خونه جدید



خونه جدیدم اینقدر راحت و قشنگ و گرم و نرمه که سه روزه موندم خونه و جز روز اول که برای ناهار و خرید سوپری دو ساعت رفتم بیرون، پام رو از خونه بیرون نگذاشتم و البته باد و باران شدیدی که این چند روز از پشت شیشه دیدم هم مزید بر علت بوده

خونه جدید، شمال برلین و در بخش برلین شرقیه. یک خونه بزرگ ۶ اتاقه که آشپزخانه و ناهارخوری بزرگش را همه با هم شریک هستیم و کارولا، صاحبخانه‌ام علاوه بر اتاق خواب خودش و دخترش، اتاق نشمین خودش را هم داره. با دوتا دستشویی و حمام بزرگ که یکی‌اش مال منه. اتاقم در واقع با در نظر گرفتن تخت چوبی که با نردبون باید ازش بالا برم و یک فضای کوچولو برای نشستن و کتاب خواندن هم اون بالا داره، یک جورایی دوبلکس محسوب می‌شه و فضای اصلی اتاق با میز کار و کاناپه برام مثل یک نشمین کوچک و جمع و جوره. کارولا و دخترش صبح می‌رن و غروب میان و اگه مثل این روزها خونه باشم در واقع روزها، کل خونه‌ را هم دارم و می‌تونم برای رفع خستگی هربار برم یک گوشه خونه را که پر از جزییات کوچک و قشنگه تماشا کنم. کارولا، که هنوز نمی‌دونم چه‌کاره است و به نظرم میاد که مغازه داشته باشه، خیاطی و نجاری و سفال‌کاری هم می‌کنه و گوشه کنار خونه، پر از کارهای دست‌ساز خودشه، از لباس‌هایی که دوخته و آماده پرو هستند تا خونه عروسکی سه طبقه‌ی بزرگی که برای دختر ۸ ساله‌اش درست کرده و سفال‌هایی که همه جا می‌شه دیدشون. فقط این‌ها نیست، حتی مدلی که وسایل آشپزخانه یا حمامش را چیده اینقدر منظم و دقیق و با حساب و کتابه که هربار در یکی از کشوها یا کابینت‌ها را باز می‌کنم، کیف می‌کنم. خونه کارولا همون بهشت برینی‌ ایه که بابام همیشه تلاش می‌کرد توی خونه ما یکی ازش را بسازه و اینقدر تعریف من و مامان و خواهرم از نظم متفاوت بود، هیچ وقت ساخته نشد

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...