‏نمایش پست‌ها با برچسب از زخم‌ها. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب از زخم‌ها. نمایش همه پست‌ها

از نخواستن‌ها

 .

وقتی برای اولین بار به این شهر آمدم، خودم بودم و یک چمدان ۲۲ کیلویی پر از لباس و کتاب و یک کوله‌پشتی کوچک. بعدش دوباره شروع کردم به خانه ساختن، خیلی طول کشید تا اون خانه، «خانه» بشه، ولی شد. اون آخرها، حتی قبل از اینکه اقامت دائم و پاسپورت بگیرم هم اونجا خانه‌ام شده بود. وقتی که ترکش کردم،به غیر از همون لباس‌ها و کتاب‌ها، یک سری یادگاری‌ها را هم بردم، فرشی که از مغازه افغان سرکوچه خریده بودم، ترمه‌ها و چینی‌ها و جاشمعی‌هام که از خونه تهرانم برام فرستاده بودن، رومیزی قلمکار اصفهان و پرده نقش و نگاری که از بازار پروانه گرفته بودم. سنگینی خاطراتی که روی هرکدام‌شان نشسته بود اما آزارم می‌داد. برای همین بود که همه را دادم به خیریه‌های محله، مرحله به مرحله، هربار به یک بهانه، بدون اینکه حواسم باشه که نمی‌خواهم هیچی من را یاد گذشته بندازه، اون روزی که اون چندتا کتاب را گوشه یک عکس دیدم، فهمیدم دلیل این رها کردن‌ها را، فهمیدم چرا توی خانه‌ای که دوباره ساختم حتی یک سنجاق سر از اون خونه و خونه‌های قبلی نیست.

.
اولین بار توی زندگیمه که از نوشتن می‌ترسم. کلمه‌ها همیشه‌ی همیشه پناهگاه من بودن. این بار حتی توی ذهنم هم کنار هم ردیف‌شون نمی‌کنم. چنگ انداختم به مکانیسم فرار، هرکاری می‌کنم که فقط هیچ تصویری را هیچ‌جا نسازم. هنوز باورم نمی‌شه که همه اون ترس‌ها، تصویرها و کابوس‌ها واقعی بودن، هنوز نمی‌فهمم که چطور سورئال‌ترین کابوس زندگی‌ام، تکرار لحظه همزادش در واقعیت بود. به خودم حتی اجازه ترسیدن هم نمی‌دم، انگار یک بخشی از خودم را فریز کردم یا سنگ یا آهن، نمی‌دونم.... فقط می‌دونم که تموم می‌شه این روزها. فقط می‌دونم که این ترس‌ها ربطی به واقعیت امروز نداره، ته این تونل روشنی منتظر ماست.

از استیصال

.

عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخند‌های بزرگ و صدای پرامیدش دوباره رفت زندان. 
یکی از دردناک‌ترین رنج‌هایی که در تمام زندگی‌ام تجربه کرده‌ام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را می‌خورد و هم‌زمان می‌دانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.

یادت مرا فراموش

.
وقتی برای اولین بار به این شهر آمدم، خودم بودم و یک چمدان ۲۲ کیلویی پر از لباس و کتاب و یک کوله‌پشتی کوچک. بعدش دوباره شروع کردم به خانه ساختن، خیلی طول کشید تا اون خانه، «خانه» بشه، ولی شد. اون آخرها، حتی قبل از اینکه اقامت دائم و پاسپورت بگیرم هم اونجا خانه‌ام شده بود. وقتی که ترکش کردم،به غیر از همون لباس‌ها و کتاب‌ها، یک سری یادگاری‌ها را هم بردم، فرشی که از مغازه افغان سرکوچه خریده بودم، ترمه‌ها و چینی‌ها و جاشمعی‌هام که از خونه تهرانم برام فرستاده بودن، رومیزی قلمکار اصفهان و پرده نقش و نگاری که از بازار پروانه گرفته بودم. سنگینی خاطراتی که روی هرکدام‌شان نشسته بود اما آزارم می‌داد. برای همین بود که همه را دادم به خیریه‌های محله، مرحله به مرحله، هربار به یک بهانه، بدون اینکه حواسم باشه که نمی‌خواهم هیچی من را یاد گذشته بندازه، اون روزی که اون چندتا کتاب را گوشه یک عکس دیدم، فهمیدم دلیل این رها کردن‌ها را، فهمیدم چرا توی خانه‌ای که دوباره ساختم حتی یک سنجاق سر از اون خونه و خونه‌های قبلی نیست.

نه می‌بخشم و نه فراموش می‌کنم

 .

عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخند‌های بزرگ و صدای پرامیدش امروز صبح رفت زندان. این چندمین باریه که زندانی می‌شه؟ حسابش از دستم در رفته. حالا باید چند دیگه از عمر عزیزش را پشت میله‌های زندان سر کنه.


یکی از دردناک‌ترین رنج‌هایی که در تمام زندگی‌ام تجربه کرده‌ام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را می‌خورد و هم‌زمان می‌دانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.

از زخم‌ها

   صنم امروز می‌گفت وقتی سال ۸۶ من را گرفته بودن و همه جا پر از عکس چادری‌ام بود. عکس قشنگی که آرش عاشوری‌نیا ازم گرفته بود. همون عکس معروف با چادر مشمی و روسری آبی. آرش هی حرص می‌خورد که این دختر دیگه حتی حجاب هم نداره، چرا عکس چادری‌اش را  می‌زنن پای خبر  بازداشتش. عکس آرش اینقدر خوب بود که هیچ کس نمی‌خواست عکس دیگه‌ای را از من کار کنه.
برای همین بود که چند وقت بعد از آزادی‌ام این دوتا عکس را از من گرفت. و گفت:«برای بازداشت بعدی»
من تا وقتی که ایران بودم دیگه بازداشت نشدم، این عکس‌ها هم کار نشدند. سال ۲۰۱۰ وقتی داشت عمس فعالان جنبش زنان را برای نمایشگاهی در دانشگاهم در ایرلند می‌فرستاد، آخرش این‌ دو تا را هم برایم ایمیل کرد. 
یک عکس بی‌حجاب هم بالای پشت‌بام خانه سوسن ازم گرفته بود و چند بار هم گفت تا بامداد می‌فرستم و هم من یادم رفت و هم خودش.
حالا توی این روزهایی که من حجاب ندارم و خیلی از زن‌ها فریاد نه به حجاب می‌گن، گذاشتن این عکس‌ها کمی عجیبه. برای من اما این عکس‌ها یادگار آرش هستند. بهترین عکس‌های خیلی از ما جنبش زنانی‌ها و روزنامه‌نگارها را آرش گرفته. خیلی از مهمترین لحظه‌های زندگی ما را آرش ثبت کرده. در مورد همه اینها باید مفصل بنویسم. باید بنویسیم. یاد عزیزش و یادگارهای مهمش تا همیشه برامون می‌مونه. از دست دادنش توی این روزها خیلی سخته و جایش خیلی خالی خواهد ماند. خیلی.....

تا آن روز بزرگ آزادی

.  من عاشق رنگم و معروفم به لباس‌های رنگارنگم. اما حالا بعد از این کشتاری که هیج‌ کلمه‌ای توان نشان دادن عمق اندوه و خشمش را نداره، فقط سیاه...