‏نمایش پست‌ها با برچسب از زندگی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از زندگی. نمایش همه پست‌ها

یادم باشه اغلب وقت‌هایی که می‌خوام دوباره خودم را به جایی وصل کنم و هوای موندن و گره خوردن به سرم می‌زنه، یعنی حالم خیلی خوب نیست و فکر می‌کنم اگه بیرون از خودم دنبال راه حل باشم شاید حالم بهتر بشه. بعد از یک دوره‌ای که خیلی جدی به برگشتن به لندن فکر می‌کردم، حالا دنبال اینم  که بعد از پاریس بارم را از اینی هم که هست سبک‌تر و سبک‌تر کنم و دوباره برگردم به اون چمدان ۱۰ کیلویی و کوله پشتی ۵ کیلویی. فقط بارم نیست. دلم را هم حتی.
دومی را اگه که بتونم. کار دل خیلی به اختیار من نیست و حکمرانی مستقل خودش را داره. 

بعد از یک دوره طولانی تحقیق و پادکست و ادیت هزار باره گزارش آخرم و نوشتن چندتا مقاله این وسط‌ها، برگشتم به نوشتن یک مقاله جدید  و هر کلمه‌ای که می‌نویسم به وجد میام.

اتفاق خوب این روزهایم، نامه‌نگاری‌هایمان است. کی باورش می‌شد که بعد از این همه سال پیدا کنیم همدیگه را دوباره و طوری برای هم بنویسیم که انگار آخرین دیدارمان همین دیروز بود و هنوز می‌تونیم شیدایی‌هایمان را با جزییات برای هم تعریف کنیم. هر نامه اش را چندبار خواندم و انگار یکی از زن‌های خودم برایم نامه نوشته باشه.


از روزمره‌های برلینی

در یک جدال واقعی با افسردگی هستم و کمی که وا بدم می‌تونم هیچ کاری نکنم. هیچ کاری یعنی کار مفید. وگرنه در اوج بدحالی هم غذا می‌پزم و می‌خورم. خرید می‌کنم. خانه را مرتب می‌کنم و نگه می‌دارم، فیلم می‌بینم و کتاب می‌خوانم و کار می‌کنم. اما اینها برای من روال عادی زندگی است و هیچ وقت اینقدر حالم بد نبوده که تنظیماتم بهم بخورد.
چیزی که وقتی حالم خوب نیست از دستش می‌دهم و کم می شود، روتین داشتن و منظم و سخت کار کردن و نوشتن است.
امروز ساعت هشت و نیم بیدار شدم و دمم هم گرم. بیرون هم زدم. اما ساعت یک ربع به ۱۲ است و تازه دارم شروع می‌کنم. عید من روزیه که ساعت ۹ صبح نوشتن را شروع کنم.
هربار به جای کار کردن از نوشتن استفاده می‌کنم و یادم می‌افته که شغلم نوشتنه، خوشحال می‌شم. با کلمه‌ها هنوز مثل عاشقی هستم که سر پر شوری داره.
-->
دیشب کلی با آلیس توی آشپزخانه حرف زدیم و از خودمون گفتیم. خوبی این سفرها همین نزدیک شدن به آدم‌های غریبه و شناختن خودشون و زندگی‌هاشونه

از روزمره‌ها

جمعه ۱ دسامبر واقعا رفتم پارک برای دویدن و پیاده روی. بعدش هم خرید. کار کردن اما خیلی خوب نبود و دم دمای غروب بود که موتورم روشن شد.
شنبه و یکشنبه، ندویدم اما در عوض کمی کار کردم. مقاله حق رای تقریبا تمامه و نهایتا یک ساعت بیشتر کار نداره. شهین را هم دیدم و علاوه بر یتیم‌چه‌ای که با هم خوردیم درباره مقاله‌ام هم چندتا سوال ازش پرسیدم.
از وقتی از دوبلین برگشتم هر روز قرص ویتامین دی می‌خورم و امروز تاثیرش را دیدم. ساعت هنوز ۸ نشده بیدار شدم و دوش گرفتم و لباس پوشیدم و ساعت‌ها توی تخت نموندم. موقع بیرون اومدن مامان زنگ زد و همه چی کمی عقب افتاد. اما الان، ساعت ۱۱:۲۰ دقیقه، صبحانه مفصل از بوفه کافه سرکوچه خوردم به قیمت ۵ یورو و همون‌جا نشسته‌ام به کار کردن.
سه ساعت و نیم کار کردم و مقاله حق رای هم تمام شد.  راضی‌ام ازش اساسی. اسمایلی یک آدم خوشحال

بعد از کار رفتم یک ساعت پیاده روی آرام و کمی میوه و گوشت برای خودم خریدم. برگشتم خونه و شام که خوردم اما نشد برگردم سر کار. فیلم سافرجت را دیدم که عالی بود. کلی خاطره  و اشک و امید و نامیدی را از سرنو زنده کرد و وسط‌‌هایش هم حدود یک ساعت و نیم روی مقاله قانون حمایت خانواده کار کردم. سر جمع: ۵ ساعت مفید مفید کار کردم.

از حسرت‌ها

۱.معمولا حسرت گذشته را نمی‌خورم و چشمم به الان و فردا است. اما یک چیزی که حسرت و داغش هیچ‌وقت از دلم پاک نمی‌شود و جای خالی‌اش مثل یک زخم باقی‌ مانده، آن امید و ایمان و یقینی است که سال ۸۵ داشتم و ته مانده‌هایش تا وسط‌های ۸۶ هم هنوز زنده بود. ایمان به اینکه می‌توانیم و تغییر می‌دهیم. ایمان به پاهایم که محکم و سفت روی زمین بودند و می‌دانستند کجا می‌روند. امروز در یادداشت‌های روزانه‌ام دنبال چیزی می‌گشتم و یک جا نوشته بودم: «بدون تردید ما این قوانین نابرابر را تغییر خواهیم داد.» چند بار خواندمش و آه از نهادم برآمد و صفحه را بستم.

۲. مثل همان سیمرغی هستم که در وبلاگ تازه‌ام نوشته‌ام. تکه‌های زندگی و تکه‌های خودم هزارجا پهن شده‌اند  و  اینقدر واقعی و نمادین از دست داده‌ام که بیشتر از همه چیز شبیه یک زن بی‌گذشته هستم. اما چه باک. همین است که هست و باید چشمم به الان و فردا باشد.
یک ماه و نیم است که پاسپورت انگلیسی‌ام را گرفته‌ام و آمده‌ام دوبلین که حداقل برای یک سال اینجا بمانم. بعدش می‌خواهم چه کنم؟ نمی‌دانم.

امشب یادداشت‌های سال‌های قبل از ۸۵ به بعد را می‌خواندم و بهترین دستاوردش این بود که چقدر آن تصمیم سخت، تصمیم درستی بود و چقدر اینی که الان هستم را بیشتر دوست دارم.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...