هرچی از ظهر می گذره موتورم فعال تر میشه و بهتر کار می کنم. فکر کنم جغد درونم بیدار شده دوباره. کاش میشد تا نصفه شب با همین صدای بلند داریوش و دفتر خالی بکوبم روی کیبرد و خط و به خط جلو برم.
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر