نشستم روی صندلیهای کنار خیابان
یک کافه ایتالیایی در برلین و دارم خیلی جدی فکر میکنم که در آینده چند سال دیگه،
در یک جایی بین ۴۰ تا ۴۵ سالگیام، بچهدار
بشم و دوتا بچه را به فرزندی قبول کنم. حالا دیگه مطمئنم که نمیخوام خودم پروسه بارداری
و زایمان را طی کنم. اما شاید بخوام مادر بشم و لذت زندگی با بچهها از یک طرف و
قسمتکردن خوشیهای زندگیام با بچهها را تجربه کنم. زندگی به چشم من هنوز با همه
سختیها و رنجهایش قشنگه. نه اینقدر قشنگ که بخوام یک آدم دیگه را بهش دعوت کنم.
اما اینقدر قشنگ هست که یک آدم دیگه را که خارج از اراده من به دنیا آمده را کنار
خودم داشته باشم و دوتایی ازش لذت ببریم.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...