دوباره برلین

دوباره توي هواپيما نشسته ام و همچنان در حال رفتنم، با هر رفتني، با هر قدمي كه جلو مي گذارم دارم تغيير مي كنم و نقشه راه برايم شفاف تر ميشه. دو ماه برلين بودم و پر از كشف يك دنياي جديد. زندگي در برلين با لندن و حتي دوبلين فرق مي كنه و حتي من را هم تغيير داد. اولين و مشخص ترين تغيير اين كه مني كه مي تونستم يك هفته تمام از توي خانه و حتي از توي تختم كار كنم، اين دو ماه برلين را هر روز بدون هيچ استثنايي از خانه زدم بيرون و كلا توي كافه هاي جورواجور شهر كار كردم. محله كوريزبرگ كه من زندگي مي كردم پر از كافه هايي بود كه بعضي هاشون تا يك شب هم باز بودن، اينترنت ، پريز برق فراوان و ميز و صندلي هاي مناسب براي كار داشتن و مهمتر از اينها مي شد ساعت ها بشيني كار كني و صبحانه و ناهار و صبحانه ات را انجا بخوري و با روي گشاده بهت خوش امد بگن. برلين ايننقدر بدعادتم كرده كه حتي تنها روزي كه بخاطز سرماخوردگي نرفتم كافه كار كنم و موندم خونه هم شبش طاقت نياوردم و براي يك ساعت قدم زدن و غذا خوردن زدم بيرون.
با اين حساب برلين براي مني كه انلاين كار مي كنم و دفتركارم ميز و صندلي هاي كافه هاي شهره، يكي از بهترين ها است، نه كه مثلا لندن و دوبلين كه مدتها اونجا زندگي كردم و خوب مي شناسمشون كافه هاي خوب نداشته باشن، اما فرق برلين و يا حداقل محله أي كه من بودم اينه كه پر از كافه هاي مستقل و دنجه كه مي شه توشون راحت كار كرد. لندن و دوبلين كافه هاي مناسب كار، اغلب كافه هاي زنجيره أي هستند و كافه هاي مستقل نه به فراواني برلين هستند و نه إمكانات كار كردن طولاني مدت را دارند.
فرق ديگه برلين، ارامشي هست كه داره و توي جون من هم ريخت. با همه عشقم به لندن، واقعا خوشحالم كه اين مدت از بدو بدو و زندگي روي تند لندن دور بودم و همچين قاماس قاماس جلو مي رفتم. حتي دوبلين هم كه خيلي كوچكتر از لندن و حتي برلين هست اين ارامش و كندي لذت بخش برلين را نداره، براي من اينطوري بود كه توي برلين، لحظه ها كش مي اومدن و وسط اين كش و قوس ها من فرصت داشتم ببينم چي كار مي خوام بكنم و چي بايد بنويسم.
گوشه هاي قشنگ تمام نشدني شهر، ارزوني حيرت آورش، كوچه ها و خيابان هاي پهن و دلبازش، بازارچه هاي خياباني فراوان و دوچرخه سوارهايي كه همه جاي شهر با بچه ها و سگ هاشون در حركت اند هم كه ديگه گفتن نداره. اين دو ماهي كه برلين بودم روزي هشت ساعت كار مي كردم و هنوز خيلي جاهاي شهر را نديدم، ولي برنامه ام براي دو ماه اينده اينه كه هر روز واقعا هشت ساعت را كار كنم كه اخرهفته ها مجبور نباشم كار كنم تا جبران كم كاري طول هفته بشه و در عوض شنبه يكشنبه ها را فقط و فقط و بدون لپ تاپ برم برلين گردي.
حالا بعد از دو ساعت تأخير، بالاخره بالاي اسمون برلينم و از فرودگاه كه بزنم بيرون، مي رم خونه جديدي كه يك اتاقش را از ايربي ان بي براي تا اخر سپتامبر اجاره كردم. خونه جديد، توي محله نئو كلنه كه اونم پر از كافه ها و گوشه هاي قشنگ و دنجه و منتظر من كه برم بساطم را يك گوشه شون پهن كنم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...