دست حوا نمیرسید.....
.
نوزده ساله که رفقیم و هیچ حرفی نیست که فکر کنم نباید و نمیتونم بهش بگم. اگه چیزی رو نتونم بهش بگم یعنی دارم با کله
توی دیوار میرم و حتی شده در سکوت باید به خودش پناهنده بشم.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر