بمونم یا برم؟

محله جدیدم را دوست ندارم. کوریزبرگ و به خصوص محله شونلاین که دو ماه قبلی را بودم فضای خیلی متفاوت‌تری داشت. اینجا هم شلوغ و زنده و پر از کافه است. ولی کافه‌هایش، یعنی آن های که من این دو سه روزه پیدا کرده‌ام  مدل من نیستند. یا خیلی شلوغ و بیشتر رستوران هستند تا کافه. یا صندلی‌هایشان برای کار خوب نیست و اینترنت خوب ندارند یا ساعت کارشان تا ۸ است و برای کار کردن آخر شب جا ندارم. خود خانه، به غیر از اینکه طبقه ششم است و آسانسور ندارد، عالی است. تمیز و قشنگ و ساکت. صاحبخانه‌هایم دو پسر گی هستند که یکی‌شان عکاس است و ان یکی ساینس می خونه. پسر عکاس از روسیه اومده واکتیویست بوده و هست و کلی حرف برای گفتن داریم و دوتاشون خیلی بامزه و خونگرم هم هستند. مدل محله اصلا فرق می‌کنه. کوریزبرگ بیشتر محله ترک‌ها بود و نیوکلن اینطوری که من دیدم بیشتر عرب‌ها هستند و جو اسلامی‌اش هم بیشتر است. به همان تعداد دوچرخه سوارها و آدم‌های سرخوشش هم کمتر است. حالا هم ممکنه من هنوز خوب نگشته‌ام و باید بپرسم و صبوری کنم. تا آخر سپتامبر این خونه را دارم و خوبی‌اش اینه که دوستم ۲۳‌ام میاد برای یک هفته و به هوای نشون دادن برلین به او، هر روز بساطم را یک گوشه شهر پیدا می‌کنم. اما کلا فکر می‌کنم به اندازه کافی برلین بودم و بهم خیلی زیاد هم خوش گذشت و دیگه وقت رفتنه. مقصد بعدی‌ام اسپانیا است و این بار می‌دونم که هر شهر را کمتر می‌مونم و قراره که تا بشه با قطار و اتوبوس سفر کنم و شهر به شهر جلو برم. هفته پیش وسوسه شده بودم که یک سال یا حداقل شش ماه بمونم برلین. برای خودم یک آپارتمان اجاره کنم و خیلی متمرکز روی پرونده‌ای که دستم است کار کنم. ولی انگار نمی‌تونم و بی‌قرار رفتنم. باید برنامه بریزم که تا میشه قبل از رفتن مصاحبه بگیرم و بعدش هم احتمالا یکی دو ماه دیگه برای ۱۰ روز برگردم و بقیه مصاحبه‌ها را بگیرم. یک کمی پریشونم و باید تا میشه همه چی را به نظم بیارم که ذهنم سامان بگیره. خودم می‌دونم که رها کردن گوشه‌های امن هربار سخته. یعنی هرقدر که هیجان و لذت رفتن زیاده، ترس و سختی هم داره. اما انگار من انتخاب خودم را کردم و قرارم به موندن نیست. دارم خودم را، زندگی‌ام را و رابطه‌ام با جهان را از نو  و یک جور دیگه تعریف می‌کنم و خب چرا از این یک کم پریشانی و ترسی که دارم، نگرانم؟
به‌قول صمد آدم که راه بیافته ترسش می‌ریزه. رفتن به اسپانیا یک مرحله جدیدتر و جدی‌تر از راهمه. ایستبورن خیلی نزدیک لندن بود. دوبلین  امن‌ترین جای جهان برام و توی برلین هم هزارتا آشنا دارم. اسپانیا که برم اما واقعا با کوله‌ام راه افتادم توی جاده و مثل غریبه‌ها قرار زندگی کنم. همین الان که این‌ها را نوشتم یک لبخند بزرگ اومد روی لبم و یعنی که نترس جونم، خوش می‌گذره
اگه به خودم بود همین امشب بلیطم را برای سویل می‌خریدم. اما توی نوامبر احتمالا دو هفته باید برم دوبلین و منتظرم که برنامه اون مشخص بشه. شاید هم منتظر نموندم و به محض اینکه کمی برنامه‌ام را برای مصاحبه گرفتن هماهنگ کردم و اندازه کار حداقل دو ماه مصاحبه جور کردم برای ۵ اکتبر بلیط خریدم و رفتم
این‌طور سبک‌بال بودن آرزوی همه زندگیم بود و امیدوارم تا سال‌های سال، زندگیم از این یک چمدان ۱۵ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی بیشتر نشه و هروقت خواستم بپرم برم هرجا که عشقم کشید

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...