یک هفتهای است که مریضی کاملا تمام شده و برگشتهام به کار. این مدت که مریض بودم بیشتر از مریضی نگران این بودم که نمیتونم کار کنم و اضطرابش همهچیز را سختتر میکرد. آدم وقتی خودش است و خودش و همه چیز زندگیاش بستگی به شغلش دارد حتی در برابر یک سرماخوردگی که طولانیتر و سختتر از همیشه بوده هم آسیبپذیر میشود و نمیتواند حتی درست استراحت کند. فقط هم سرماخوردگی نبود، افسردگی هم ضمیمهاش شده بود و قشنگ فلج شده بودم. بعد از ۱۰ سال اولین عیدی بود که با صدای او شروع نمیشد و خب آسان نبود…. گذشت اما. دوباره کار را با شدت شروع کردهام و خب خوشبختانه یا متاسفانه هنوز کارم، یکی از لذتبخشترین قسمتهای زندگیام است. خوششانس بودهام که تقریبا همیشه کارم را دوست داشتهام و هر وقت هم کار برایم عذاب شده بود و دیگر خوشحال نبودهام این فرصت و شانس را داشتهام که بروم سراغ کار دیگری
این روزها یک سوژه خیلی خیلی هیجانانگیز بهم پیشنهاد شده که از الان ذوق شروعش را دارم. سوژه قبلی هم خوب پیش میرود و فقط مانده ادامه داستانهایم که فعلا متوقف شده اما این هفته حتمن باید دوباره شروعش کنم. میخواهم قصه لیلا را بنویسم و آسان نیست. توی خیابان هی قصهاش را توی ذهنم مینویسم اما به یک جایی که میرسم متوقف میشوم. دردش زیاد است و از آنهایی است که نشسته در عمق جانم ولی میدانم که راه گریزی ندارم و باید بنویسمش بخاطر لیلا. بخاطر زهرا . بخاطر خودم

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر