امروز وقتی سردبیرم گفت که همه ۳۰ هزار کلمهای که نوشتی را قصه کن. لپتاپ را بستم، رفتم خونه، کتونیهایم را پوشیدم و چند ساعتی راه رفتم. لازم داشتم هی برم و برم و فکر کنم که قصه را از کجا شروع کنم. نیم ساعت اول، میکروفن را وصل کرده بودم به موبایلم و فکرها را بلند بلند دوره میکردم که ضبط بشن. بعدش، هدفن را گذاشتم توی گوشیام و صدای زنی که برام جلد سوم کتاب ناپلیهای النا فرانته را میخونه بلند کردم. لینو هم مثل من میخواست قصه بنویسه و درگیر کلمهها و ایدههای خودش بود. کتابهای فرانته برای من مثل مدیتیشن میمونن و طوری بهشون برای مرتب کردن ذهنم عادت کردم که نمیدونم بعد تمام شدنشون باید چی را جاش بگذارم.
قصه کردن چیزی که من ازش مقاله نوشتم، همونقدر که هیجانانگیزه، یه چالش تازه هم هست. از پسش برمیام؟ نمیدونم. خونه که رسیدم یک جای جدید کار برای خودم درست کردم. مبل چهار گوشه بزرگی که توی اتاق نشمین بیکار افتاده بود را از آلیس گرفتم و گذاشتمش توی اتاق خودم، کنار پنجرهای که به پارک باز میشه.
چرا نوشتن اینقدر برایم سخته؟ چرا منی که شغلم نوشتنه و اصلا از نوشتن نون درمیارم هربار که میخوام بنویسم اینطوری با کلمهها سروکله میزنم و در واقع یکی توی سرخودم و یکی توی سر کلمهها میزنم؟
نه که دوستش نداشته باشم. هنوز جذابترین کار دنیا است برام. اما این از سختیش کم نمیکنه. از سختیش و از اینکه ادم هیچ وقت نمیدونه چیزی که نوشته چقدر خوب شده؟ همیشه دلش میخواد بهتر بنویسه و اگه بتونه تا ابد کارش را ادیت میکنه.
بعد از کلمهها، بیشترین کلنجارم با عقربههای ساعته که حتی یک ثانیه هم توقف نمیکنن که نفس بگیریم. موقع یکجا نشینی حواسم نبود که روزها چطور میگذرن. یک روتین تقریبا ثابتی بود که پا به پاش جلو میرفتم. حالا اما، حالا که کوچ نشینم و مدام در حال رفتن، هدر دادن لحظهها بیشتر به چشمم میاد و دردش هم بیشتره. ۲۷ روز دیگه بیشتر برلین نیستم و دلم میخواد وقتی ازش خداحافظی کردم خوشحال باشم که آدمهاش و قشنگیهاش را به اندازه کافی دیدم.
خبر خوش هم اینکه پاریس طلبیده و از پورتو راهی پاریس میشم. یک ماه خونه دوستم که داره میره سفر و دو ماه هم خونه دوستش که داره میره سفر و خونهاش را با قیمت پایین اجاره میده و در عوض حواسم باید به گربهاش باشه. برنامهای که برای بهار و تابستانم چیده بودم یک جور دیگه بود و قرار بود خط ساحلی جنوب اروپا را از پورتو شهر به شهر جلو برم. اما وقتی که پاریس صدام میزنه مگه میشه که نرم.
به غیر از کلمهها و دقیقهها و خونه حلزونیام، خودم چطورم؟ مثل آدمی که خیلی خوب شنا بلد نیست، اما زده به دریا و گاهی فرو میره توی آب، گاهی سرش را میاره بالا نفس میگیره و گاهی هم که دریا آرومه، دراز میکشه روی آب و آفتاب میگیره برای خودش. تنها چیزی که انگار هیچ وقت برای من عوض نمیشه همین زندگی سینوسی با بالا و پایینهای زیاد و شدیده
