پناهنده

.

نوزده ساله که رفقیم و هیچ حرفی نیست که فکر کنم نباید و نمی‌تونم بهش بگم. اگه چیزی رو‌ نتونم بهش بگم یعنی دارم با کله

 توی دیوار می‌رم و حتی شده در سکوت باید به خودش پناهنده بشم. 



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...