دلم برای مادرجون تنگ شده و چی از دستم برمیاد برای اینکه تسکین بدم خودمو؟
اگه به من بود دلم میخواست، یک سبد پر از نون و پنیر و سبزی تازه با میوههای نوبری بردارم و برم سرخاکش بساطم را باز کنم. تنها هم نباشم، همه دخترعمو پسرعموها و بچههاشونم ببرم. ما بشینیم گل بگیم و گل بشنویم و غش غش خندهمون قبرستون را پر کنه و بچهها برای خودشون بازی کنن و خوش باشن. درست مثل شب جمعههایی که مادرجون و خالهجون بزرگه با بچهها و نوههاشون راهی سرخاک مارجان میشدن و برای ما بچهها یک گردش تمام عیار بود. دستم از جهان زندهها کوتاهه و شاید فقط بتونم با نوشتن، چیزی را که نمیتونم داشته باشم واقعی کنم. باید یک قصه بنویسم که مادرجون توش زنده باشه و هروقت دلم هوای مادرجون کرد همه روزهای خوش با او بودن را جلوی چشمم داشته باشم. اصلا شاید بشنیم همهشون را بیارم توی قصههایی که نه دست مرگ بهشون میرسه و نه زور فراموشی. دایی، سجاد، منصوره، آقاجون فومنی، آقا جون قاقایی، شاید حتی به مردهها بسنده نکنم و زندههایی که دستم بهشون نمیرسه را هم قصه کنم. وقتی خودم نیستم هم ماجرا همونه.
شاید قصه یک زنی را نوشتم که داره فراموشی میگیره و همه آدمهای مرده و زنده زندگیاش را ردیف میکنه جلوی چشمش که حتی اگه یادشون برد و یادش بردن هم، همه چی تموم نشه.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر