دست حوا نمیرسید.....
.
این میتونه شروع یک داستان کوتاه باشه؛
همه فکر میکردن من زندهام اما من مرده بودم.
مثل پاییز و زمستان همان سالی که همه فکر میکردن من مردهام اما من زنده بودم.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر