‏نمایش پست‌ها با برچسب از هذیان‌های یک دیوانه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از هذیان‌های یک دیوانه. نمایش همه پست‌ها

ته ته غار

چه روز سختی بود، دیروز. مدت‌ها بود که این‌طوری خالی از انرژی، گوشه‌ای نیافتاده بودم. ادم گاهی به خودش غره 

می‌شه و مانعی که می‌خواد از روی آن بپره را هی بالاتر و بالاتر می‌بره و یک جایی نه که زورش به پریدن نرسه اما بنزین خالی می‌کنه. مثل دیروز من

نشونده بودمش گوشه سوییت می‌خواستم که از آن شب لعنتی بگه و خب آسان نبود. باید همه چیز را از نو تصویر می‌کردم. باید خودم هم با او . گوشه سوییت می‌نشستم. گوشه همان سوییتی که می دانم چه شکلی است، چه بویی می‌دهد و آخرش کجاست. حق داشتم که فردایش انگشتم را هم نتونم تکان بدهم

حالا امروز، دوباره باید برگردم به همان سوییت. کار نیمه تمام را باید تمام کرد

وقتی دل شیدایی، می‌رفت به بستان‌ها



تمام امروز را روی یک داستان جدید کار کردم. قرار بود یکی از مصاحبه‌ها را پیاده کنم اما خیلی اتفاقی گفتگوی ابی با من و تو درباره تبعید را شنیدم و با آهنگ‌هایش پرت شدم یک جای دور. یک جای دور شبیه جایی که چند سال پیش این داستان را درفت کرده بودم

نسخه اولش خیلی بد تمام می‌شد. کمی تغییرش داده بودم و گذاشته بودم کنار. آخرین ادیتش دو سال پیش بود. تمام روز نشستم سرش. اشک . ریختم و نوشتم. خوب شده به نظرم. فردا می فرستم که اگه دوستش داشتند، منتشرش کنند. کمی با این خود جدیدم غریبه ام هنوز. نه که جدید باشد، از هزار سال پیش بوده اما ساکت‌تر از الان. رشته کار دست زن‌های دیگر بوده و حالا این یکی. این شیدایی که دنبال کارهای نکرده است را نمی‌دانم چقدر می‌توانم بهش اعتماد کنم. هی می‌ترسم احساساتی باشد و هی به خودم می‌گویم احساساتی بودن خوب است و لازمش داری

پي نوشت: داستانم را دوست داشتند. خوشحالم

برو

بیشتر از همه دنیا دوستت دارم و برو.

بیشتر از هركسی در دنیا دوستت دارم و می روم.

مالتا....
‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

زمین کجاست؟

از سطح زمین فاصله دارم. یک حال غریبی است که هرچه فکر کردم بهترین توصیفش همین است. پاهایم سبک هستند و انگار که مثل یکی از خوابهایم  روی مهی که زمین را پوشانده راه بروم نه روی خود زمین. تقریبا یک هفته ای هست که اینطورم. از اخرین شب استانبول. شده که اینطور باشم قبلا اما چند دقیقه. چند ساعت. نه یک هفته.
بعد وسط این پادر هوایی (که برای اولین بار در زندگی ام فقط یک اصطلاح نیست  و کاملا واقعی است و بیشتر از حال روحی ام به جسمم و پاهایم که از گوشت و استخوان و پوست است برمی‌گردد) دارم تقریبا شبیه ساعت کار می کنم و  می نویسم با همان کرختی که از پاهایم می‌اید.
امروز صبح فکر کردم شاید اصلا پا ندارم و نمی دانم. پاهایم اما سرجایشان هستند٬ مثل همیشه و همانطور که همیشه بودند. همین الان هم  لپ تاپم روی پاهایم است و اگر نبود٬ نمی شد که وسط زمین  و هوا هی ضربه بزنم روی دگمه های کیبرد و نیافتد. می‌بینی٬‌نشانه ها همه درستند. هوای لندن این روزها اصلا مه ندارد.  کفش های گِلی من یعنی اینکه روی زمین راه رفته ام. تب هم ندارم. مست هم نیستم. فقط بین من و زمین فاصله است.

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...