نشستم روی صندلیهای کنار خیابان
یک کافه ایتالیایی در برلین و دارم خیلی جدی فکر میکنم که در آینده چند سال دیگه،
در یک جایی بین ۴۰ تا ۴۵ سالگیام، بچهدار
بشم و دوتا بچه را به فرزندی قبول کنم. حالا دیگه مطمئنم که نمیخوام خودم پروسه بارداری
و زایمان را طی کنم. اما شاید بخوام مادر بشم و لذت زندگی با بچهها از یک طرف و
قسمتکردن خوشیهای زندگیام با بچهها را تجربه کنم. زندگی به چشم من هنوز با همه
سختیها و رنجهایش قشنگه. نه اینقدر قشنگ که بخوام یک آدم دیگه را بهش دعوت کنم.
اما اینقدر قشنگ هست که یک آدم دیگه را که خارج از اراده من به دنیا آمده را کنار
خودم داشته باشم و دوتایی ازش لذت ببریم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
. یک ماه و نیم پیش که از رفتن نوشته بودم، هنوز مطمئن نبودم که راهی میشم. حالا اما دو هفته است که اومدم و انگار در ادامهی همان مسیر شش سا...
-
. یک مرحلهای از نوشتن است که رابطه من و کلمهها کاملا مکانیکی میشه . بغضهام را کردم، اشکهام را ریختم، خشمهام را ف...
-
اگر همه چیز همانطور که پیشبینی میکنم جلو بره، ۲۰ ژانویه میروم به دابلین که برای تولد سه سالگی دخترک آنجا باشم و بعد از یک هفته یا ...