از رویاها

وسط زمین و هوا هستم و كاپیتان همین الان گفت كه كمربندها را محكم ببندید و از جاتون تكون نخورید كه این طوفانی كه وسطش افتادیم را رد كنیم. من، وسط خواندن كتاب جهانی دیگر جومپا لاهیری، هوایی شدم وداشتم به انگلیسی می‌نوشتم كه خیال كولی شدن به سر دارم. كلمه‌ها كه هی جلو رفت، فكر و خیالم اینقدر جدی شد كه كلمه كم اوردم به انگلیسی، یا بهتر بگم سرعت مغزم از سرعت دست‌هایم بیشتر شد.

برنامه قبلی این بود كه برم چهار سال هلند درس بخونم، حالا ( شاید بعد از حرف زدن با مریم) دارم فكر می كنم به جای درس خوندن یا در كنار درس خوندنی كه لزومن به مدرك منتهی نمیشه، شروع كنم به زندگی كردن همان رویای قدیمی‌ام. راه بیافتم شهر به شهر دنبال ادم‌های كه عامل تغییر بودند و هستند و از زندگی و تجربه‌شون بنویسم. من تلخ و ناامیدی كه دیگه خودم را عامل هیچ تغییر موثری در ایران نمی بینم و دیگه حلقه‌ای از اون زنجیر نیستم، ثبت كردن تجربه‌های خودم و دیگران را حداقل به خودم مدیونم. یا نه اصلا بذار این‌طوری نگاه نكنم، این گزارش دادن و نوشتن بیشتر از هرچیزی خوشحالم می كنه، مطمئنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...