رفته بودم سراغ نوشته هاي سال ٨٤-٨٦ وبلاگم و چند ساعتي وسطشون پرسه مي زدم. از اواخر سال ٨٤ تا اواسط سال ٨٦ جزو بهترين سالهاي زندگي ام بود.
چقدر دلم براي آن زن عاشق و كله شق و پراميد آن روزها تنگ شده.
زندگي ان روزها هم سخت بود و تلخي ها كم نبودند، اما يك نور ايماني هم در قلبم ( قلبهايمان) داشتيم. ايمان به اينكه مي توانيم.
همان موقع ها بود كه در وسط سخت ترين روزهايي كه به عمرم ديده ام، از ته ته قلبم مي خواندم:
من فکر می کنم
هرگز نبوده قلب من
این گونه گرم و سرخ
احساس می کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می جوشد از یقین
احساس می کنم
در هر کنار و گوشه این شوره زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می روید از زمین
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر