

 .

نگاهش که کرد، اولش لبخند زد، بعد چونه‌اش لرزید و بعد اشک‌هاش لغزید پایین. زن اما رفته بود و اشک‌هاش را ندید. دیدن همون بغض توی گلو و لرزش چونه‌ هم  براش زیاد بود. 

پناهنده

.

نوزده ساله که رفقیم و هیچ حرفی نیست که فکر کنم نباید و نمی‌تونم بهش بگم. اگه چیزی رو‌ نتونم بهش بگم یعنی دارم با کله

 توی دیوار می‌رم و حتی شده در سکوت باید به خودش پناهنده بشم. 



من نه منم

 .

خیلی عجیبه که چطوری یک آدمی یه دفعه جذابیتش را به کل برات از دست می‌ده. و همه اون علاقه برای دیدنش دود هوا می‌شه. اون ادم هنوز همونه و منم همون، اما واقعا دیگه دیدنش و وقت گذرونی باهاش دیگر اولویتم نیست. نه که نخوام ببینمش‌ها، اما دیگه اینطور هم نیستم که بخوام وقت و انرژی برای دیدنش بگذارم و ترجیحم بیشتر دیدارهای رندوم وسط جمع است. نمی‌دونم شاید هم نه اون ادم همچنان همونه و نه من. 

از قصه‌های نیمه‌کاره


.

پارسال همین موقع به زری خندیدیم که توی این سوئیت بوگندو دوش گرفته بود و به ما پفک تعارف می‌کرد. خنده نداشت که، گریه هم نداشت حتی. بیخود مات‌مون برده بود که چرا گریه نمی‌کنه. چند ساعتی وقت دارم و‌ کاش خوابم ببره. کاش خوابم ببره و خواب اون شبی را ببینم که من رو وسط میدان خورشید مادرید بوسید. قبل و بعد از اون شب، آدم‌های زیادی را بوسیدم اما اون بوسه، تنها باری بود که لب‌هام طعمش را هنوز به یاد داره. می‌دونم که عاشقانه نبود. هردومون تا خرخره مست بودیم و اگه احساسی هم بود غلیان هورمون‌های لعنتی بودند که تا ماه‌ها بعدش هم گیجم کرده بود. اما هرچی که بود حاضرم امشب خیلی سخاوتمندانه نصف باقی‌مانده عمرم یا اصلا کی به کیه، همه اش را بدم و فقط خوابش را ببینم. ولی اگه شانس منه، تا چشمهام بیافته روی هم، خواب اون شبی را می‌بینم که اشرف خفتم کرده بود و‌ من داشتم زیر دست و پاش بال بال می‌زدم. هرقدر هم می‌گفتم اشرف جون، خواهش می‌کنم اجازه بدین توضیح بدم، سوتفاهم پیش اومده، یک مشت دیگه می‌زد و می‌گفت زنیکه جاکش رفته برای من زده و حالا لفظ قلم هم نطق می‌کنه. مثل همیشه م.. میم... ما.. چی بود اسمش؟ چرا یادم نمیاد. همون خانم تپله سن بالای شمالی رو‌می‌گم که شبیه مادرجونم بود. همونی که به همه گفته بود برای چک افتاده زن، ولی بعدا فهمیدیم ماجرای خاطرخواهی بوده. از این آدم‌های معنوی بود که پیر و‌ مراد دارن و عاشق مرادش شده بود. حالا تا کجاش را ما نفهمیدیم ولی کتی پرونده‌اش را توی اتاق مددکاری دیده بود و نوشته بودند روابط نامشروع. طفلک تسبیح از دستش نمی‌افتاد و اینقدر منو دوست داشت که همون شب اول بالشی که به مهناز داده بود رو از زیر سرش کشید داد به من و گفت تی‌جان قوربان. غریبی نکن زی جان. منم تی مادرجان.بعد هم هرکی چپ نگاهم می‌کرد، حسابش را می‌گذاشت کف دستش که به این فرشته‌ی خدا چی کار دارین؟
 اون شب هم رفته بود حموم و وقتی رسید که خون از سر و صورتم شره کرده بود.....





تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...