باید
بشینم قصه اش را بنویسم، قصه این زنی را كه جلوم نشسته و نمی تونم ارامش كنم.
امروز توی جلسه تراپی داشتم دست و پا می زدم كه
بفهمم چه مرگمه؟ كه چه مرگم بوده این همه سال؟ بلد نبودم توضیح بدم، بلد نیستم، نمی
دونم.
الان
فقط می دونم كه این دخترك بارون خورده ترس زده را باید پناه بدم، باید كمكش كنم كه
دوباره از صفر بسازه، حتی اگه چیزی كه می سازه خونه هم نباشه.
راه
كه افتادم گفتم من همون حلزونیام كه خونه
اش را گذاشته روی كولش و راهی جاده شده. خونه ات كه روی دوشت باشه چه باك از جاده هایی كه انتها
ندارند.
حالا
اما اون حلزون بارون خوردهای هستم كه حتی لاكش را هم یك گوشه جا گذاشته و حیران و
شیدا دنبال حتما سبكی تحمل ناپذیر هستی می گرده.
امروز
توی اتاق روانكاوی از ذهن پریشانم می گفتم كه هزارتا چرا داره. بعدش فهمیدم كه جهان به این سادگی نیست حداقل جهان من نیست، ان
جهان ساده و ارام انتخاب من نبود. چرا حالا حسرتش را می خورم، كم اوردن در
برابر این دنیای پر از اشوبم؟ نمی دونم... فعلا وسط ندانمها افتاده ام و حتی نمی
دونم دست و پا زدنم برای جواب دادن به این چراها چه سهمی از حماقت را برایم میاره؟ نمیدونم اصلا جوابی است یا نه؟ نمی دونم ساده كردن دشواری ها در جهانی كه
من ساخته ام و خواسته ام بسازم ممكنه یا نه؟ نمی دونم و این صریح ترین جوابیه كه دارم. شاید هم تنها جواب. تنها جوایی كه برایم باقی مونده.
ناارام
و حیران و گیجم و انفجار استانبول پریشانترم كرده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر