تا کلمه نشن

خیلی چیزها را باید بنویسم و نمی‌نویسم و این سکوت، آخرش راه‌ گلوم را می‌بنده.
نه که تنبلی کنم و حتی کلمه نداشته باشم براشون. نمی‌نویسم‌شون که روبرو نشم باهاشون. 
نه که انکارشون کنم. فقط رد شدم ازشون. در سکوت. سکوتی که بهت این فرصت را می‌ده که حتی فرار کنی.
انگار توی دنیای من هرچیزی تا نوشته نشه، تا به هیبت کلمه درنیاد، وجود نداره و خب فرار کردن از چیزی که انگار نیست خیلی راحت‌تره.
آدم هرقدر که سنش بالاتر می‌ره، لایه‌های بیشتری از درد، دور قلبش را می‌گیرن. دردهایی که ‍روزها و ماه‌ها یا سال‌های اول باهاشون می‌جنگی، گریه می‌کنی، خشمگین می‌شی، افسردگی می‌گیری و می‌ری توی غارت و بعد... بعد از همه اینها دوباره برمی‌گردی به زندگی. یک طوری که انگار گذشتی ازش. انگار دوران عزاداری‌ات تمام شده. بیشترشون تمام نمی‌شن اما. برای  من، حداقل تمام نمی‌شن، هرکدوم‌شون بسته به عمقی که زخم خوردم، یک لایه نازک یا قطور می‌شه دور قلبم. 
لایه‌هایی که نه اینقدر به قبلم فشار میارن که نتونه دوباره خوشی کنه و بخنده و نه اینقدر کم‌زورن که هرچند وقت یک‌بار موقع نفس کشیدن، سنگینی‌شون را احساس نکنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...