هربار که اسمم را صدا می کنه و با اون چشم های شیطونش طوری نگاهم می کنه که یعنی می شناسمت، احساس می کنم همه فرارهام برای وصل نبودن به این دنیا بیهوده بوده
می شناسم
هربار که اسمم را صدا می کنه و با اون چشم های شیطونش طوری نگاهم می کنه که یعنی می شناسمت، احساس می کنم همه فرارهام برای وصل نبودن به این دنیا بیهوده بوده
کنترلم روی احساساتم و خودم به شدت بالا رفته. هم خوبه و منِ احساساتی که غم و شادی و دلتنگی و عصبانیت و همه چیام شدید است و گاه ممکنه چند روز درگیرم کنه را به آدمی که می دونم باهاش چیکار کنم تبدیل میکنه و هم یک کمی ترسناکه.
اینکه تصمیم می گیرم دلتنگ نشم و دلتنگی که تا همین چند ساعت پیش بیچاره ام کرده بود را هلش می ده به اعماق یک جایی دور٬ خیلی کاربردی و مفیده اما این آدم جدیده را که بلد افسار همه چی را محکم نگه داره هنوز خوب نمی شناسم.
جغدی که باز بیدار شده
هرچی از ظهر می گذره موتورم فعال تر میشه و بهتر کار می کنم. فکر کنم جغد درونم بیدار شده دوباره. کاش میشد تا نصفه شب با همین صدای بلند داریوش و دفتر خالی بکوبم روی کیبرد و خط و به خط جلو برم.
لذت ناب نوشتن
چی را توی این دنیا خیلی دوست دارم و مرور زمان چیزی از لذتش کم نکرده؟ نوشتن را. نوشتن یک تحقیق مفصل را وقتی که چندین ماه قبلش خوندی و مصاحبه کردی و توی سر و کله خودت و حتی دیگران زدی که بفهمی ماجرا از چه قراره و حالا می خواهی آجر روی آجر بگذاری و جلو بری. این مرحله همیشه کند و سخت و حتی جانکاه پیش می ره. اما همیشه هم لذت داره. یک لذت غریب که توی هیچ چیز دیگهای مثالش را ندیدم. وقتی که توی این مرحله هستم٬ سخت ترین کار دنیا برایم جدا شدن از کیبرد و مانیتوره و مثل صبحهایی که هی می خوام ۵ دقیقه بیشتر بخوابم٬ خاموش کردن کامپیوتر را به تعویق میاندازم.
معدن عشق
اينقدر حالم خوبه و قلبم پر از شادي و عشق و ارامش٬ كه حتي نمي تونم توضيحش بدم، چندبار خواستم بنويسمش يا مثلا يك عكسي بگذارم كه نشون بده چه سرخوش بودم (و هستم هنوز) ، ولي ديدم حق مطلب ادا نميشه. بعضی لحظههای ناب را فقط باید فهمید و حظش را برد. نوشتنش٬نه که ممکن نباشه٬اما سخته و وقت میبره و الان که اینهمه خوشم٬ باید این انرژی را صرف کار کنم که بتونم زودتر برگردم به معدن عشق
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...