تمام مدتی که پدرجون بخاطر سکته قلبی روی تخت بیمارستان بودند و با آمبولانس از این بیمارستان به اون بیمارستان میبردیمش٬ اینقدر پریشان بودم که حتی نمیتونستم حس اون لحظهام را تشخیص بدم. فکر اینکه مبادا اتفاقی براشون بیافته به اندازه کافی ترسناک بود و شوکهام کرده بود. من اما بین غم و خشم و شاکر بودن دست و پا میزدم.
دردی که موقع آنژیوگرافی و بعدش تحمل میکردند دلم را آتش میزد و اینکه با قلب بیمارشون بخاطر دیدن ما اینهمه راه تا ترکیه امده بودند و حالا اینطور شده٬ غمم را بیشتر میکرد. اما بیشتر از غم٬ از موقعیتی که بههمه مون تحمیل شده خشم داشتم. از اینکه پدر مادرهای مسن و بیمارمان برای چند روز دیدن بچههاشون باید اینقدر سختی بکشن و یک جایی وسط کار اینطوری قلبشون تاب نیاره. پیرمرد ۸۰ ساله بعد از ۲۰ سال برای اولین بار تونسته بود همه بچههاش و تنها نوهاش را کنار هم ببینه و یک ساعت از دیدارمان نگذشته٬ قلب نازنینش تاب نیاورده بود.
وسط این خشم و غم اما مدام شکر میکردم که توی این لحظه کنارشون هستم. دفعه قبل که پدر جون در ایران سکته کرده بودند٬ یک کابوس تمام و عیار بود. ما لندن بودیم. دست مان از همه جا کوتاه و پدرجون اونجا تنها٬ بدون اینکه بچههاش کنار باشند. اینبار وسط همه خشم و غمی که داشتم هی شکر میکردم که کنارشون هستم. که دستاشون توی دستم است و میتونم تمام شب بالاسرشون بیدار بمانم و حواسم به نفسهاشون باشه.
مرگ و بیماری عزیزانمان به اندازه کافی سخت و نفسگیر است٬ چیزی که برای همیشه تبدیل به کابوسش میکنه٬ اینه که موقع بیماریشون و بدتر از اون موقع آخرین دیدار هم چشمانتظار ما بمانند.
تمام آن چهار روزی که در بیمارستان ازمیر کنار پدرجون بودم و وقتی به سلامت راهی تهران کردیمشان٬ یاد همه دوستانم بودم که وقتی پدر و مادرشون بیمارستان بودند و خودشان ممنوعالورود به خانه٬ چطور مثل شمع آب شدند وهیچ وقت اون ادم قبلی نشدند. تمام مدت وسط همه نگرانیهام برای پدرجون و تکه تکه شدن قلبم برای دردی که تحمل میکردند٬ فکر میکردم ای کاش عدالتی در کار باشه و یک روزی کسانی که مسبب این درد و رنج و جداییها هستند٬ مجبور به پاسخگویی بشن.
توی این دوهفتهای که از ماجرا میگذره٬ نمیتونستم چیزی بنویسم از این دردی که هنوز سنگینیاش روی سینهام است. مرگ پدر امید و بیتابیاش برای از دست دادن آخرین دیدار٬ اما بغضم را شکست.
دردی که موقع آنژیوگرافی و بعدش تحمل میکردند دلم را آتش میزد و اینکه با قلب بیمارشون بخاطر دیدن ما اینهمه راه تا ترکیه امده بودند و حالا اینطور شده٬ غمم را بیشتر میکرد. اما بیشتر از غم٬ از موقعیتی که بههمه مون تحمیل شده خشم داشتم. از اینکه پدر مادرهای مسن و بیمارمان برای چند روز دیدن بچههاشون باید اینقدر سختی بکشن و یک جایی وسط کار اینطوری قلبشون تاب نیاره. پیرمرد ۸۰ ساله بعد از ۲۰ سال برای اولین بار تونسته بود همه بچههاش و تنها نوهاش را کنار هم ببینه و یک ساعت از دیدارمان نگذشته٬ قلب نازنینش تاب نیاورده بود.
وسط این خشم و غم اما مدام شکر میکردم که توی این لحظه کنارشون هستم. دفعه قبل که پدر جون در ایران سکته کرده بودند٬ یک کابوس تمام و عیار بود. ما لندن بودیم. دست مان از همه جا کوتاه و پدرجون اونجا تنها٬ بدون اینکه بچههاش کنار باشند. اینبار وسط همه خشم و غمی که داشتم هی شکر میکردم که کنارشون هستم. که دستاشون توی دستم است و میتونم تمام شب بالاسرشون بیدار بمانم و حواسم به نفسهاشون باشه.
مرگ و بیماری عزیزانمان به اندازه کافی سخت و نفسگیر است٬ چیزی که برای همیشه تبدیل به کابوسش میکنه٬ اینه که موقع بیماریشون و بدتر از اون موقع آخرین دیدار هم چشمانتظار ما بمانند.
تمام آن چهار روزی که در بیمارستان ازمیر کنار پدرجون بودم و وقتی به سلامت راهی تهران کردیمشان٬ یاد همه دوستانم بودم که وقتی پدر و مادرشون بیمارستان بودند و خودشان ممنوعالورود به خانه٬ چطور مثل شمع آب شدند وهیچ وقت اون ادم قبلی نشدند. تمام مدت وسط همه نگرانیهام برای پدرجون و تکه تکه شدن قلبم برای دردی که تحمل میکردند٬ فکر میکردم ای کاش عدالتی در کار باشه و یک روزی کسانی که مسبب این درد و رنج و جداییها هستند٬ مجبور به پاسخگویی بشن.
توی این دوهفتهای که از ماجرا میگذره٬ نمیتونستم چیزی بنویسم از این دردی که هنوز سنگینیاش روی سینهام است. مرگ پدر امید و بیتابیاش برای از دست دادن آخرین دیدار٬ اما بغضم را شکست.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر