از رفاقت‌ها

.  
سه ماه اخیر را بیشتر از هر سه ماه دیگه‌ای توی  سه چهار سال اخیر حرف زدم. خونه میم بودم و انگار یک دوره خصوصی تراپی داشته باشیم، هر روز هرچی که توی کله و قلبم بود را می‌ریختم بیرون و می‌گذاشتم که کمکم کنه تا خودم را زیر و رو کنم و بهتر بشناسم .
 هشت سال پیش که توی گالوی دیدمش، به روز دوم نرسیده خیلی از درهای بسته‌ام را به روش باز کردم. بعد از اون هم، تموم این هشت سال هرچندماه یک‌بار که دیدمش نشستم روبروش و از سخت‌ترین چیزهایی که برای خودم هم نمی‌تونستم بگم،  براش گفتم و به قول خودم «فیکسم» کرده. 
خوبی میم به اینه که دیونگی‌ها و پریشانی‌هایم را می‌شناسه و می‌دونه که این سردرگمی‌ها هم یک بخشی از من هستن که نمی‌خوام به خاطر آرامش داشتن ازشون فرار کنم .سه ماهی که کنارش بودم حتمن یکی از دوره‌های خاص زندگیمه و از همین الان دلم براش تنگ شده. دلتنگ اینکه صبح‌ها برام از اون صبحانه‌های خوشمزه‌اش درست کنه و قهوه به دست بشینم براش وراجی کنم تا برسم به اون گره‌های کوری که خودم هم نمی‌دونم چه کار می‌شه باهاشون کرد. دلتنگ وقت‌هایی که تا نیمه شب با هم فیلم می‌دیدیم.دلتنگ اشک‌هایی که می‌خواستم مثل همیشه قورت‌شون بدم و مجبورم کرد به جای فرار کردن ازشون حرف بزنم. دلتنگ مهربونی و دوستی خالصی که بزرگترین سرمایه‌ی هر ادمیه.
داشتن کسی که این‌طور عمیق آدم را بشناسه و ادم اینقدر بهش اعتماد داشته باشه که از نشان دادن گوشه‌های ضعیف و نخواستنی خودش نترسه و حتی بتونه احساس‌هایی که هنوز براشون اسم نداره را جلوش بریزه روی دایره، خوش‌شانسی بزرگیه که قدرش را می‌دونم. 

از نمردن‌ها


سه سال تموم، حتی فکر پیاده گزکردن این مسیر همیشگی رو نمی‌کردم. تمام مسیر انگار میدون مین باشه و سرهر پیچ، انفجاری انتظارم را بکشه. همین که امشب راه افتادم و حتی فکر کج کردن راه رو نکردم، یعنی زخم‌ها دارن خوب می‌شن و خیابان‌های شهر، فقط خیابان‌های قشنگی‌ان که می‌شناسم‌شون و دوست‌شون دارم و ازشون فرار نمی‌کنم.

دلتنگی

دلم برای مادرجون تنگ شده و چی از دستم برمیاد برای اینکه تسکین بدم خودمو؟
اگه به من بود دلم می‌خواست، یک سبد پر از نون و پنیر و سبزی تازه با میوه‌های نوبری بردارم و برم سرخاکش بساطم را باز کنم. تنها هم نباشم، همه دخترعمو پسرعموها  و بچه‌هاشونم ببرم. ما بشینیم گل بگیم و گل بشنویم و غش غش خنده‌مون قبرستون را پر کنه و بچه‌ها برای خودشون بازی کنن و خوش باشن. درست مثل شب جمعه‌هایی که مادرجون و خاله‌جون بزرگه با بچه‌ها و نوه‌هاشون راهی سرخاک مارجان می‌شدن و برای ما بچه‌ها یک گردش تمام عیار بود. دستم از جهان زنده‌ها کوتاهه و شاید فقط بتونم با نوشتن، چیزی را که نمی‌تونم داشته باشم واقعی کنم. باید یک قصه بنویسم که مادرجون توش زنده باشه و هروقت دلم هوای مادرجون کرد همه روزهای خوش با او بودن  را جلوی چشمم داشته  باشم. اصلا شاید بشنیم همه‌شون را بیارم توی قصه‌هایی که نه دست مرگ بهشون می‌رسه و نه زور فراموشی. دایی، سجاد، منصوره، آقاجون فومنی، آقا جون قاقایی، شاید حتی به مرده‌ها بسنده نکنم و زنده‌هایی که دستم بهشون نمی‌رسه را هم قصه کنم. وقتی خودم نیستم هم ماجرا همونه.
شاید قصه یک زنی را نوشتم که داره فراموشی می‌گیره و همه آدم‌های مرده و زنده زندگی‌اش را ردیف می‌کنه جلوی چشمش که حتی اگه یادشون برد و یادش بردن هم، همه چی تموم نشه.

چرا لگد می‌زنم؟

چند سال پیش، همین‌جا نوشته بودم : «باید برم ببینم چی‌شده که دارم دوباره اینطوری به خودم لگد می‌زنم؟» بهترین وصف‌حالی بود که هنوز گاه‌به‌گاه مصداق پیدا می‌کنه

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...