از حسرت‌ها

۱.معمولا حسرت گذشته را نمی‌خورم و چشمم به الان و فردا است. اما یک چیزی که حسرت و داغش هیچ‌وقت از دلم پاک نمی‌شود و جای خالی‌اش مثل یک زخم باقی‌ مانده، آن امید و ایمان و یقینی است که سال ۸۵ داشتم و ته مانده‌هایش تا وسط‌های ۸۶ هم هنوز زنده بود. ایمان به اینکه می‌توانیم و تغییر می‌دهیم. ایمان به پاهایم که محکم و سفت روی زمین بودند و می‌دانستند کجا می‌روند. امروز در یادداشت‌های روزانه‌ام دنبال چیزی می‌گشتم و یک جا نوشته بودم: «بدون تردید ما این قوانین نابرابر را تغییر خواهیم داد.» چند بار خواندمش و آه از نهادم برآمد و صفحه را بستم.

۲. مثل همان سیمرغی هستم که در وبلاگ تازه‌ام نوشته‌ام. تکه‌های زندگی و تکه‌های خودم هزارجا پهن شده‌اند  و  اینقدر واقعی و نمادین از دست داده‌ام که بیشتر از همه چیز شبیه یک زن بی‌گذشته هستم. اما چه باک. همین است که هست و باید چشمم به الان و فردا باشد.
یک ماه و نیم است که پاسپورت انگلیسی‌ام را گرفته‌ام و آمده‌ام دوبلین که حداقل برای یک سال اینجا بمانم. بعدش می‌خواهم چه کنم؟ نمی‌دانم.

امشب یادداشت‌های سال‌های قبل از ۸۵ به بعد را می‌خواندم و بهترین دستاوردش این بود که چقدر آن تصمیم سخت، تصمیم درستی بود و چقدر اینی که الان هستم را بیشتر دوست دارم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...