‏واگن هاي قطار تا جايي كه چشمم مي بينه خالي هستن، واگني كه من توشم طوري پيچ و تاب مي خوره انگار به هيچ جا وصل نيست، خانمي صداش از بلندگوهاي واگن پخش ميشه بريده بريده حرف مي زنه و نيمه كاره جمله اش را قطع مي كنه، از بيرون صداي گرومپ گرومپ اتش بازي مياد

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...