از نمردن‌ها


سه سال تموم، حتی فکر پیاده گزکردن این مسیر همیشگی رو نمی‌کردم. تمام مسیر انگار میدون مین باشه و سرهر پیچ، انفجاری انتظارم را بکشه. همین که امشب راه افتادم و حتی فکر کج کردن راه رو نکردم، یعنی زخم‌ها دارن خوب می‌شن و خیابان‌های شهر، فقط خیابان‌های قشنگی‌ان که می‌شناسم‌شون و دوست‌شون دارم و ازشون فرار نمی‌کنم.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...