یکی از زنهای درونم کرگدن شده و حسابی به همه زنهای دیگرم ریاست میکنه.گاهی البته گم می شه و جایش را میده به آن زنی که دلش از قناری هم نازکتره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن میترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثلهای «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهندلی کنم چندی»
کرگدن
یکی از زنهای درونم کرگدن شده و حسابی به همه زنهای دیگرم ریاست میکنه.گاهی البته گم می شه و جایش را میده به آن زنی که دلش از قناری هم نازکتره، گاهی هم از هیبتش و اینطور محکم نشستن میترسم. اما کلا خوبه که هست و شده مصداق درست وحسابی همه آن مثلهای «ما را به سخت جانی خود این گمان نبود» و «گفتم آهندلی کنم چندی»
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر