واقعيت اينه كه نمي تونم بنويسم. هرچي كلمه ها را كنار هم مي چينم هيچ شباهتي به چيزي كه قراره روايت بشه نداره.
دیشب پیه یک کابوس جانانه را به تنم مالیدم و یک بار دیگه فیلم زندان زندان٬ منیژه حکمت را دیدم. چند وقت یکی ازم پرسیده بود که زندان زنانی که این فیلم نشان می ده چقدر شبیه زندان زنانی است که من دیده ام؟ خیلی سال قبل فیلم را دیده بودم و اون موقع همین صحنهها تنها تصویر من از زندان زنان بود.
دیشب که فیلم را دیدم پرت شدم به اون روزها دوباره. آدمها واقعی بودند٬ خیلی واقعی. شبیه همونهایی که باهاشون سر یک سفره نشسته بودم و بعضیهاشون اعدام شدند. اون صحنه تجاوز به سحر و به دنیا آمدن اون دختربچه٬ حالم را بد کرد اینقدر که شبیه همونهایی بود که دیده بودم. انگار هیچی پشت اون دیوارهای خراب شده عوض نمیشه هیچ وقت.
اون دایره زدنها پشت قابلمه٬ رقصیدن و مسخره بازیها٬ دست انداختن خانم فلان که با یه عالمه ژست. ادا اومده بازدید زندان. کارگری کردن سحر برای زیور و فرستادن پولش برای خواهر برادرهاش. دویدن بچههای کوچک توی بند٬ اون زنی که به بچه اش شیر نمیداد که مهرش به دلش نیافته و بفرستندش بهزیستی.........کاش همه شون فیلم بودن. کاش برای هرکدومشون یک اسم و یک تصویر واقعی نداشتم. تمام مدت نگران این بودم که اسی را هم اعدام کنن. درست مثل هانیه.... کاش بنویسم اینها را تا به عمد از یادشون نبردم.
دیروز توی جلسه روانکاوی، خیلی عمیق، شاید عمیقتر از همه تجربههام با خودم روبرو شدم. خودآگاه و ناخودآگاه تا تونستم زیرآبی رفتم و پرت و پلا گفتم و حتی سکوت کردم که مستقیم و صریح مجبور به جواب دادن نشم. اما همون چند دقیقهای که راه فرار نداشتم هم برایم کافی بود. از دیروز عصر تا همین امروز صبح٬ توی مترو٬ کلید مغزم را خاموش کرده بودم. بعد جلسه رفتم بریانی هندی خوردم با ماست و خیار. تمام راه کتاب «نامههایی از تهران» را می خواندم و شب هم سرم را با نون خامهای و پفک و فیلم دیدن گرم کردم. حتی شب که تا ساعت ۲ غلت میزدم و خوابم نمیبرد ترجیح دادم گوسفند بشمرم. اما خب آدم بالاخره یه جایی گیر میافته. مثلا توی قطار وقتی داره نور آفتاب پخش شده روی صندلیها را تماشا میکنه....
ترجیح خودم اینه که کلید «خاموش» را محکم فشار بدهم و حتی یک طوری کیپش کنم که گیر کنه و فعلا روشن نشه.
تنها کاری که ازم برآمد این بود که جلسه بعدی را بیاندازم برای سه هفته دیگه و سرخوشی زندگی روزمره را کوفت خودم نکنم. تا سه هفته دیگه کی میدونه چی میشه.
تا آن روز بزرگ آزادی
. من عاشق رنگم و معروفم به لباسهای رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج کلمهای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...
-
یک مرحلهای از سفر هست که به اندازه خود سفر و شاید حتی بیشتر از روزی که پا به راه می شوی لذت دارد. همان موقعی که بلیطت را خریده ای و هی و...
-
چرا اینطوری لق میزنم؟ انگار که گربهای باشم که یکی از سیبلهایش را کندهاند یا آدمی که دارد بدون چوب دستی روی بند راه میرود. حق دارم خب....
-
قلت می زنم میان امیدی و ناامیدی. میان روزهای روشن و تاریک. می ترسم. اضطراب دارم اما دلم خوش است که دارم دنیای جدید را تجربه می کند؟ می ارزد...