همه چیزهایی که توی سبدم دارم

من یاد گرفتم که زندگی اینطوریه که هرچی را به‌دست می‌آری به جاش یک چیز دیگه را از دست می‌دی  و اغلب اوقات این خودت هستی که انتخاب می‌کنی چه چیزی را توی سبدت داشته باشی. این انتخاب البته خیلی هم راحت نیست و خیلی وقت مسیر کلی زندگی و  روشی که برای جلو رفتن پیش رو گرفتی، به انتخاب‌هایت هم شکل می‌ده. این که آخرِ روز، کدومشون بهتره را نمی‌شه جوابی براش داشت و ادم به ادم فرق می‌کنه. همه این‌ها را نوشتم که بگم پا‌به‌پای سرخوشی‌ای که این در راه زندگی کردن و خانه نداشتن و  همیشه در سفر بودن  و کار فری‌لنسی داشتن داره، به روز زندگی کردن و ناامنی وضعیت کار و زندگی و روی بند راه رفتن هم هست و خب باید هروقت پروانه‌ها شروع به بال بال زدن توی دلم می‌کنن، یادم باشه که این سرخوشی و اون بی‌ثباتی را باهم دیگه توی سبدم دارم و اگر یکی‌اش را نمی‌خوام باید بی‌خیال اون یکی دیگه هم بشم و خب این یکی، بدون هیچ استثنایی، انتخاب خودم بوده و از پسش برمیام
احساس کردم این چند وقته مدام دارم از خوشی‌های زندگیم می‌نویسم و گفتم کمی از اون روی سکه هم بنویسم. اما واقعیتش اینه که من یادگرفتم از زندگی لذت ببرم و سختی‌های زندگی و رنج‌هاش هم دیگه مانع این سرخوشی‌ام نمی‌شه. نه که سیب‌زمینی شده‌باشم یا رویین تن، ولی انگار ایمان عمیق دارم که این فرصت زنده بودن و زندگی کردن دیگه تکرار نمی‌شه و  جهان با همه زشتی‌ها و تلخی‌ها و بی‌رحمی‌هایش هنوز برای من سرشار از شگفتی و زیباییه و همون ماجرای سبدی که همه‌چی با هم توشه

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...