دیروز توی جلسه روانکاوی، خیلی عمیق، شاید عمیقتر از همه تجربههام با خودم روبرو شدم. خودآگاه و ناخودآگاه تا تونستم زیرآبی رفتم و پرت و پلا گفتم و حتی سکوت کردم که مستقیم و صریح مجبور به جواب دادن نشم. اما همون چند دقیقهای که راه فرار نداشتم هم برایم کافی بود. از دیروز عصر تا همین امروز صبح٬ توی مترو٬ کلید مغزم را خاموش کرده بودم. بعد جلسه رفتم بریانی هندی خوردم با ماست و خیار. تمام راه کتاب «نامههایی از تهران» را می خواندم و شب هم سرم را با نون خامهای و پفک و فیلم دیدن گرم کردم. حتی شب که تا ساعت ۲ غلت میزدم و خوابم نمیبرد ترجیح دادم گوسفند بشمرم. اما خب آدم بالاخره یه جایی گیر میافته. مثلا توی قطار وقتی داره نور آفتاب پخش شده روی صندلیها را تماشا میکنه....
ترجیح خودم اینه که کلید «خاموش» را محکم فشار بدهم و حتی یک طوری کیپش کنم که گیر کنه و فعلا روشن نشه.
تنها کاری که ازم برآمد این بود که جلسه بعدی را بیاندازم برای سه هفته دیگه و سرخوشی زندگی روزمره را کوفت خودم نکنم. تا سه هفته دیگه کی میدونه چی میشه.