.
حالا بیشتر از یک ساله که هرشب خواب میبینم. خوابهای طولانی و مفصل، با جزئیات دقیق و متصل بههمدیگه. گاه کابوس، گاه رویا و گاه بازیهای ذهنی که توی بیداری یک جور دیگه جلو میره و گاه هم فقط ادامه زندگی، با اتفاقهایی به غایت عادی و معمولی. هفتههای اول ترسیده بودم و هی میشمردمشان. حالا دیگه پذیرفتمش. چندباری خواستم برم کلینیک خواب اما نگران بودم کاری کنند که دیگه خواب نبینم یا درستترش اینکه دیگه خوابهایم یادم نمونه.
واقعیتش اینه که توی خوابهام بیشتر از بیداری شبیه خودم هستم. نه صورتک، روی چهرهام میگذارم، نه سنگ پشت سنگ روی قلبم میگذارم، نه هی آجر دور خودم میچینم و نه دستهایم همیشه مشت است.
توی خوابهای حالا هرشبه، تا دلم میخواهد میترسم، فرار میکنم، بیزار میشوم.
واقعیتش اینه که توی خوابهام بیشتر از بیداری شبیه خودم هستم. نه صورتک، روی چهرهام میگذارم، نه سنگ پشت سنگ روی قلبم میگذارم، نه هی آجر دور خودم میچینم و نه دستهایم همیشه مشت است.
توی خوابهای حالا هرشبه، تا دلم میخواهد میترسم، فرار میکنم، بیزار میشوم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر