.
عزیز قشنگ و شجاعم با اون لبخندهای بزرگ و صدای پرامیدش امروز صبح رفت زندان. این چندمین باریه که زندانی میشه؟ حسابش از دستم در رفته. حالا باید چند دیگه از عمر عزیزش را پشت میلههای زندان سر کنه.
یکی از دردناکترین رنجهایی که در تمام زندگیام تجربه کردهام، زندانی شدن عزیزانم است. دردش با هیچ رنج دیگری قابل مقایسه نیست. یک خشم آمیخته با استیصال و نگرانی است که مثل موریانه همه وجودت را میخورد و همزمان میدانی که نباید اجازه دهی این خشم و غم تو را ناتوان کند.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر