خونه بدون پلاک



این خونه هم تموم شد و باید بلند شم بساطم را جمع کنم که فردا صبح راه بیافتم طرف هانوفر و بعدش که برگردم برلین، انگار که رفته‌ام یک شهر دیگه. کوریزبرگ و نیوکلن منطقه مهاجر نشین برلین است که خب من  تنوع و گوناگونی‌اش را دوست هم داشتم وترجیح می‌دادم خانه بعدی‌ام کوریزبرگ باشه. اما جای خوبی که مناسب جیبم باشه پیدا نکردم و دارم می رم یک جای دوری شمال برلین که به نظر می‌رسه خیلی آلمانی‌نشین باشه و حتی در عکس‌های گوگل از محله جدیدم دیدم که خونه روبرویی پرچم آلمان را از بالکنش آویزان کرده بود و با نتایج این انتخابات جدید که راست‌گرا هم کلی دست بالا دارند، به خیر بگذره محله جدید
گذشته از این ولی می‌تونه تجربه خوبی برام باشه. صاحبخانه جدیدم یک زن میان‌سال با دوتا دختر تین‌اجیره و من یک سوییت مانندی دارم و آشپزخانه بزرگ و قشنگ و آفتابگیرشون با  اونها شریکم. هرسه‌تاشون صبح می‌رن و عصر میان و خونه مال خودمه. اتاقم هم از اون تخت‌های تیپیکال آلمانی داره که با چوب ساختن و بالای اتاقه و با نردبون باید بری بالا. ولی سقفش بلنده و دورش نرده کوتاه چوبی و دلگیر نیست. خود اتاق هم یک کاناپه، دوتا مبل و یک میز داره و بزرگ و قشنگ و آفتاب‌گیره. حالا باید برم ببینم از نزدیک چطوره
اتاقی که قبلش توی همین محله نیوکلن دیده بودم، خیلی ارزون‌تر بود  و صاحبخانه‌اش خیلی باحال بود. یک دختر جوان آلمانی-فرانسوی که پانتومیم می‌خونه و می‌گفت که در خونه‌اش همیشه برای دوستاش بازه و ملت همینطوری می‌رن و میان که خوب هم بود. قرار بود به من آلمانی یاد بده و من بهش فارسی و با هم غذا بپزیم. همه این‌ها عالی بود. ولی خونه‌اش، مثل خونه‌ خیلی از جوان‌های آلترناتیو آلمانی شلوغ و بهم‌ریخته و حتی کثیف بود. یک طوری که واقعا نمی‌دونم می‌تونستم بدون احساس بدبختی کردن، یک ماه اونجا بمونم یا نه؟
از در که وارد می‌شدم یک راهروی باریک  بود که هزارتا خرت و پرت ریخته بود توش . در اولی یک اشپرخانه کوچک و شلوغ. در دومی توالت. در سومی اتاقی که می‌خواست به من بده. کف زمین یک تشک یک نفره،  و روبرویش نردبانی که به یکی از آن تخت‌های سقفی می‌خورد. از اونهایی که فاصله سقف و تخت اینقدر کم بود که مطمنم نمی‌تونستم حتی یک ساعت روش بخوابم و همون جا گفتم من پایین می‌خوابم. اتاق خودش هم همین بود. حالا کمی بزرگتر و با تشک دونفره. اگه می‌رفتم اونجا حتمن تجربه خوبی بود اما ترجیح دادم به جای ۴۰۰ یورو، ۸۰۰ یورو بدم و جایی باشم که بهش حس بهتری داشته باشم. حالا باید ببینیم  چطور پیش می‌ره
این وسط‌ها یک اتفاق دیگه هم افتاد. خیلی خیلی زیاد و جدی وسوسه شدم که یک سال بمونم برلین و متمرکز روی پرونده‌ام کار کنم و افتادم دنبال خونه. حتی رفتم یک خونه هم در کوریزبرگ دیدم و آماده بودم ماهی ۱۰۵۰ تا که برای برلین خیلی هم گرونه، اجاره بدم. ولی وقتی که خونه را دیدم، فهمیدم که دیگه نمی‌تونم خونه بسازم. خونه‌هه قشنگ بود و اگر می‌خواستم می‌تونستم ازش یک جایی که خونه من باشه بسازم. اما الان واقعا توانش را ندارم و اگر یک زمانی هم بخوام بیشتر بمونم جایی، باید یک خونه‌ای باشه که خودش هویت خودش را داشته باشه  و من آداپتش کنم یا اون منو آداپت کنه. می‌دونم که دوبار خونه ساختن و خراب شدنش چیزی نیست و می‌شه دوباره تلاش کرد. من اما الان براش آماده نیستم هنوز و این بی‌خونه بودن بیشتر به حال و روزم سازگاره و خوشحالم می‌کنه. یک بار در دوبلین و یک بار دیگه در برلین، خیلی جدی تلاش کردم که بمونم. که نرم و خونه بسازم. اما نمیشه واقعا. نمی‌تونم انگار
حالا هم باید بعد از سه روز مریضی بلند شم و وسایلم را جمع کنم و فردا دوباره راه بیافتم

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...