دیشب پیه یک کابوس جانانه را به تنم مالیدم و یک بار دیگه فیلم زندان زندان٬ منیژه حکمت را دیدم. چند وقت یکی ازم پرسیده بود که زندان زنانی که این فیلم نشان می ده چقدر شبیه زندان زنانی است که من دیده ام؟ خیلی سال قبل فیلم را دیده بودم و اون موقع همین صحنهها تنها تصویر من از زندان زنان بود.
دیشب که فیلم را دیدم پرت شدم به اون روزها دوباره. آدمها واقعی بودند٬ خیلی واقعی. شبیه همونهایی که باهاشون سر یک سفره نشسته بودم و بعضیهاشون اعدام شدند. اون صحنه تجاوز به سحر و به دنیا آمدن اون دختربچه٬ حالم را بد کرد اینقدر که شبیه همونهایی بود که دیده بودم. انگار هیچی پشت اون دیوارهای خراب شده عوض نمیشه هیچ وقت.
اون دایره زدنها پشت قابلمه٬ رقصیدن و مسخره بازیها٬ دست انداختن خانم فلان که با یه عالمه ژست. ادا اومده بازدید زندان. کارگری کردن سحر برای زیور و فرستادن پولش برای خواهر برادرهاش. دویدن بچههای کوچک توی بند٬ اون زنی که به بچه اش شیر نمیداد که مهرش به دلش نیافته و بفرستندش بهزیستی.........کاش همه شون فیلم بودن. کاش برای هرکدومشون یک اسم و یک تصویر واقعی نداشتم. تمام مدت نگران این بودم که اسی را هم اعدام کنن. درست مثل هانیه.... کاش بنویسم اینها را تا به عمد از یادشون نبردم.